ادبیات ایران و جهان | پلاک ۵۲

آخرین شماره مجله پلاک52

دسته: ادبیات ایران و جهان

طاقچه, فرهنگستان

شفای درون با ادبیات 

وقتی که روزگار با ناخوبی‌هایش، با غم و غصّه‌هایش جوانی ما را به تاراج می‌‌دهد، چه کسی می‌تواند موهای سپید ما را که یک‌شبه به برف شبیه می‌شود، سیاه کند؟ چه کسی می‌تواند آن گرفتگی قلبی ما را درک کند جز خود ما؟

ادبیات ایران و جهان, پادکست, داستان, فرهنگستان

ترس های بی مورد 

فـرنـاند‌‌و سـورنتینـو، نویسند‌‌ه‌ی آرژانتینی، متولد‌‌ ۸ نوامبر ۱۹۴۲ د‌‌ر بـوینـس آیرس است. د‌‌ر غالب آثار وی د‌‌رونمایه‌ های خیالی و گاه وحشت نقش عمد‌‌ه‌ای د‌‌ارد‌‌. او با آنکه بیش از سی سال سابقه‌ی نویسند‌‌گی د‌‌ارد‌‌، فهرست آثار چند‌‌ان طویلی ند‌‌ارد‌‌ و د‌‌ر نوشتن سخت‌گیر است.

ادبیات ایران و جهان, فرهنگستان, ماموریت در دوبی

ماموریت در دوبی – قسمت سی و دوم 

فیتز با خواندن عنوان گزارش که با حروف درشت چاپ شده بود بی اختیار بر خود لرزید. او تازه متوجه شده بود که به چه دلیل سفیر آمریکا در تهران تا آن حد نسبت به مسئله بازنشسته شدن پیش از موقع او از خود علاقه نشان می داد.

غزاله علیزاده
ادبیات ایران و جهان, زیر سقف نویسندگی, کاناپه

غزال رمان ایران 

غزاله علیزاده در بهمن ماه ۱۳۲۵ درمشهد چشم به هستی گشود و برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در رشته‌ی علوم سیاسی لیسانس گرفت و در پاریس – دانشگاه سوربن‌– در رشته‌های فلسفه و سینما به تحصیل پرداخت.

پای بساط عشق, طاقچه, فرهنگستان

نگاهی به زندگی الفت اصفهانی 

تقریبا هجده سال داشت که برای تحصیلات عالیه­ی حوزوی به نجف اشرف سفر کرد؛ ولی حقیقتا دست و دلش به تحصیل علومی چون علم اصول فقه، که در آن زمان مورد توجه شیعیان جهان بود، نمی ­رفت؛ چرا که پرداختن به دقت ­های اصولی را برای استنباط احکام شرعیه بی­فایده می­ دانست و قلبا راضی به این تحصیل نبود.

ادبیات ایران و جهان, از پیله تا پرواز, طاقچه, فرهنگستان

نقش زن در اشعار کهن فارسی 

در پی نوشته هایی که نقش زن را در ادبیات ایران نشان می داد و در شماره های پیش تقدیم تان کردم، واکنش های مثبت و منفی بسیاری به سویم روانه شد. با این که پیش از انتشار نوشته هایم در این موضوع، توضیحات مفصلی داده بودم، برخی از عزیزان احساس توهین به مفاخر ملی را دریافت کرده و به اندیشه و سواد من نشانه رفته بودند.

ادبیات ایران و جهان, داستان, فرهنگستان

پاییز پراگ 

به یک قدمی در خانه باغ که رسیدم از حرکت باز ایستادم، مکث کوتاهی کردم، انگار سنگینی چمدان را بیشتر احساس می کردم، می دانستم در پشت سر همه اهالی خانه باغ هنوز برای بدرقه به انتظار ایستاده اند. می خواستم سرم را برگردانم و برای آخرین بار به پشت سر نگاه کنم اما می ترسیدم از این که مبادا این آخرین نگاه زمینگیرم کند.