رشته مددکاری اجتماعی | پلاک ۵۲

آخرین شماره مجله پلاک52

برچسب: رشته مددکاری اجتماعی

https://unsplash.com/photos/N-VEeMnm7gE?utm_source=unsplash&utm_medium=referral&utm_content=creditShareLink
خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی : گمشده ( قسمت دوم) 

… ادامه داد: « فرزندم را جلوی مسجد رها کردم و راهی منزل پدرم شدم. خانواده ام فکر می کردند پسرم را به مادرهمسرم سپرده ام، من هم بدون هیچ حرفی به رختخواب رفتم و تا صبح از ظلمی که به فرزندم کرده بودم بی…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی : گمشده ( قسمت اول) 

در راهروی اداره با یکی از همکاران صحبت می کردم که خانمی نظرم را جلب کرد، چند بار به سمت در اتاقم رفت ولی دوباره برگشت، به سمتش رفتم و به دفتر کارم دعوتش کردم. هنوز پشت میز ننشسته بودم که بی مقدمه شروع به…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی – داستانِ شادی 

آخر وقت اداری راننده جلوی در منتظرم بود، داشتم ساختمان اداره را ترک می کردم که نامه شادی به دستم رسید. آدرس مبدا سن فرانسیسکو بود، از آخرین نامه اش دو سال می گذشت. همراه نامه اش چند تا عکس و یک کارت پستال تبریک…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی – از بهروز تا بهناز 

زهرا شهدادیان چشمانش از خوشحالی برق می زد ، با خوشحالی وارد اتاقم شد. نامه توی دستش را تکان می داد و با جعبه شیرینی در دست دیگر به سمتم می آمد. منتظر این لحظه بودم ، ترنس بودنش را روانپزشک پزشکی قانونی تایید کرده…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی : زیبا (قسمت آخر) 

زیبا بسیار امین و درستکار بود و مورد اعتماد مربی ها و مددکارها بود، اخلاق و منش خوب زیبا از چشم خیرینی که به مرکز رفت و آمد داشتند هم دور نمانده بود. دختر زیبا سه ساله شده بود که یکی از افراد نیکوکار مرکز…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی – داستان زیبا ( قسمت اول) 

نویسنده : زهرا شهدادیان غبار غم در چین و چروک های صورتش ، نگاه بی فروغش هیچ شباهتی به جوانی بیست ساله نداشت. اهل سوسنگرد بود و تک دختر یکی از متمول ترین خانواده های شهر. پدرش صاحب چندین لنج و از با نفوذترین مردان…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی – داستان محبوبه 

زهرا شهدادیان محبوبه هفت ماهه باردار بود وقتی که به مرکز ما آمد . دختری بود بیسواد و ساده از روستایی دور افتاده و محروم ، فرزند آخر پدر و مادری پیر که در کودکی محبوبه فوت شده بودند و از میان خواهران و برادرانی…

خاطرات یک مددکار اجتماعی, داستان, فرهنگستان

خاطرات یک مددکار اجتماعی – داستان طوبی 

زهرا شهدادیان در سونا نشسته بودم، می‌خواستم فقط چند دقیقه با خودم خلوت کنم. سه ماه می‌گذشت از مادر شدنم و من هنوز در شوک تغییر بزرگی بودم که در زندگی‌ام ایجاد شده بود. در افکار خودم غرق بودم که صدای همهمه از طبقه بالا…