داستان طنز | پلاک ۵۲

آخرین شماره مجله پلاک52

برچسب: داستان طنز

حیات خلوت

حکایت «سَر خَر» عبید زاکانی 

روزی مردی سوار بر خر از دهی به دهی دیگر می رفت. در میان راه عده ای از جوانان که شراب خورده و مست بودند راه را بر او می بندند؛ یکی از آنها جامی پر از شراب به او تعارف می کند. مرد استغفرالله گویان سرباز زد.

به نظر منِ نوعی, دوربرگردان, طنز

نه فرشته ام، نه کفتر! 

در دوران مدرسه، هر از چند گاهی سر و کله ی یکی از همین باورها پیدا می شد و مثل امواج پاندمی کوید سراسر مدرسه را درمی نوردید. مثلاً یکی از بچه ها چو می انداخت که از قدیم گفته اند هرکس بتواند نوک زبانش را به نوک بینی اش برساند پولدار می شود.