ماموریت در دوبی


نویسنده : رابین مور

برگردان : غلامرضا کیامهر

قسمت شانزدهم


ماجراهای هیجان انگیز این رمان سیاسی در واقع نوعی افشاگری زیرکانه پشت پرده حوادث چهار دهه اخیر منطقه خلیج فارس و شرق میانه است که یک سر تمامی این ماجراها به تهران دهه ۱۹۹۷۰ میلادی ختم می شود. شهری که نویسنده از آن به عنوان کانون توطئه های خاور میانه یاد کرده و شگفت آنکه نقطه شروع ماجراهای کتاب نیز تهران زمان محمدرضا شاه پهلوی است. قهرمان اصلی داستان یک سرهنگ ضد اطلاعات ارتش آمریکا است که به عنوان وابسته نظامی در سفارت آمریکا در تهران مشغول به کار است. به همراه او، لیلا دختر زیبا و جذاب یک خانواده سرشناس ایرانی که به عنوان مترجم در سفارت آمریکا مشغول به کار است، خالقان اصلی این رمان جذاب و نفس گیر هستند.

قسمت های قبلی این رمان هیجان انگیز را مطالعه کنید.


ابراهیم فیتز را تا بیرون قصر حاكم دوبی همراهی کرد. هنگامی که فیتز از برابر ردیف افراد عرب و غیرعرب حاضر در سرسرای بزرگ کاخ عبور می کرد، جان استکس، مک لارن و فندر براون که همچنان در انتظار ملاقات حضوری با شیخ راشد به سر می بردند با نگاه های معنی دار خود او را بدرقه می کردند. آنها از طرز برخورد شيخ راشد با فیتز به خوبی دریافته بودند که او از آن پس به یکی از مهره های سرنوشت ساز دوبی مبدل خواهد شد. به محض راه افتادن اتومبیل، فيتز مقصد بعدی را از ابراهیم جویا شد و ابراهیم در پاسخ گفت:

« برنامه بعدی ما دیدار با مجید جابر است. حضرت شیخ مایل است با جابر آشنا شوی. دفتر کار او در اداره گمرک است. در حقیقت او همه کاره است. مجيد جابر تا چند سال پیش زیر دست انگلیسی ها در گمرک قطر کار می کرد تا اینکه تصمیم گرفت به دوبی بیاید. وقتی با او آشنا شوی می فهمی با چه موجود هفت خطی سرو کار داری. جابر وابسته به یک خانواده ثروتمند قطری است که در مدارس انگلیس درس خوانده و زیردست انگلیسی ها پرورش یافته. از نظر تسلط به زبان انگلیسی مجید جابر در تمام این منطقه نظیر ندارد.»

« پس می شود گفت که او هم مثل من اهل دوبی نیست ؟ »

« بله همینطور است. در واقع رئیسان انگلیسی مجيد جابر که از دست او ناراضی بودند او را به عنوان تبعیدی به دوبی فرستادند اما بنا به ضرب المثل معروف، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد و آمدن به دوبی به نفع مجید جابر تمام شد. از وقتی که مجید جابر کار نظارت بر دریافت عوارض در گمرک دوبی را بدست گرفته در آمد گمرک دوبی به سرعت بالا رفته است. از همه مهمتر اینکه مجيد جابر برخلاف اسلافش از پرداخت درآمدهای گمرکی به مسئولان انگلیسی گمرک دوبی خودداری کرد و این وجوه را مستقیما در اختیار شيخ راشد قرار داد. اقدام مجید جابر شيخ را بی نهایت خشنود ساخت و به این ترتيب جابر در زمره یاران بسیار نزدیک شیخ جابر در آمد، بطوریکه در حال حاضر مجيد جابر سرنخ بسیاری از امور پولساز را در دست دارد.»

فيتز لبخندی زد و پرسید:

« منظورت این است که مجید جابر در حقیقت نقش کیف پول شيخ راشد را بازی می کند ؟!»

«بله... کاملا درست است... اما مجيد جابر تنها کیف پول حاکم نیست...»

«از این حرف ها بگذریم... اصلا فایده دیدار من با مجید جابر چیست ؟»

ابرهیم با خونسردی جواب داد:

«این آشنایی فوائد زیادی دارد به خصوص آنکه مجيد جابر از سوابق نظامی گری و اطلاعاتی تو به خوبی آگاه است و می تواند از تجارب تو برای پیشرفت اموری که بیشترین نفع را دارد استفاده کند.»

حالا اتومبیل حامل فیتز و ابراهيم مطروس وارد منطقه خور دوبی، جایی که برج و باروی گلی آن بیننده را به یاد گذشته این شیخ نشین می انداخت شده بود. ابراهیم با مشاهده آن بنای قدیمی آهی کشید و گفت:

«حضرت حاكم امیدوار است که روزی این بنای کهنه و قدیمی را به موزه تبدیل کند.»

اینجا یک شیخ نشین بی در و دروازه است و هر کالایی از هر نقطه جهان بدون حقوق گمرکی وارد آن می شود. در آمد ما از محل صادرات مجدد کالاهای وارداتی به دیگر کشورهای منطقه خلیج نسبتا قابل ملاحظه است اما قسمت عمده این در آمد از راه صدور شمش های طلا به دست می آید.

اتومبیل جلوی ساختمانی دو طبقه در منطقه خور توقف کرد و فیتز و ابراهیم با چالاکی از آن پیاده شدند. ابراهیم راه طبقه دوم ساختمان را در پیش گرفت و فیتز به دنبال او براه افتاد. لحظاتی بعد آن دو به یکی از اتاق های طبقه دوم که پنجره هایش مشرف به خور بود وارد شدند. مرد جوانی که ظاهری آراسته و صورتی اصلاح کرده داشت، در دشداشه ای سفید و چفیه و عقالی خوشرنگ پشت میزی روبروی در ورودی اتاق نشسته بود. ابراهیم فیتز را به مجید جابر معرفی کرد و جابر به زبان انگلیسی به فیتز خوش آمد گفت:

« جناب سرهنگ لود... من بی نهایت مشتاق دیدار با شما بودم. همین حضور شما در دوبی به ما مژده می دهد که شما قصد دارید با ما هم کاسه شوید.»

« البته والاحضرت شیخ پیشنهاد های سخاوتمندانه ای به من داده اند و خود من هم احساس می کنم که در منطقه خلیج فارس فرصت های گرانبهایی برایم وجود دارد.»

مجید جابر ضمن تائید گفته های فیتز پرسید:

« به این ترتیب شما هم با نظر ما توافق دارید اما ممکن است بفرمائید که به نظر شما باید کار را از کجا شروع کنیم ؟»

« به نظر من سرنخ تمام کارها در اینجا در دست چاه های نفت است.»

« بله... با شما موافقم ولی زمینه های دیگری هم در دوبی وجود دارد. شما به عنوان یک افسر اطلاعاتی کهنه کار به اوضاع دوبی آشنایی دارید. اینجا یک شیخ نشین بی در و دروازه است و هر کالایی از هر نقطه جهان بدون حقوق گمرکی وارد آن می شود. در آمد ما از محل صادرات مجدد کالاهای وارداتی به دیگر کشورهای منطقه خلیج نسبتا قابل ملاحظه است. اما قسمت عمده این در آمد از راه صدور شمش های طلا به دست می آید. مشکل بزرگ ما در این زمینه راهزنی های دریایی است که برای حل آن کاری از دست ما ساخته نیست. تنها طی یکسال گذشته دو محموله از طلاهای صادراتی ما که بیش از ۱۰ میلیون دلار قیمت داشته به چنگ دزدان دریایی افتاده است. در حال حاضر قیمت هر اونس طلا در بازار حدود ۳۵ دلار (۱) است و تا زمانی که این قیمت پا برجا باشد آینده بسیار خوبی در انتظار ماست.»

« واقعا خسارت تحمل ناپذیری است.»

« دقیقا همینطور است ولی خوشبختانه ما از هر محموله طلای صادراتی بیش از ۲۰۰ درصد سود به جیب می زنیم که جبران این قبیل خسارت ها را می کند. با این همه من به عنوان نخستین اقدام می خواستم از شما تقاضا کنم برای در امان ماندن کشتی های حامل طلای صادراتی ما از خطر دزدان دریایی و یا کشتی های متعلق به کشورهای همسایه، چاره اندیشی کنید. یکی از شرکت های صادر کننده طلا متعلق به یکی از دوستان بسیار نزدیک شیخ راشد است.»

فیتز از شنیدن پیشنهاد مجيد جابر سری تکان داد و گفت:

« شما ماموریت دشواری را از من انتظار دارید که نمی دانم چه گونه آن را انجام دهم.»

« ولی من به قابلیت شما اطمینان دارم. اصلا چطور است شما شخصا با دوست شیخ راشد وارد گفتگو شوید. بدون شک حل این مشکل کمک بزرگی به دوبی و شخص خودتان محسوب می شود.»

ابراهيم مطروس به نشانه پایان دور اول گفتگوهای فیتز و مجید جابر سرپا ایستاد. موقع خداحافظی مجید جابر از اینکه به علت گرفتاری های شغلی نتوانسته به تفصیل با فیتز گفتگو کند از او عذرخواهی کرد و ضمن آن گفت:

« به امید خدا در دیدار فردا شب در قصر حاكم درباره سیاست های خاورمیانه ای آمریکا با هم صحبت خواهیم کرد... ضمنا می خواستم یاد آوری کنم که درباره موضوع آقای سپه همان دوست حضرت حاکم که در کار صادرات طلا فعالیت دارد با هیچکس صحبتی نکنید. به قول معروف " شتر دیدی... ندیدی!» .

(۱) این قیمت مربوط به سالهای اولیه دهه ۷۰ و زمان وقوع ماجراهای این کتاب است.



#Gholamreza_Kiamehr #Robin_Moore #Dubai

#pelak52

#پلاک۵۲

#غلامرضاـکیامهر#رابینـمور

مجله بین المللی پلاک ۵۲ را ورق بزنید



PELAK52 Media and Advertising Inc.

Vancouver : 586 Silverdale Pl, North Vancouver, BC V7N 2Z5

(778)682 6253 (778)929 5362

Toronto :15 Carousel Crescent ,RichmondHill, ON, L4E 3X7

(416) 875-8543

  • Instagram
  • Facebook
  • Twitter
  • LinkedIn - Grey Circle