PELAK52 Media and Advertising Inc.

Vancouver : 1042 Whitchurch St, North Vancouver, BC V7L 2A9

(778)682 6253 (778)929 5362

Toronto :15 Carousel Crescent ,RichmondHill, ON, L4E 3X7

(416) 875-8543

  • Instagram
  • Facebook
  • Twitter
  • LinkedIn - Grey Circle

ماموریت در دوبی

Updated: an hour ago


ماجراهای هیجان انگیز این رمان سیاسی در واقع نوعی افشاگری زیرکانه پشت پرده حوادث چهار دهه اخیر منطقه خلیج فارس و شرق میانه است که یک سر تمامی این ماجراها به تهران دهه ۱۹۹۷۰ میلادی ختم می شود. شهری که نویسنده از آن به عنوان کانون توطئه های خاور میانه یاد کرده و شگفت آنکه نقطه شروع ماجراهای کتاب نیز تهران زمان محمدرضا شاه پهلوی است. قهرمان اصلی داستان یک سرهنگ ضد اطلاعات ارتش آمریکا است که به عنوان وابسته نظامی در سفارت آمریکا در تهران مشغول به کار است. به همراه او، لیلا دختر زیبا و جذاب یک خانواده سرشناس ایرانی که به عنوان مترجم در سفارت آمریکا مشغول به کار است، خالقان اصلی این رمان جذاب و نفس گیر هستند.



غلامرضا کیامهر

رابین مور ( ۲۰۰۸ – ۱۹۲۵) نویسنده آمریکایی مأموریت در دوبی از روزنامه نگاران حرفه ای و صاحب نظر رسانه های همگانی بود، اما به نظر میرسد که تخصص اصلی او نگارش کتابهای افشاگرانه و جنجال برانگیزی بوده است که چاشنی تمامی آنها را دسیسه چینی ها و توطئه های پشت پرده آمریکا و شرکایش در مناطق مختلف جهان تشکیل می دهد. او با کنار هم نهادن پرونده رویدادها و حوادث مستند و بهره گیری از اطلاعات شخصی و حرفه ای، خواننده آثار خود را در متن این حوادث قرار میدهد که مأموریت در دوبی نمونه ای برجسته از شیوه کار این نویسنده است.

از رابین مور آثار دیگری چون محاکمه نظامی، ارتباط فرانسوی و کلاه سبزها که دستمایه تهیه فیلمهای سینمایی پرفروش قرار گرفته اند به چاپ رسیده و به زبانهای مختلف ترجمه و منتشر شده است.

امید آنکه مطالعه ترجمه این اثر خواننده کنجکاو و جستجوگر را در خلال ماجراهای داستان گونه آن با گوشه هایی از آنچه که در پس پرده طی دهه های اخیر بر ایران و منطقه خلیج فارس گذشته است تا حدودی آشنا سازد که اگر چنین شود مترجم پاداش واقعی خود را به دست آورده است.

رمان ماموریت در دوبی را در پلاک ۵۲ با هم می خوانیم:


ماموریت در دوبی : ترجمه غلامرضا کیامهر

فيتز در ساعت ده بامداد جلسه روزانه افسران اطلاعاتی سفارت آمریکا در تهران را ترک کرد و بعد از خروج از ساختمان سفارت مستقیما راه خیابان روزولت را در پیش گرفت. این همان خیابانی است که به افتخار فرانکلین روزولت رئیس جمهوری آمریکا در جنگ دوم جهانی نامگذاری شده است. مقصد آنروز فيتز منطقه بازار تهران بود. او تصمیم داشت فاصله سفارت آمریکا تا بازار را پیاده طی کند.

فیتز از قدم زدن در خیابانهای تهران لذت می برد. بعد از بیست سال خدمت در حرفه دشوار نظامی گری در جاهایی چون کره و ویتنام اینک فیتز از اینکه به ماموریت تهران اعزام شده بود از هر جهت احساس رضایت می کرد.

اصولا خیابانهای تهران برای بیگانگانی که به هر دلیل گذارشان به این شهر می افتد به منزله بازار مکارهای از کالاهای رنگارنگ است. با اینهمه در نظر مامور اطلاعاتی کارکشته­ای چون فیتز تهران و خیابانهایش معنا و مفهوم دیگری داشت. در نظر او تهران کانون انواع دسیسه­ها و توطئه چینی های سیاسی بود. شهری که به خاطر قرار گرفتن بر سر راه خاورمیانه به شرق آسیا همواره نقش حساسی را در ایجاد ارتباطهای پنهانی به ویژه میان اعراب و اسرائیلیها ایفا می کرد.

فيتز همچنین می دانست که تهران مرکز شناخته شده ای برای تغییر و تبدیل اوراق هویت و تهيه گذرنامه های جعلی برای دیپلماتهایی است که با اسامی و عناوین ساختگی میان پایتخت های عربی و اسرائیل پیوسته در رفت و آمد بودند.

فیتز با رسیدن به تقاطع خیابان روزولت و شاهرضا به راست پیچید و بعد از چند دقیقه راهپیمایی با رسیدن به میدان فردوسی به سمت جنوب میدان براه افتاد. او به هنگام عبور از برابر مغازه های فرش فروشی خیابان فردوسی با ولع عجیبی قالیها و قالیچه های نفیس و خوش نقش و نگار ایرانی را ورانداز می کرد و در دل به آنهمه هنر و ظرافت آفرین می گفت. آرزوی فیتز آن بود که بعد از سروسامان گرفتن در تهران بتواند خانه اش را با چند تخته از آن قالیها و قالیچه ها تزئین دهد اما برای یک مامور اطلاعاتی خانه بدوش آرزوی داشتن خانه و کاشانه سرابی بیش نبود.

فیتز پیش از آن نیز در سفری به تبریز و دیدار از کارگاههای قالیبافی با طرز بافت و طراحی قالی های ایرانی آشنا شده بود و از میزان رنج و زحمت قالیبافان در بافت آن قالیها و قالیچه های دلفریب به خوبی آگاهی داشت. فیتز برغم احساس تاسف از وضع زندگی نابسامانش، با دربدری و خانه بدوشی خو گرفته بود و به عنوان یک افسر اطلاعاتی هرگز به خود اجازه نمیداد تا تحت تاثیر خواسته ها و احساسات شخصی از انجام وظیفه اصلی خویش در منطقه حساس خاورمیانه غفلت بورزد.

در حقیقت او تمام زندگی خود را وقف خدمت به منافع کشورش در نقاط مختلف جهان کرده بود. نداشتن خانه و کاشانه از جهتی برای فیتز امتیاز بزرگی به شمار میرفت چه او میتوانست برخلاف دیگر ماموران اطلاعاتی بدون دغدغه خاطر برای جمع آوری اطلاعات به هر نقطه جهان سفر کند. امتیاز دیگر فیتز آن بود که با زیر پا نهادن سلیقه و تمایلات شخصی، چشم و گوش بسته و بدون چون و چرا اوامر مقامهای مافوق خود را اجرا می کرد اما او تنها در یک مورد و آنهم بر سر نحوه تنظیم سیاست آمریکا در خاورمیانه عربی و نقش آن کشور در اختلافات میان اعراب و اسرائیل با سفیر آمریکا در تهران اختلاف نظر داشت.

این اختلاف نظرها بیشتر ناشی از تجربه های گذشته فیتز در منطقه خاورمیانه بود. او چندین سال از عمر خدمت اطلاعاتی خود را در کشورهای مصر، سوریه، عراق، اردن و شیخ نشین های منطقه خلیج فارس گذرانده بود و به تجربه دریافته بود که سیاست های خاورمیانه ای آمریکا به صورت غیرقابل قبولی در جهت حمایت از اسرائیل و ضدیت با اعراب تنظيم شده است. او همچنین عقیده داشت که دیپلماسی آمریکا با حمایت یک جانبه از اسرائیل به مخدوش شدن چهره اعراب در مطبوعات و دیگر رسانه های همگانی آمریکا منجر شده و افکار عمومی آمریکائیان را در داوری نسبت به مسئله اختلافات اعراب و اسرائیل به اشتباه کشانده است. از جهت دیگر فیتز طی دوران خدمتش در کشورهای منطقه خاورمیانه زبان عبری و عربی را به خوبی فرا گرفته بود و با بهره گیری از همین امتیازها بهتر از هر آمریکائی دیگری میتوانست بدون واسطه با یهودیان و عربها ارتباط برقرار کند و از عمق مصیبت هائی که بر اثر جنگ و کشمکش های مسلحانه به اعراب و حتی یهودیان وارد شده بود آگاهی یابد. او از اینکه مشاهده می کرد در میان هیئت حاکمه آمریکا کسی گوشش به حرف اعراب شنوا نیست متاسف بود اما به عنوان یک مامور اطلاعاتی با تجربه اجازه نمیداد مکنونات قلبی اش در این مورد نزد کسی فاش شود.

نام خانوادگی این مامور اطلاعاتی، لود بود و به سبب شباهتی که نام خانوادگی وی با نام فرودگاه بین المللی تل آویو داشت اغلب اطرافیان و همکارانش در سفارت آمریکا او را فردی یهودی تبار می­شناختند. البته این شهرت کاذب از جهتی برای فیتز نوعی سپر حفاظتی محسوب می شد اما در واقع فيتز لود فرزند نامشروع یکی از خانواده های متعصب مسیحی از ناحیه غرب میانه آمریکا بود. خود او نیز از این واقعیت به خوبی آگاهی داشت.

فیتز لود از میدان توپخانه به طرف خیابان ناصرخسرو سرازیر شد و راه بازار در انتهای این خیابان را در پیش گرفت. او عازم محلی بود که به عنوان بزرگترین مرکز تجارتی سرپوشیده ایران از قرنها پیش شهرتی عالمگیر کسب کرده بود... بازار پرغوغای شهر تهران!

فیتز از مدخل راسته بازار بزرگ زرگرها که تقریبا روبروی خیابان ناصرخسرو قرار داشت پا به زیر سقف بلند بازار گذاشت و یکراست به سوی میعادگاه اطلاعاتی خود براه افتاد. در اینسو و آنسوی بازار زرگرها ویترین مغازه های طلا و جواهر فروشی که سنگهای فیروزه معروف ایران در آنها جلوه خاصی داشت به فیتز چشمک میزدند. تا چشم کار میکرد مغازه های زرگری بود و انبوه مشتریان مشتاقی که برای خرید زینت آلات به مغازه ها وارد یا از آنها خارج می­شدند. فیتز با رسیدن به مقابل یکی از همین مغازه ها متوقف شد. بر شیشه ویترین مغازه تابلو خرید وفروش سکه خودنمایی می کرد. مغازه دار در میان چارچوب ورودی مغازه ایستاده بود و با عبارتهای وسوسه انگیزی رهگذران را برای خرید جواهرات به درون مغازه خود دعوت می کرد. مغازه دار تا چشمش به فیتز افتاد لبخندی زد و با زبان انگلیسی نسبتا روانی سر صحبت را با او باز کرد:

خواهش می کنم تشریف بیاورید داخل مغازه و از کلکسیون سکه های کمیاب ما دیدن کنید. بیشتر مشتریان ما آمریکایی هستند. سکه و طلا بیمه کننده پول توی جیب من و شما است و بهترین وسیله جبران تورم است!

فیتز که گمشده خود را پیدا کرده بود نظری به سرتاپای مغازه دار انداخت و لبخندزنان پاسخ داد:

خیلی عجیب است که انسان از زبان یک کاسب بازاری کلمه تورم را بشنود... شما این چیزها را در کجا یاد گرفته اید ؟

مغازه دار به جای دادن پاسخ سکه درشتی را که در دست داشت مقابل فیتز گرفت و در یک چشم بر هم زدن آنرا کف دست او گذاشت. فيتز لحظاتی خیره خیره سکه را ورانداز کرد. سکه ای که مرد طلافروش کف دست فیتز گذاشته بود نوعی سکه معروف به منلیک متعلق به کشور حبشه بود و تاریخ ضرب آن به سال ۱۸۹۹ می رسید. بر یک سوی سکه تصویر (منلیک دوم) امپراطور قدیم حبشه و برسوی دیگر آن نقش شیر یهودا به چشم می خورد. این سکه در اصل نوعی اسم رمز و کارت شناسایی برای مرد طلا فروش بازار تهران محسوب می شد. او در شبکه اطلاعاتی موسوم به (هاسیان) نقش مهمی در جمع آوری و انتقال اطلاعات به فیتز بازی می کرد و همان کسی بود که آنروز فیتز برای دیدارش به بازار تهران رفته بود. فیتز پس از کسب اطمینان از هویت عامل اطلاعاتی قرینه سکه منلیک را از جیب خود در آورد و متقابلا آنرا مقابل چشم مرد طلافروش گرفت:

خوب بگو بینم وعده گاه ما کجاست ؟

مرد طلافروش سکه منلیک خود را از فیتز پس گرفت و بعد در حالیکه با دست به مغازه ای در آنطرف بازار اشاره می کرد گفت:

در زیرزمین آن مغازه

فیتز به دنبال مرد طلافروش در امتداد بازار زرگرها به راه افتاد. لحظاتی بعد آنها وارد یک مغازه جواهر فروشی شدند. داخل مغازه از انبوه مشتریان زن و مرد موج میزد. فیتز و مرد طلافروش که بهتر است حالا از او با نام عامل اطلاعاتی (هاسیان) یاد کنیم بی آنکه توجه مشتریان را برانگیزند از یک پلکان مارپیچ در انتهای مغازه پایین رفتند.

در زیرزمین نیمه تاریک مغازه جواهر فروشی مردی عینکی و میان سال با موهایی خاکستری و ریشی انبوه پشت میزی نشسته بود. مرد سرو وضع مناسبی نداشت. او همینکه چشمش به فیتز و مرد همراه او افتاد با اشاره دست آنها را دعوت به نشستن کرد. فیتز به محض نشستن روی صندلی سکه منلیک خود را از جیب بیرون آورد و آنرا روی میز مقابل مرد عینکی قرار داد. پس از آن فیتز یک مداد و دفتر یادداشت به دست گرفت و لبخند زنان سر صحبت را با مرد عینکی باز کرد:

من حالا آماده شنیدن خبرهای خوب شما هستم.

مرد عینکی صدایی صاف کرد و پاسخ داد:

«و منهم امیدوارم که شما قدر و ارزش خبرهای خوب ما را بدانید!»

فیتز با شنیدن لحن کنایه آمیز مرد عینکی که بوی آزمندی از آن به مشام میرسید با دست اشاره به جیب کت خود کرد و گفت:

التبه میزان قدرشناسی من بستگی به ارزش و اهمیت اطلاعاتی دارد که سرویس هاسیان به من میدهد.

در همین حال فیتز پاکت قهوه ای رنگی از جیبش بیرون آورد و آنرا روی میز گذاشت و گفت:

در مقابل دریافت هر فقره اطلاعات دست اول و مفید یک اسکناس درشت داخل این پاک قرار خواهد گرفت.

مرد عینکی که از شیندن پیشنهاد فیتز ذوق زده شده بود بدون مقدمه چینی شروع به صحبت کرد:

«شاهنشاه موافقت کرده اند که از هفته آینده همه ماهه حدود پنجاه درصد به حجم کمک های تسلیحاتی ایران به کردهای شورشی عراق افزوده شود»

فيتز لبخند استهزا آمیزی زد و گفت: این خبر چندان تازه نیست. ما از همان وقتی که شاه برای دریافت کمک نظامی بیشتر از آمریکا با سفارت تماس گرفت از موضوع اطلاع پیدا کردیم!

فیتز هنگام بیان این مطلب یک قطعه اسکناس یکهزارریالی که معادل پانزده دلار آمریکایی ارزش داشت داخل پاکت قهوه­ای گذاشت و برای شنیدن خبرهای مهمتر چشم به دهان عامل اطلاعاتی (هاسیان) دوخت.

« خبر دیگر اینست که می گویند شاه برای افزایش قیمت نفت حتی بیش از میزانی که در مذاکرات نفتی سال ۱۹۶۳ روی آن توافق شده به شدت تحت فشار قرار گرفته است».

خطوط چهره فيتز حاکی از بیتابی و احساس نارضایتی شدید او نسبت به مرد عینکی بود گفت:

من از شما به عنوان یکی از عوامل فعال سرویس اطلاعاتی(هاسیان) بیش از اینها انتظار دارم.

مرد عینکی از شنیدن لحن گلایه آمیز فیتز لبخندی زد و بعد از یک مکث کوتاه اطلاعات مورد علاقه فيتز را که جملگی به مسائل خاورمیانه عربی مربوط میشد مانند سیل بیرون ریخت ؛ به موازات صحبت های مرد عینکی اسکناسهای یکهزارریالی نیز یکی پس از دیگری توسط فیتز در درون پاکت قهوه ای جای می گرفت. واکنش سخاوتمندانه فيتز حکایت از احساس رضایت خاطر او از دریافت چنان اطلاعاتی داشت. مرد عینکی که متقابلا از مشاهده دست و دلبازی فیتز به شوق آمده بود بی وقفه به صحبت هایش ادامه می­داد:

« طبق اطلاعات واصله عملیات اکتشاف نفت در آبهای ساحلی امارات متصالح عمان و به خوبی در حال پیشرفت است. به علاوه ما از طریق بعضی کارکنان شرکت های نفتی که برای گذراندن تعطیلات به بیروت می آیند خبردار شده ایم که چند میدان بزرگ نفتی در آبهای ساحلی جزیره ابوموسی کشف شده است».

فیتز قصد مطرح کردن سئوالی را داشت اما مرد عینکی او را دعوت به سکوت کرد و ادامه داد:

«نکته مهم در این گزارش آنست که شاه قصد دارد با توسل به زور جزایر تنب بزرگ و کوچک را که در مالکیت شیخ نشین کجمره است تصرف کند و در آنها به ایجاد پایگاههای نظامی بپردازد. »

منظورت این است که شاه قصد دارد جزایری را که در حال حاضر تحت حمایت انگلیس است بزور تصاحب کند ؟

« بله - چون نیروهای انگلیس در آینده نزدیک منطقه خلیج فارس را ترک خواهند کرد و شیوخ امارات متصالح حداکثر تا سال ۱۹۷۱ پس از کسب خودمختاری از حمایت نظامی انگلیس محروم خواهند شد و همزمان با خروج نیروهای انگلیسی شاه اقدام به تصرف جزایر تنب و ابوموسی خواهد کرد»

فیتز به نشانه تائید صحبت های مرد عینکی مرتب سر خود را تکان میداد. از نظر فيتز چنان اطلاعاتی می توانست در دراز مدت برای برنامه ریزیهای منطقه­ای وزارت خارجه آمریکا مفید واقع شود. فیتز یک قطعه اسکناس یکهزارریالی دیگر در داخل پاکت جای داد اما اقدام فیتز این بار واکنش خشم آلود مرد عینکی روبرو شد:

«برای چنین خبر مهمی یکهزارریال خیلی کم است. شما گاهی ارزش خبرها را تشخیص نمی­دهید!!»

ولی ارزش این خبر چندان زیاد نیست!

«پس به این ترتیب ناچارم از دادن آخرین خبرهایی که در اختیار دارم خودداری کنم. گرچه خبر مورد نظر از آنچه که تاکنون به شما گفته­ام مهمتر است»

فیتز شانه ای بالا انداخت و گفت:

اگر سرویس اطلاعاتی (هاسیان) مرا به عنوان یک مشتری خوب می­شناسد از دادن خبرهای درجه یک به من مضایقه نمی کند.

« مشروط بر آنکه قدر خبرها را بدانید... منابع بسیار موثق به ما اطلاع داده اند که گفتگوهایی برای کشیدن خط لوله گاز میان ایران و اسرائیل در جریان است. عوامل ما بر حسب اتفاق به این خبر دست یافته اند»

شنیدن نام اسرائیل توجه فیتز را برانگیخت چه او به تجربه دریافته بود هر جا که پای اسرائیل به میان کشیده شود حوادث مهمی به دنبال خواهد داشت به ویژه آنکه در آن وقت از سال یعنی در ماه می بحران موجود در مناسبات میان اسرائیل و سه همسایه عربش یعنی مصر - اردن و سوریه به شدت رو به وخامت پیش می رفت. فیتز با دریافت این خبر از کیف پول خود ده قطعه اسکناس یکهزارریالی بیرون آورد و آنها را مقابل مرد عینکی گرفت:

مقدار سهم تو از این اسکناس ها بستگی به ارزش بقیه خبرهای تو دارد. سعی کن دست اول هایش را به من بدهی!

چشمان مرد عینکی از شادی برق زد

« ولی اگر تو تصمیم بگیری که صحت خبرهای مرا نپذیری در آنصورت تکلیف حق الزحمه من چه خواهد شد ؟»

خیالت راحت باشد. من همیشه آدم منصفی بوده ام و بعد از این هم همینطور خواهم بود. بنابراین دلیلی برای نگرانی تو وجود ندارد.

«دلیل نگرانی من اینست که افراد دیگری قبلا نسبت به صحت این خبر ابراز تردیده کرده اند ولی من صددرصد به موثق بودن آن اطمینان دارم»

در اینصورت میتوانی آنرا برای من باز گو کنی.

« بسیار خوب. این خبر حاکی از آنست که اسرائیل قصد دارد ظرف ده روز آینده دست به یک حمله برق آسا عليه مصر - اردن - عراق و سوریه بزند. اسرائیل در این حمله از اصل غافلگیری استفاده خواهد کرد»

گفتی قرار است این حمله ظرف ده روز آینده صورت گیرد؟؟

« حتی شاید هم زودتر. به هر صورت حمله در روزهای اول ماه ژوئن انجام خواهد شد.»

ولی مثل اینکه گفتی قبلا هم این اطلاعات را به کسان دیگری فروخته­ای ؟ در اینصورت ممکن است اعراب با شنیدن این خبر خود را برای مقابله با اسرائیل آماده کرده باشند ؟

زهر خندی بر لبان مرد عینکی نقش بست .

« ولی همانطور که گفتم هیچکس این خبر را باور نکرده است. عربها فقط خبرهائی را که با مذاقشان سازگار باشد دوست دارند اما شکی نیست که انتخاب زمان شروع حمله در دست اسرائیلی هاست»

من برعکس دیگران این خبر را باور می کنم. فيتز این را گفت و هر ده قطعه اسکناس یکهزارریالی را که در دست داشت به درون پاکت قهوه ای رنگ فرو برد. و زیر لب زمزمه کرد:

آیا لژیونهای ارتش اردن که به وسیله خود من آموزش دیده اند خواهند توانست در برابر حمله نیروهای مجهز اسرائیلی تاب بیاورند؟

فيتز آهی کشید و ادامه داد:

اعراب هرگز نباید پیش از سازمان دادن کامل نیروهایشان تن به جنگ با اسرائیل بدهند.

فیتز برای ترک جلسه از جا برخاست. او موقع خداخافظی مرد عینکی را مخاطب قرار داد و گفت:

سعی کن جزئیات بیشتری درباره اخبار جنگ قریب الوقوع اعراب و اسرائیل برایم تهیه کنی. مرد عینکی از اینکه می­دید صحت گزارش او مورد تایید فیتز قرار گرفته است از خوشحالی در پوست نمی گنجید.

« برای من داشتن مشتریانی نظیر شما واقعا مایه خوشوقتی است و باید اعتراف کنم شما اولین کسی هستید که امکان وقوع حمله اسرائيل عليه اعراب را باور کرده اید.»

از شنیدن چرب زبانی های مرد عینکی لبخند معنی داری بر لبان فیتز نقش بست:

مسئله مهم اینست که بتوانم صحت این خبر را به آقای سفیر هم بقبولانم...

چند دقیقه بعد فیتز از همان راهی که آمده بود راه خروج از محوطه شلوغ و پر ازدحام بازار را در پیش گرفت. خیابانهای اطراف بازار هم از نظر شلوغی و درهم ریختگی وضع ترافیک دست کمی از زیر سقف های طولانی بازار نداشت. فیتز برای پیدا کردن تاکسی خود را به نقطه نسبتا خلوتی رساند و به اولین تاکسی که جلوی پای او توقف کرد سوار شد.

او نشانی کلوب ایران و فرانسه را به راننده تاکسی داد و روی صندلی عقب تاکسی در کنار دو خانم چادر بسر ایرانی قرار گرفت. ظاهر امر نشان میداد که خانم های چادر به سر از خرید به خانه باز می گشتند. برای فیتز با آن جثه درشت نشستن بر صندلی تنگ و کوچک عقب تاکسی آنهم در کنار دو مسافری که چندین ساک و بسته همراه داشتند کاری بس دشوار و جانکاه بود اما او پس از چند سال زندگی در تهران با وضع تاکسیرانی در این شهر در هم و برهم خو گرفته بود و شکوه و شکایتی نمی کرد.

قسمت دوم:

کلوب ایران و فرانسه کمی بالاتر از میدان فردوسی یکی از مجلل ترین و در عین حال شلوغ ترین پاتوق های مخصوص خارجیان مقیم تهران محسوب میشد . به ویژه در هوای مطبوع اردبیهشت ماه تهران صرف شام با ناهار در محوطه چمن و کنار استخر این کلوب برای مشتریانش بسیار لذت بخش بود. فیتز پس از لمیدن در پشت یکی از میزهای رستوران، جرعه جرعه به نوشیدن مشروب دلخواهش مشغول شد. او در آن لحظه از زندگی در تهران عمیقا احساس لذت و رضایت می کرد. آمدن به ایران و اشتغال به ماموریت اطلاعاتی آرزوی بزرگی بود که فیتز از سالها قبل انتظارش را می کشید. از جهت دیگر هم این ماموریت امتیازی برای فیتز بحساب می آمد زیرا ارتش آمریکا نام او را در لیست دریافت کنندگان ترفیع قرار داده بود و چنانچه حادثه پیش بینی نشده ای بوقوع نمی پیوست فیتز بزودی به درجه سرهنگ تمامی ارتش آمریکا ارتقاء می یافت.

البته نام فيتز قبلا هم یکبار در فهرست ترفيع بگیران ارتش قرار گرفته بود اما مسئولان پنتاگون بنابه دلائل نامعلومی با ترفيع درجه او مخالفت کرده بودند. حالا دیگر فیتز يقين داشت که بدون داشتن یک پارتی و حامی گردن کلفت در وزارت دفاع باز هم در گرفتن ترفيع استحقاقی با شکست روبرو خواهد شد. یکی دیگر از علل ناکامی فیتز در کسب ارتقاء درجه عدم عضویت او در انجمن حمایت از افسران فارغ التحصيل «وست پوئینت» بود. این انجمن همواره اهرمی برای به قدرت رسیدن افسران نورچشمی محسوب میشد. فیتز در سن چهل و دو سالگی به اخذ درجه سرهنگ تمامی نیاز وافری داشت زیرا در غیر اینصورت ممکن بود با همان درجه سرهنگ دومی بازنشسته شود.

آنروز در گوشه خلوت رستوران کلوب ایران و فرانسه خاطره شکست ها و ناکامی های گذشته در ذهن او رژه میرفت. فیتز در مدت سه سالی که به عنوان افسر پیمان ناتو در پاریس خدمت می کرد زبان فرانسه را به خوبی یاد گرفته بود و با بهره گیری از همین امتیاز توانسته بود با فرانسویان و فرانکوفیل های مقیم تهران در کلوب ایران و فرانسه روابط نزدیکی برقرار کند. او اغلب برای وقت گذرانی و با سرو گوش آب دادن به این کلوب رفت و آمد می کرد. درچند سالی که از عمر خدمت فیتز در ایران می گذشت او چندین بار تصمیم گرفته بود تا با کناره گیری از ارتش به شغل نان و آب داری در ایران بپردازد و یا با بهره گیری از تخصص و تجارب خود به عنوان یک افسر اطلاعاتی و آشنا با سلاحهای موجود در زرادخانه های جهان به استخدام یکی از کانونهای پول و قدرت در منطقه در آید اما هربار به دلایلی از این تصمیم منصرف می­شد.

این بار نیز فیتز با اطلاع از حمله قریب الوقوع اسرائیل به اعراب فکر بازنشستگی را از خود دور کرد. او پیش بینی می کرد که اسرائیلی ها با یک استراتژی حساب شده ضربه­ای کاری بر اعراب وارد خواهند کرد. تاسف او بیشتر از آن بود که مشاهده می کرد برغم آنهمه شواهد انکار ناپذیر در مورد قریب الوقوع بودن حمله اسرائیل، کشورهای عرب دست روی دست گذاشته کمترین واکنشی از خود بروز نمی دادند. در نظر فیتز بی اعتنایی اعراب به این مسئله به روش هیتلر در آستانه حمله سرتاسری نیروهای متفقین در جبهه نورماندی شباهت داشت زیرا در آن زمان نیز هیتلر برغم دریافت اطلاعات موثق در مورد زمان و مکان شروع حملات نیروهای متفقین به هیج اقدام بازدارندهای دست نزد و همین سهل انگاری کمر ارتش آلمان را در زیر ضربات متفقین در جبهه نورماندی شکست. فیتز حتی اطمینان نداشت که روسای او در بخش اطلاعات سفارت آمریکا حرفهایش را باور کنند اما او تصمیم گرفته بود اطلاعاتش را در اختیار آنها قرار دهد و از آنها بخواهد این اطلاعات را از طریق پیام رمز به واشنگتن مخابره کند.

فیتز غرق در این افکار بود که یکی از همکارانش از سرویس اطلاعات سفارت فرانسه در تهران وارد رستوران شد. مامور اطلاعاتی سفارت فرانسه با دیدن فیتز یکراست به سراغ او رفت و به او پیشنهاد کرد تا ناهار را با هم مصرف کنند. اغلب خبر چینها و ماموران اطلاعاتی مقیم تهران به کلوب ایران و فرانسه رفت و آمد داشتند بطوریکه این مکان در میان خود این افراد به لانه جاسوسی شهرت یافته بود. ماموران اطلاعاتی اغلب برای سردر آوردن از عملیات افراد رقیب و یا منحرف کردن ذهن آنها به بهانه رفع خستگی و یا صرف غذا و مشروب در طول روز به کلوب ایران و فرانسه سر میزدند. دیدار آنروز فیتز با همکار فرانسویش نیز از قماش همان دیدارهای حرفه ای و آکنده از دوز و کلک محسوب می شد ولی در ملاقات آنروز تلاشهای فیتز بر سر میز ناهار برای باز کردن زبان رقیب فرانسویش در مورد خبر حمله قریب الوقوع اسرائیل به اعراب به جایی نرسید با اینهمه هر دو مامور اطلاعاتی هنگام مبادله غیر مستقیم اطلاعات مربوط به تحولات پشت پرده نفتی خاورمیانه صراحت لهجه بیشتری از خود نشان می­دادند. مامور فرانسوی در جریان همین صحبت ها بطور ضمنی خبرهای مربوط به قصد شاه مبنی بر تصرف جزایر تنب بزرگ و کوچک و جزیره ابوموسی را تائید کرد و به فیتز گفت که شاه تصمیم دارد در آینده نزدیک بهای نفت صادراتی ایران را حتی بیش از مقداری که روی آن توافق شده افزایش دهد. اطلاعاتی که آنروز مامور اطلاعاتی سفارت فرانسه در اختیار فيتز قرارداد سبب تقویت حس اعتماد او نسبت به صحت اطلاعات خبر چینهای سرویس اطلاعاتی (هاسیان) شد.

فیتز حدود ساعت دو بعدازظهر بعد از صرف ناهار در کلوب ایران و فرانسه به سفارت آمریکا باز گشت. در پیاده رو مقابل سفارت آمریکا مانند همیشه صف طویلی از متقاضیان اخذ روادید سفر به آمریکا به چشم می خورد. فیتز با شناختی که از روحیه ایرانیها داشت از مشاهده آنهمه افراد ایرانی که در آن وقت روز جلو سفارت آمریکا اجتماع کرده بودند چندان دچار شگفتی نشد. او به محض ورود به دفتر کارش گوشی تلفن را برداشت و با گرفتن شماره تلفن دفتر کار ژنرال فیلدینگ رئیس بخش اطلاعات سفارت امریکا از او درخواست یک ملاقات فوری کرد. درخواست فیتز مورد قبول قرار گرفت و او بلافاصله رهسپار دفتر کار ژنرال فیلدینگ شد.

قسمت سوم:

« ولی فیتز شخص سفير علاقه زیادی به انجام این مصاحبه دارد چون در اینجا تو تنها فرد آگاه به مسائل خاورمیانه عربی هستی .»

در این هنگام ژنرال فیلدینگ لحن آمرانه ای به صدای خود داد و گفت:

« امیدوارم تقاضای این خبرنگار را بپذیری. البته تو مجبور نیستی به همه پرسشهای او پاسخ دهی. همینقدر که روی یک خبرنگار نیویورکی را زمین نیاندازی برای ما کافی است»

فیتز بعد از چند لحظه تفکر بناچار موافقت خود را با دستور مافوقش اعلام کرد که با واکنش شادمانه ژنرال فیلدینگ روبرو شد.

« متشکرم فیتز. سام گلد قرار است ساعت چهار بعدازظهر امروزدر سفارتخانه حضور یابد.»

فیتز راست می گفت. او زمانی که در سمت رئیس بخش اطلاعات ارتش امریکا در ویتنام خدمت می کرد با سام گلد آشنا شده بود. فیتز به خاطر گذراندن دوره جنگهای چریکی در دانشکده نظامی (فورت براگ) به هنگام خدمت در ویتنام از نظر نظامی جزو واحد نیروهای ویژه آمریکا معروف به کلاه سبزها محسوب می شد. او به خاطر داشتن همین تخصص های نظامی بعد از اتمام دوره ماموریتش در ویتنام به کشور اردن اعزام شد تا در آنجا در زمینه سازماندهی ارتش اردن با ملک حسین همکاری کند. در جریان همین ماموریت ملک حسین که علاقه و دلبستگی زیادی به فیتز پیدا کرده بود به او پیشنهاد کرد تا با دریافت سالی پنجاه هزار دلار حقوق و کلیه هزینه های زندگی و با درجه ژنرالی به مدت پنج سال با ارتش اردن همکاری کند ولی فیتز که هنوز قصد کناره گیری از خدمت در ارتش آمریکا را نداشت پیشنهاد سخاوتمندانه پاشاه اردن را نپذیرفت.

سام گلد راس ساعت چهار بعدازظهر در حالیکه به عادت همیشگی یک لیوان کاغذی پر از قهره در دست داشت وارد دفتر کار سرهنگ فيتز لود شد. او قدی کوتاه و هیکلی چاق و خپله داشت که میتوانست با تردستی هر چه تمامتر نظر هر مخاطبی را نسبت به خود جلب کند. فیتز با دیدن لیوان کاغذی در دست سام گلد به یاد موذی گری­های او در ویتنام افتاد اما هرطور بود توانست آرامش ظاهری خود را حفظ کند.

سلام آقای گلد. گویا شما ابراز علاقه کرده اید که حتما با شخص من گفتگو کنید!

« دقیقا همینطور است. مخصوصا وقتی خبردار شدم شما همان فيتز لودی هستید که سالها قبل در سایگون با هم آشنا شده ایم علاقه ام به این گفتگو بیشتر شد. از این گذشته چه کسی بهتر از شما از اوضاع این نقطه از دنيا آگاهی دارد؟ من خیلی مایلم بدانم اینطرفها چه می گذرد... آیا آمریکا هنوز هم کردهای عراق را در جنگ علیه دولت بغداد از نظر نظامی کمک می کند؟ »

و حتما هنوز هم میخواهی بدانی آیا من زنم را کتک میزنم یا نه؟

سام گلد از شنیدن کنایه فیتز به خنده افتاد.

قسمت چهارم:

-ولی فیتز شخص سفير علاقه زیادی به انجام این مصاحبه دارد چون در اینجا تو تنها فرد آگاه به مسائل خاورمیانه عربی هستی .

در این هنگام ژنرال فیلدینگ لحنی آمرانه به صدای خود داد و گفت: « امیدوارم تقاضای این خبرنگار را بپذیری. البته مجبور نیستی به همه پرسش‌های او پاسخ دهی. همین‌قدر که روی یک خبرنگار نیویورکی را زمین نیندازی برای ما کافی است.»

فیتز بعد از چند لحظه تفکر به ناچار موافقت خود را با دستور مافوقش اعلام کرد که با واکنش شادمانه ژنرال فیلدینگ روبرو شد: «متشکرم فیتز. سام گلد قرار است ساعت چهار بعدازظهر امروز در سفارتخانه حضور یابد.»

فیتز راست می‌گفت. او زمانی که در سمت رئیس بخش اطلاعات ارتش آمریکا در ویتنام خدمت می‌کرد با سام گلد آشنا شده بود. فیتز به خاطر گذراندن دوره جنگ‌های چریکی در دانشکده نظامی (فورت براگ) به هنگام خدمت در ویتنام از نظر نظامی جزو واحد نیروهای ویژه آمریکا معروف به کلاه سبزها محسوب می‌شد. او به خاطر داشتن همین تخصص‌های نظامی بعد از اتمام دوره ماموریتش در ویتنام به کشور اردن اعزام شد تا در زمینه سازماندهی ارتش اردن با ملک حسین همکاری کند. در جریان همین ماموریت ملک حسین که علاقه و دلبستگی زیادی به فیتز پیدا کرده بود به او پیشنهاد کرد تا با دریافت سالی پنجاه هزار دلار حقوق و کلیه هزینه‌های زندگی و با درجه ژنرالی به مدت پنج سال با ارتش اردن همکاری کند. ولی فیتز که هنوز قصد کناره‌گیری از خدمت در ارتش آمریکا را نداشت پیشنهاد سخاوتمندانه پادشاه اردن را نپذیرفت.

سام گلد راس ساعت چهار بعدازظهر در حالی که به عادت همیشگی یک لیوان کاغذی پر از قهوه در دست داشت وارد دفتر کار سرهنگ فيتز لود شد. او قدی کوتاه و هیکلی چاق و خپل داشت که می‌توانست با تردستی هر چه تمام‌تر نظر هر مخاطبی را نسبت به خود جلب کند. فیتز با دیدن لیوان کاغذی در دست سام گلد به یاد موذی‌گری‌های او در ویتنام افتاد اما هرطور بود توانست آرامش ظاهری خود را حفظ کند.

-سلام آقای گلد. گویا شما ابراز علاقه کرده‌اید که حتما با شخص من گفت‌وگو کنید.

-دقیقا همین‌طور است. مخصوصا وقتی خبردار شدم شما همان فيتز لودی هستید که سال‌ها قبل در سایگون باهم آشنا شدیم، علاقه‌ام به این گفت‌وگو بیشتر شد. از این گذشته چه کسی بهتر از شما از اوضاع این نقطه از دنيا آگاهی دارد؟ من خیلی مایلم بدانم این طرف‌ها چه می‌گذرد... آیا آمریکا هنوز هم به کردهای عراق در جنگ علیه دولت بغداد از نظر نظامی کمک می‌کند؟

-و حتما هنوز هم می‌خواهی بدانی آیا من زنم را کتک می‌زنم یا نه؟

سام گلد از شنیدن کنایه فیتز به خنده افتاد.

-من فقط می‌خواهم اطلاعاتی درباره اوضاع منطقه کسب کنم. پنج سال خدمت روزنامه‌نگاری در ویتنام درس‌های زیادی به من آموخت ولی حالا موقعیت من اقتضا می‌کند تا برای شناخت اوضاع خاورمیانه همه چیز را از اول شروع کنم. البته تا آنجا که خبر دارم شما قبل از شروع خدمت در ویتنام مدتی در مناطق کردنشین ماموریت داشتید؟

-بله، مدتی را در عراق گذراندم و از طرف آمریکا ماموریت داشتم تا بعضی کمک‌های پزشکی را در اختیار کردهای عراق قرار دهم.

-آیا این کمک‌ها همچنان ادامه دارد؟

- اگر منظورت کمک نظامی است، پاسخ من منفی است.

-پس به چه علت آنها هنوز با سلاح‌های ساخت آمریکا به جنگ ادامه می‌دهند؟ مگر غیر از این است که سلاح‌های تحویلی آمریکا به شاه، به وسیله او در اختیار کردهای عراقی قرار می‌گیرد؟

-من درباره سرنوشت سلاح‌هایی که شاه از آمریکا می‌خرد اطلاعی ندارم.

-با این همه سیل سلاح‌های آمریکایی به سوی ایران همچنان ادامه دارد.

لبخندی معنی دار بر لبان سام گلد نمایان شد.

-البته جناب سرهنگ من به هیچ وجه قصد دست اندازی به مسائل حساس پشت پرده را ندارم و به همین سبب اگر احساس کردید دارم پایم را از گلیمم درازتر می‌کنم هر طور که دوست داشتید دهان مرا ببنديد!

فیتز که در مقابل این خبرنگار هفت خط آمریکایی خود را در یک موضع دفاعی مشاهده می‌کرد همه تلاشش را برای حفظ آرامش ظاهری به کار برد.

- البته خارج از ایران از این قبیل شایعات زیاد رواج دارد و همه ما هم می‌دانیم که کردها با سلاح‌های آمریکایی می‌جنگند ولی نباید فراموش کرد که پای دلالان کارخانه‌های اسلحه‌سازی آمریکا حتی یک هفته از ایران بریده نمی‌شود. بعضی از این دلال‌ها سری هم به سفارت آمریکا می‌زنند و بعضی دیگر رأسا با ایرانی‌ها وارد معامله می‌شوند. با این همه یک موضوع کاملا روشن است و آن اینکه به طور مخفیانه به هیچ‌یک از طرف‌های درگیر در جنگ قدرت اسلحه نمی‌فروشیم. امیدوارم مسئله به اندازه کافی برای شما روشن شده باشد.

-دقیقا نه جناب سرهنگ! چون شما در سایگون هم ادعاهایی مشابه می‌کردید ولی خوب... چطور است موضوع بحث را عوض کنیم... راستی نظر شما درباره نفت چیست؟

-باور کنید این لقمه برای دهان من خیلی بزرگ است.

-سخت نگیرید. من می‌خواهم بدانم که شاه چه وقت قصد دارد قیمت نفت را افزایش دهد و سفارت ما در این باره چه موضعی اتخاذ کرده است؟

-چرا این موضوع را از خود مسئولان سفارتخانه نمی‌پرسید؟ کار من صرفا در رابطه با مسائل نظامی است.

- به هر صورت نفت هم با مسائل نظامی بی‌ارتباط نیست.

-به نظر من نفت بیشتر جنبه سیاسی دارد.

فيتز از این نگران بود که مبادا سام گلد از راه نفوذ در دستگاه اطلاعاتی ملک حسین به اطلاعات پشت پرده‌ای دست یافته باشد که البته چنین چیزی برخلاف قول و قرار سابق میان وی و شخص ملک حسین بود.

سام گلد با مشاهده سکوت طولانی فیتز از راه دیگری وارد بحث شد.

قسمت پنجم:

« سرهنگ لود من واقعا به همکاری شما برای آشنایی با مسایل خاورمیانه نیاز دارم. من دنبال مسایل اصلی می گردم و قصد داستان پردازی ندارم»

ولی من با شناختی که از روش کار شما دارم می ترسم با سر هم کردن یک مشت جعلیات برای من گرفتاری درست کنید. مثل اینکه شما فراموش کرده اید که هریک از ما وظیفه بخصوصی برعهده داریم.

«سئوالی که من از شما دارم این است که به من بگوئید آیا دولت ایران در قبال منازعه اعراب و اسرائیل واقعا از سیاست بی طرفی پیروی میکند؟ »

بله همینطور است چون ایرانی ها نه عرب هستند و نه یهودی. ایران هم با اعراب و هم با اسرائیلی ها روابط تجارتی دارد و کوشش می کند تا با همه طرف های درگیر در بحران خاورمیانه روابط دوستانه داشته باشد.

«طبق اطلاع گویا جنگ دیگری میان اعراب و اسرائیل قریب الوقوع به نظر می رسد. علت اصلی آمدن من به اینجا هم همین است و مایلم در این باره اطلاعاتی هم از شما کسب کنم»

اطلاعات من هم چندان بیشتر از شما نیست و از این گذشته وقوع جنگ بین اعراب و اسرائیل چندان غیرمترقبه به نظر نمی رسد.

«این عرب های لعنتی به خون اسرائیلی ها تشنه اند و من از آن می ترسم که بالاخره یک روز عرب ها به طور دسته جمعی به اسرائیل حمله کنند و حتی یک نفر را در آن کشور زنده نگذارند. من که هیچ سر از علت این همه نفرت عرب ها از یهودی ها در نمی آورم. متاسفانه دولت آمریکا هم بدون توجه به این واقعیت دائما توپ و تانک و هواپیمای جنگی به عرب ها تحویل می دهد».

ولی آقای گلد شما به عنوان یک روزنامه نویس مسئول، وظیفه دارید دو طرف این قضیه را در نظر بگیرید.

فیتز با ذکر این نکته چند لحظه ای خاموش ماند اما به دلیلی نامعلوم به صحبت هایش ادامه داد:

متاسفانه این طور که پیداست تمام روزنامه های آمریکا مثل شما فکر می کنند. به نظر من اگر مردم و رسانه های ارتباط همگانی آمریکا که همگی از یهودی ها الهام می گیرند کمی از تنگ نظری و قضاوت های یک طرفه دست بردارند و برای درک موضع اعراب هم اندکی همت به خرج دهند، ممکن است دست دولت آمریکا هم برای اتخاذ سیاست عاقلانه تری نسبت به بحران خاورمیانه عربی باز شود.

از شنیدن صحبتهای فیتز لبخند معنی داری بر لبان سام گلد ظاهر شد و همانطور که به مخاطب خود گوش میداد دفتر یادداشتی از جیب بیرون آورد، چند کلمه ای در آن یادداشت کرد و دوباره دفتر را در جیبش گذاشت. سام گلد پس از فراغت از این کار در حالی که ته سیگارش را در داخل لیوان قهوه اش خاموش می کرد برای خداحافظی از سرهنگ فيتز لود از جا برخاسته

«سرهنگ از همکاری شمار بی نهایت سپاسگزارم».

فیتز که از شنیدن لحن کنایه آمیز سام گلد سخت دستپاچه شده بود نتوانست حیرت خودش را از برخاستن ناگهانی خبرنگار پنهان سازد.

ولی تصور نمی کنم که چیز فوق العادهای درباره وضع منطقه به شما گفته باشم.

«اختیار دارید جناب سرهنگ. همین که مکنونات قلبی خودتان را برای من فاش کردید از هر چیزی ارزنده تر بود».

فيتز چاره ای جز فشردن دست سام گلد که به عنوان خداحافظی به سویش دراز شده بود نداشت.

چنانچه باز هم اطلاعاتی لازم داشتید من در خدمت شما هستم.

« متشکرم جناب سرهنگ»

سام گلد با گفتن این حرف چشمکی موذیانه به فیتز زد و شتابان از دفتر کار او خارج شد.

بعد از رفتن سام گلد فیتز دچار احساس دلهره شدیدی شد. او به تجربه دریافته بود که روبرو شدن با موجود دسیسه گر و کهنه کاری چون سام گلد برایش عاقبت خوشی ندارد.

قسمت ششم:

دو روز پس از آن ملاقات یعنی در روز سیزدهم ماه مه، فيتز لود از شنیدن خبر سفر ناگهانی ملک حسین به قاهره که به عقد یک معاهده نظامی میان وی و خصم دیرینش عبدالناصر منجر شده بود سخت دچار حیرت و ناراحتی شد. خبر دیگر حاکی از آن بود که متعاقب امضای این معاهده، یک ژنرال مصری برای عهده دار شدن فرماندهی نیروهای اردنی عازم امان شده است.

فيتز هنگام گفتگو پیرامون این مسئله با افسر مافوقش ژنرال فیلدینگ نمی ­توانست خشم و تاسف خود را نسبت به اقدام پادشاه اردن مخفی کند.

« به نظر من با این اقدام کار نیروهای اردنی ساخته است چون تا آنجا که من می­دانم سربازان اردنی از یک فرمانده غير اردنی فرمان نمی برند. خود ملک حسین هم به این واقعیت آگاهی دارد. او هرگز از ته قلب مایل به نابودی اسرائیلی­ها نبوده است و بر خلاف عبدالناصر هیچ دلش نمی­خواهد که همه یهودی های اسرائیل را به دریا بریزد.»

فیتز در جریان دیدار چند هفته پیشش از بازار تهران از طریق منبع اطلاعاتی خود با خبر شده بود که روحانیون در سراسر کشورهای عربی از بالای منبرها مسلمانان را به جهاد علیه دشمن مشترک یعنی اسرائیل دعوت می کنند. اطلاعات دیگری که فیتز در همین زمینه کسب کرده بود حکایت از آن داشت که اسرائیلی­ها قصد دارند ظرف سه روز کلیه پایگاه های هوایی مصر ، اردن، عراق و سوریه را با حملات هوایی نابود کنند.

داستانی که سام گلد خبرنگار روزنامه نیویورک استار براساس گفتگوهایش با سرهنگ فیتز لود سر هم کرده بود، در روز چهارم ژوئن یعنی یک روز پیش از شروع حملات برق آسای اسرائیل عليه اعراب در این روزنامه به چاپ رسید که بر اثر آن بر شدت نگرانی افکار عمومی آمریکایی­ها نسبت به سرنوشت اسرائیل افزوده شد.

خبرنگار آمریکایی در این گزارش که اجزاء آنرا با مهارت هرچه تمامتر سر هم بندی کرده بود شرح جامعی درباره ظرفيت نظامی ارتش مصر ، قدرت واحدهای پیاده، توپخانه ، زرهی و نیز واحدهای نیروی هوایی این کشور که در امتداد کانال سوئز و به ادعای سام گلد، در طول جبهه صحرای سینا در پشت مرزهای اسرائیل متمرکز شده بودند ذکر کرده بود.

آمار ذکر شده در گزارش خبرنگار آمریکایی حکایت از آن داشت که ارتش مصر با نود هزار سرباز، نهصد دستگاه تانک، ۳۵۰ فروند هواپیما و نیروی عظیمی از واحدهای توپخانه خود را برای ضربه زدن به اسرائیل آماده کرده است. در این مقدمه همچنین به اقدام دولت مصر در ماه مه همان سال مبنی بر درخواست خروج نیروهای صلح سازمان ملل از شبه جزیره سینا و پذیرفته شدن این درخواست از سوی اوتانت، دبیر کل وقت سازمان ملل متحد، اشاره شده بود. در دنبال همین مطالب گزارشگر آمریکایی به بررسی دیگر وقایع ماه مه ۱۹۶۷ پرداخته و شرحی درباره بسته شدن تنگه تیران و خلیج عقبه در ۲۲ ماه مه که اسرائیل را از دسترسی به بندر جنوبی ایلات محروم میکرد به رشته تحریر در آورده بود. در پایان گزارش سام گلد مطلبی به این شرح به چشم می خورد:

در بیست و ششم ماه مه، پرزیدنت عبدالناصر اعلام کرد که جنگ با اسرائیل همه جانبه بوده و هدف از آن نابودی اسرائیل است. ناصر گفت: ما رجاء واثق داریم که از قدرت کافی برای جنگیدن با اسرائیل و کسب پیروزی در این جنگ برخورداریم.

سام گلد در گزارش مفصل خود برای روزنامه نیویورک استار پس از ذکر این مقدمه طولانی که همگی حاکی از قصد قبلی اعراب برای نابودی کامل اسرائیل بود به موضوع دیدار و گفتگوی خود با سرهنگ فيتز لود افسر اطلاعاتی سفارت آمریکا در تهران اشاره کرده و از قول او نوشته بود:

تا زمانیکه یهودیان لجام گسیخته و دستگاه­های ارتباط همگانی آمریکا که همگی زیر نفوذ یهودیان قرار دارند زحمت درک واقعیت های مربوط به زمینه های بحران خاورمیانه و شنیدن نقطه نظرهای اعراب را به خود ندهند، امیدی به برقراری صلح در این منطقه وجود نخواهد داشت.

در دنباله گزارش روزنامه نیویورک استار با حروف درشت تر چنین آمده بود:

درست یک روز پس از تهدید علني عبدالناصر علیه موجودیت اسرائیل، یک افسر اطلاعاتی آمریکا در تهران از ضرورت اتخاذ سیاست متوازن نسبت به اعراب و اسرائیل سخن می گوید. سرهنگ فیتز لود معتقد است که آمریکا باید گوش شنوایی برای شنیدن نقطه نظرهای کشورهای عرب داشته باشد.

انتشار این گزارش در روزنامه پرنفوذ آمریکائی ضربه ای را که فیتز از آن بیم داشت بر او وارد ساخت به طوری که حتی جنگ شش روزه ژوئن میان اعراب و اسرائیل که در فردای همان روز آغاز شد، نتوانست پیامدهای درج چنین گزارشی را تحت الشعاع خود قرار دهد. چاپ انواع تفسيرها و تحلیل ها پیرامون مطالبی که سام گلد در گزارش خود به سرهنگ فيتز لود نسبت داده بود برای روزهای متوالی در نشریات آمریکایی ادامه داشت و بسیاری از اعضاء کنگره آمریکا نیز که در حوزه های انتخاباتی خود اتکاء زیادی به آراء یهودیان داشتند، هر روز در باره وجود احساسات ضد یهودی در میان افسران اطلاعاتی آمریکا داد سخن می­دادند.

جنگ ژوئن ۱۹۶۷ اعراب و اسرائیل در ششمین روز با شکست کامل نظامی اعراب پایان یافت و همزمان با آن کمیته ویژه ای از سوی کنگره آمریکا مامور رسیدگی به وضع سفارت آمریکا در تهران و دیگر کشورهای جهان شد.

قسمت هفتم:

این اقدام، سفیر آمریکا در تهران را از هر جهت نگران و شگفت زده کرد. از همه بدتر وضع خود فیتز بود که از انعکاس آن مصاحبه کذائی در واشنگتن سخت یکه خورده بود. اگرچه ژنرال فیلدینگ رئیس بخش اطلاعات سفارت آمریکا على الظاهر با فیتز ابراز همدری می کرد و به خوبی می دانست که فیتز قربانی توطئه ای از ناحیه سام گلد حیله گر شده است ولی در برابر فشارهایی که علیه سرهنگ فیتز بر او وارد میامد چاره ای جز تسلیم نداشت. از نظر ژنرال فیلدینگ صرف انکار کردن گزارش سام گلد از سوی فیتز دردی را دوا نمی­کرد. شرایط به قدری بحرانی شده بود که یکی از نمایندگان یهودی کنگره آمریکا بدون پرس و جو پیرامون صحت و سقم گزارش سام گلد خواستار اخراج سرهنگ فیتز از خدمت شد.

در چنین اوضاع و احوالی فیتز نخستین نامه حاکی از همدردی را پس از سالها از ناپدری خود که در آمریکا زندگی می ­کرد دریافت داشت. نامه ناپدری فیتز که از چند جمله کوتاه تجاوز نمی کرد پس از گذشتن از زیر دست ماموران سانسور سفارتخانه به دست فیتز رسید. فیتز هنگام یکه هنوز کودک خردسالی بیش نبود ناچار شد به خاطر ازدواج مادرش با این مرد، از کانون خانواده جدا شده و در یک مدرسه شبانه روزی به زندگی و تحصیل بپردازد.

ماردش به فيتز گفته بود که او طفلی حرامزاده است و جیم کینگ پدر اصلی فیتز پیش از آنکه او به دنیا بیاید مادرش را ترک گفته بود. فیتز همیشه از این که دیگران او را به چشم موجودی حرامزاده نگاه کنند رنج می ­برد و به همین سبب با تغییر نام خانوداگی، نام و عنوانی تازه برای خود برگزیده بود.

دو هفته پس از چاپ گزارش پر سروصدای سام گلد در روزنامه نیویورک استار، یک روز ژنرال فیلدینگ سرهنگ فیتز را به دفتر خود احضار کرد. ژنرال فیلدینگ با مشاهده فیتز با لحنی به ظاهر اندوه بار او را مخاطب قرار داد و گفت:

فیتز از من خواسته شده تا ترتیب بازنشستگی تو را بدهم.

واقعیت این است که وزارت دفاع قبلا نام تو را از فهرست ترفيع بگیران ارتش آمریکا حذف کرده است.

« یعنی می ­فرمایید که هیچ فرصتی برای دفاع به من داده نخواهد شد؟ »

تو اگر مایل باشی می توانی بعدها عليه سام گلد در دادگستری اقامه دعوی کنی اما در حال حاضر چاره ای جز کناره گیری از خدمت نداری... از این گذشته من در حیرتم که تو چه هیزم تری به این خبرنگار بدجنس فروخته ای؟

« من هیچ بدی در حق او نکرده ام جز اینکه در زمان خدمتم در ویتنام از دادن اطلاعات محرمانه امنیتی به او خودداری می کردم» .

ولی این حرامزاده عاقبت زهرش را به تو ریخت. جای نگرانی زیادی هم وجود ندارد چون تو می ­توانی با بیست سال سابقه خدمت از حقوق بازنشستگی کامل برخوردار شوی... بهترین کار این است که بعد از درخواست بازنشستگی این مرد را به محاکمه بکشی.

« محاکمه...؟ با کدام پول... گرفتن وکیل برای محاکمه خبرنگار یک روزنامه پرنفوذ آمریکایی پول زیادی می خواهد. بازنشسته شدن از خدمت هم برای من به معنای پایان همه چیز است».

البته کسی نمیتواند تو را مجبور به بازنشستگی کند ولی اگر این کار را نکنی از این به بعد مشاغل پَستی به تو پیشنهاد خواهد شد. افسوس که تو فاقد یک حامی بانفوذ در محافل واشنگتن هستی!

اشاره ژنرال فیلدینگ ذهن فیتز را متوجه تنها حامی پرقدرتش یعنی ژنرال اسکار بیت کرد که او هم متاسفانه سال پیش بازنشسته شده بود و در ایالت آریزونا زندگی می کرد. در حقیقت ژنرال اسکار بیت تنها دوست واقعی زندگی فیتز محسوب می شد و هم او بود که فیتز را به ورود به خدمت ارتش آمریکا تشویق کرده بود. اما وجود این ژنرال نمی ­توانست در همه حال برای فیتز کارساز باشد چون در جامعه ای مانند آمریکا که همه مسائل با توصیه و سفارش و حمایت این با آن مقام حل و فصل می ­شود، موجودی چون فیتز از هر جهت احساس بی کسی و تنهایی می ­کرد. حتی گذشت ایام نیز نمی ­توانست حقیقت ناشی از طفل نامشروع و تنها و بی پناه بودن را از ذهن فیتز بزداید.

فیتز در آخرین سال های جنگ دوم جهانی پا به دانشگاه گذاشت اما شرایط سخت زندگی و تنگی معیشت او را ناچار ساخت تا در نیمه های راه با رفتن به زیر چتر حمایت مالی ارتش تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه دهد. به این ترتیب راه پیوستن فيتز به خدمت نظامی هموار شد اما آنچه که بیش از همه فیتز را به پذیرفتن حرفه نظامی گری تشویق کرد، اندرزهای ژنرال اسکار بیت بود که در آن زمان درجه سرهنگی داشت. او با مشاهده توانایی های جسمی و فکری فیتز وی را برای خدمت در ارتش زیر فشار قرار داد و در همان حال به فیتز قول داد که تا پایان عمر هوای کار او را در ارتش داشته باشد و هرجا که نیاز پیدا کند به کمک او بشتابد. شاید اگر فیتز طفل حرامزاده ­ای نبود، با آن هوش سرشار و توانایی جسمی که داشت راه دیگری را در زندگی انتخاب می کرد و با غرق شدن در بازار تجارت بی در و دروازه آمریکا ثروت زیادی به جیب می ­زد اما حالا فيتز با درجه سرهنگ دومی ارتش آمریکا ناچار بود با سرنوشتی که جامعه اش بر او تحمیل کرده بود دست و پنجه نرم کند.

قسمت هشتم:

آن روز فیتز پس از ورود به دفتر کار ژنرال فیلدینگ یکبار دیگر تلاش کرد تا نظر موافق او را بسوی خود جلب کند. صحبتهای فیتز با افسر مافوقش حکایت از نهایت ناامیدی و درماندگی او داشت:

«متاسفانه تنها کسی که میتوانست در این روزهای حساس حامی من باشد از خدمت ارتش کناره گرفته و از همه بدتر اینکه در محلی بسیار دور از واشنگتن زندگی میکند.»

از این بابت خیلی متاسفم فيتز

«ولی زمانیکه در واحد کلاه سبزهای ارتش خدمت می­کردیم یاد گرفته بودم که یک نظامی هرگز نباید در برابر مشکلات تسلیم شود. حالا هم تصور می کنم تسلیم شدن هیچ کار درستی نیست.»

ولی شعار تسلیم نشدن مربوط به جبهه جنگ است و مشکل کنونی تو یک مشکل سیاسی است یعنی همان چیزی که یک سرباز نمی ­تواند در آن پیروزی کسب کند. به نظر من بازنشسته شدن تو کار همه را آسان خواهد کرد چون آن ­دسته از نمایندگان کنگره که به آراء رای دهندگان یهودی اتکاء دارند تا چند ماه دیگر هم از ماجرای تو برای جلب آراء یهودیان بهره برداری خواهند کرد.

«شاید بهتر آن باشد که با ترتیب دادن یک کنفرانس مطبوعاتی تمام حقایق را برای مردم آمریکا روشن کنم».

چنین اقدامی وضع تو را از آنچه که هست بدتر خواهد کرد. و همانطور که گفتم صلاح همه از جمله شخص سفير در آنست که تو تقاضای بازنشستگی کنی.

خطوط چهره فیتز از شنیدن پیشنهاد ژنرال فیلدینگ در هم رفت و لحن صدایش از آنچه که بود گرفته تر شد:

«شاید حق با شما باشد ولی من قبل از هر چیز مایلم بدانم مقامهای واشنگتن نسبت به اطلاعاتی که من در مورد قریب الوقوع بودن حمله اسرائیل به اعراب تهیه کرده بودم چه واکنشی از خود نشان دادند؟»

طبق معمول آنها خودشان را به کوچه علی چپ زدند و مدعی شدند که حمله اسرائیل آمریکا را غافلگیر کرده است.

«به این ترتیب من فعلا به دفتر کارم برمی­گردم تا سر فرصت درباره وضع خودم تصمیم بگیرم.»

خیلی ممنون می­شوم اگر هر چه زودتر مرا هم از تصمیم خودت آگاهی کنی. هرچه زودتر بهتر یعنی حتی تا پایان وقت اداری امروز.

فیتز بی آنکه پاسخ دیگری به تقاضای ژنرال فیلدینگ بدهد از دفتر کار او خارج شد و به طرف دفتر کار خودش در قسمت دیگری از ساختمان سفارتخانه به راه افتاد.

احساس تنهایی و بی پناهی همچون باری گران قلب فیتز را فشار می­داد. او برای یک لحظه تصمیم گرفت با ژنرال اسکار بیت تماس بگیرد و از او یاری بخواهد اما بزودی خودش را قانع کرد که از یک ژنرال بازنشسته ارتش کاری برای او ساخته نیست. صحنه های زندگی گذشته و دوران خدمت در شبه جزیره کره و ویتنام همچون تابلوهایی تیره و کمرنگ در ذهن فیتز رژه می رفتند و او در درون خویش نقطه های تاریک و روشن آن صحنه ها را ارزیابی می ­کرد. به یاد ماندنی ترین خاطره زندگی فیتز هنگامی بود که پس از ابراز شجاعت های مکرر در صحنه های جنگ کره و ویتنام مسئولان وزارت دفاع تصمیم گرفتند او را به عنوان مشاور نظامی ملک حسین روانه اردن کنند. انتخاب فیتز برای این سمت بیشتر از آن جهت بود که او علاوه بر داشتن مهارت های نظامی شناخت زیادی نسبت به مسائل سیاسی به ویژه در رابطه با منافع سیاسی آمریکا در مناطق مختلف جهان داشت. به عبارت دیگر او یک دیپلمات يونيفورم پوش بود که در سمت مشاور نظامی پادشاه اردن استعداد زیادی از خود بروز داده بود. در این لحظات تلخ و اندوه بار فیتز از اینکه به هنگام همکاری با ملک حسین پیشنهادهای سخاوتمندانه او را برای ماندگار شدن در اردن رد کرده بود سخت احساس پشیمانی می ­کرد. سالی پنجاه هزار دلار حقوق خالص به اضافه هزینه مخارج روزانه، استفاده از هواپیمای شخصی، خانه و خدمتکار رایگان و هزینه رفت و برگشت سفر به آمریکا جزئی از امتیازهایی بود که در صورت ادامه همکاری با ملک حسین و کناره گرفتن از ارتش آمریکا نصیب او می ­شد.

لحظاتی بعد فیتز به یاد ماری همسرش و بیل فرزند سیزده ساله اش افتاد. او از اینکه نمی ­توانست در آن شرایط، تنها فرزندش را هم از حقیقت ماجرا آگاه کند به شدت رنج می ­کشید. ازدواج فیتز با ماری از هیچ نظر ازدواج موفقیت آمیزی نبود. تنها یک بر خورد ساده سبب شده بود تا میان آنها پیوند زناشویی بسته شود. در آن زمان ماری به عنوان منشی در دفتر ژنرال اسکار بیت خدمت میکرد و رفت و آمدهای فیتز به این دفتر باعث آشنایی او با همسر آینده اش شد. او به امید تشکیل خانواده و داشتن فرزندی که برخلاف خودش داغ حرامزادگی را بر پیشانی نداشته باشد به پیشنهاد ژنرال به ازدواج با ماری تن داد. اما حالا با گذشت سال ها از آن واقعه فیتز در این ­سوی دنیا از به یاد آوردن خاطره آن ازدواج بد فرجام احساس اندوه و دلتنگی می­کرد. لحظاتی بعد فيتز به یاد آخرین نصایحی افتاد که ژنرال اسکار بیت پیش از پوشیدن کسوت بازنشستگی به او داده بود. یک روز که فیتز با همسرش ماری در خانه او مهمان بودند فیتز به درخواست ژنرال همراه او به اتاق مطالعه اش می رود. با ورود به این اتاق ژنرال اسکار فیتز را مخاطب قرارداد و همچون پدری که می ­خواهد با فرزندش اتمام حجت کند شروع به صحبت کرد. آن ایام زمان اوج درگیری های آمریکا در جنگ ویتنام بود و ژنرال نیز صحبت های خود را بیشتر به همین مسئله اختصاص داد.

قسمت نهم:

« به عقیده من رفتن به ماموریت ویتنام برای هیچ افسر آمریکایی افتخاری کسب نخواهد کرد. این جنگی است که هیچگونه پیروزی نظامی بر آن متصور نیست. اما سیاستمداران نامرد آنرا دستاویز پیشبرد هدف­های خود قرار داده اند. فرماندهان ارتش با همکاری سیاستمداران نابکار دسته دسته افسران آمریکایی را به قربانگاه ویتنام می­فرستند و از وجود آنها به عنوان سپر بلا برای هدف­های پنهانی خود استفاده می کنند.

نصیحت من به تو این است که خودت را از وسوسه رفتن به ویتنام دور نگهداری حتی اگر تصور کنی در بازگشت از ویتنام درجه ژنرالی چهار ستاره به تو بدهند، این ماموریت را نپذیری. ماموریت هایی که تا به حال در صحنه کارزار ویتنام انجام داده ای برای هفت پشت تو کافی است. به نظر من حالا وقت آن رسیده که بار دیگر ماموریتی در خاورمیانه برای تو دست و پا کنم. البته من دقیقا از جزئیات این ماموریت باخبر نیستم ولی فکر می­کنم چیزی در رابطه با آموزش نظامی و یا مسائل اطلاعاتی باشد. تو با حداکثر سه سال خدمت در منطقه خاورمیانه به یک کارشناس ممتاز در مسائل این منطقه تبدیل خواهی شد. به گمان من پس از اتمام جنگ ویتنام و یا حتی پیش از پایان این جنگ ارتش و دولت آمریکا تمام توجهشان را معطوف خاورمیانه خواهند کرد و در آن صورت به نظامیان صاحب نظر درباره مسائل کشورهای این منطقه شدیدا نیاز خواهند داشت.»

فیتز با شنیدن پیشنهادهای ژنرال اسکاربیل بی درنگ آمادگی خود را برای رفتن به خاورمیانه اعلام کرده بود. هنگامی که فیتز برای خداحافظی دستش را به سوی ژنرال اسکاربیل دراز می­کرد آخرین اندرزها را هم در قالب چند جمله کوتاه از او دریافت داشت:

« سعی کن ماری و پسرت بیل را هم در ماموریت خاورمیانه همراه ببری. متاسفم که بعد از این دیگر کاری از دست من برای تو ساخته نخواهد بود اما مطمئنم اگر از این موقعیت خوب استفاده کنی، بار خودت را در ارتش خواهی بست. فقط مواظب باش که هرگز در هیچ نوع جنجال و هیاهو درگیر نشوی.»

چند روز پس از آخرین دیدار با ژنرال اسکار بیل، فیتز حکم ماموریت خود را برای رفتن به منطقه خاورمیانه دریافت داشت. آن زمان مصادف با واقعه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود. به فیتز ماموریت داده شده بود تا در سمت مشاور نظامی شاه ایران زیر نظر سفير آمریکا در تهران مشغول به خدمت شود. فیتز با نادیده گرفتن بخشی از نصایح ژنرال اسکاربیل از همراه بردن همسر و فرزندش در این ماموریت خودداری کرد و از آنها خواست تا فراهم شدن مقدمات کار وی در ایران در خانه نسبت مرفهی که در ویرجینیا داشت زندگی کنند.

فیتز پس از ورود به ایران با استفاده از توجه بیش از حد افکار عمومی به مسئله جنگ ویتنام توانست بدون سر و صدا، شاه را در تاسیس یک واحد نیروهای ویژه که از هر جهت به واحد کلاه سبزهای ارتش آمریکا شباهت داشت یاری دهد. وی در دو سال نخستین اقامتش در ایران از طرف سفارت آمریکا ماموریت یافت تا از کشورهای عرب منطقه خلیج فارس دیدن کند. مبتکر انجام برخی از این دیدارها، شخص شاه بود که در منطقه نقش خود را به نحو رضایت بخشی ایفا می­کرد.

قسمت دهم:

برای فیتز خاطره سال های نخستین دوره ماموریتش در ایران علیرغم امتناع ماری از انجام یک سفر کوتاه به این کشور و محروم شدن فیتز از دیدار تنها فرزندش، شیرین و فراموش نشدنی بود. ماری، همسر فیتز به زندگی در خاورمیانه کمترین علاقه ای نشان نمی­داد و فيتز هم به خاطر اشتغال زیاده از حد به ماموریت های حساس سیاسی و اطلاعاتی در کشورهای عرب منطقه اصرار زیادی برای راضی کردن وی به زندگی در این نقطه از دنیا به خرج نمی­داد. دوران خوش ماموریت فیتز در ایران و منطقه خاورمیانه با انتصاب ژنرال فیلدینگ به سمت رئیس بخش اطلاعات سفارت آمریکا در تهران تقریبا به پایان رسید و از آن پس فيتز دیگر نمی­توانست مانند گذشته آن طور که دلش می خواست در مسائل منطقه دخالت کند. با آمدن ژنرال فیلدینگ، مقام فیتز به سطح یک افسر اطلاعاتی سفارت تنزل یافت و سرانجام شهرت ناخواسته او به عنوان یک چهره ضد اسرائیلی، آرزوهای او را برای رسیدن به درجه سرهنگ تمامی در معرض نابودی قرار داد. در حقیقت فیتز برای ادامه روند دوستی و حشر و نشر با رهبران کشورهای عرب خاورمیانه به چنین ارتقا مقامی شدیدا نیاز داشت.

فیتز از هنگام شروع ماموریت جدیدش در ایران دست کم سه بار در سال به اسرائیل سفر می­کرد و از طریق تماس و گفتگو با مقام­های اسرائیلی به تحکیم مناسبات خود با آنها می پرداخت. در میان دوستان اسرائیلی او از هر قماش آدمی به چشم می­خورد. او به اتکا دوستی عمیقش با اسرائیلی­ها چندین بار بدون پرده پوشی نزدشان اعتراف کرده بود که یکی از اهداف ماموریت وی در خاورمیانه جلب حمایت و دوستی کشورهای عرب به ویژه اردن نسبت به سیاست های آمریکا در این منطقه بوده است. او حتی اعتراف کرده بود که آرزو داشته روزی در نقش مستشار نظامی با ارتش اسرائیل همکاری کند ولی مخاطبان اسرائیلی وی همواره او را به باد استهزا گرفته، اعلام کرده بودند که کمترین نیازی به مستشاران آمریکایی ندارند. آنها همواره در گفتگوهای خود با فیتز به او گوشزد می کردند که تنها به دریافت اسحله و ساز و برگ نظامی از آمریکا چشم دوخته اند و حاضر نیستند نقطه نظرهای آمریکا را در مورد چگونگی کاربرد این سلاح­ها بپذیرند. فیتز در چنین اوضاع و احوالی ناچار بود با احساسی دوگانه شاهد سیر وقایع باشد. او بیش از هر آمریکایی دیگر به اهمیت وجود مناسبات نزدیک و دوستانه با کشورهای نفت خیز عرب واقف بود و به خوبی می­دانست که اعراب با ثروت نفتی رو به تزاید خود، هر روز نقش عمده تری در صحنه اقتصاد و دیپلماسی جهانی ایفا می کنند. طی دو سالی که از ماموریت اخیر فیتز در منطقه خاورمیانه می گذشت، او با مشاهده چرخش جهت سیاست کشورهای عرب دوست آمریکا و خروج تدریجی آنها از دایره نفوذ سیاسی واشنگتن، بارها با ارسال گزارش های محرمانه برای مسئولان وزارت دفاع و وزارت خارجه آمریکا خطرات ادامه این وضع را به آنها گوشزد کرده بود اما چنین به نظر می رسید که هشدارها و گزارش های مکرر او در بایگانی های راکد مدفون می شد.

----

خانم جوانی که سمت منشی فیتز را داشت وارد دفتر کار او شد و پوشه­ای را روی میز جلو فیتز گذاشت:

« پوشه حاوی تلگراف­هایی است که امروز صبح برایت مخابره شده... »

منشی جوان در حالیکه غمگینانه فیتز را برانداز می­کرد آه سردی کشید و گفت:

«راستی که این شیوه روزنامه نگاری بسیار ظالمانه و دور از انصاف است. در این موارد شاه روش درستی دارد. او درِ چنین روزنامه هایی را می بندد و خبرنگارش را به زندان می اندازد»

منشی جوان بخش اطلاعات سفارت آمریکا که اینچنین دلسوزانه با فیتز سخن می گفت ليلا اسميت نام داشت و بیش از ۲۹ سال از سنش نمی گذشت. او از بابت زیبایی و ملاحت زنانه هیچ کمبودی نداشت. ليلا اسمیت دختری دورگه و ثمره ازدواج یک دیپلمات آمریکایی با دختری از یک خانواده اشرافی ایرانی بود که به سبب تسلط کامل به دو زبان انگلیسی و فارسی از موقعیتی ممتاز در میان کارکنان سفارت آمریکا در تهران برخوردار بود.

فیتز سر پا ایستاد و در حالی که از لای در نیمه باز اتاق به راهرو بیرون چشم دوخته بود، لیلا اسمیت را دلداری داد و گفت:

«نگران نباش. بالاخره کارها روبراه خواهد شد. هیچکس سر از کار تقدير و مشیت خدا در نمی آورد.»

لیلا اسمیت لبخندی زد و گفت:

«باز هم چند تا پیشنهاد سخاوتمندانه برایت رسیده. تمامش لای همان پوشه است.»

شنیدن این خبر تاثیر چندانی در فیتز نداشت:

این عرب ها درباره من دچار سو تفاهم شده اند. من آنقدرها هم که آنها تصور می کنند آدم به درد خوری نیستم.

ليلا اسمیت راست گفته بود. در میان اوراق موجود در پوشه چندین دعوتنامه از سران کشورهای نفت خیز عرب برای سرهنگ فیتزلود به تهران مخابره شده بود. فیتز از میان انبوه دعوتنامه ها یکی را که حاکم دوبی برایش فرستاده بود باز کرد:

نگاه کن. این یکی از همه سخاوتمندانه تر است!

« بله. خودم قبلا آن را خوانده ام. ولی تو نیازی به رفتن به دوبی نداری و می­توانی بعد از بازنشسته شدن در همین تهران به شغل نان و آب داری بپردازی! تو در اینجا دوستانی داری که می­توانند تو را در ناز و نعمت غرق کنند!»

راستش هنوز تصمیمی در این باره نگرفته ام اما مطمئن باش که امشب موقع صرف شام همه چیز را برایت خواهم گفت.

لیلا اسمیت با شیندن وعده فيتز لبخندی زد و شتابان از دفتر کار او خارج شد.

با رفتن لیلا اسمیت فیتز با عجله شروع به خواندن تلگرام­های واصله کرد. اولین تلگرام از تل آویو برایش مخابره شده بود. در پای تلگرام نام شولومو به چشم می خورد و مضمون آن چنین بود:

«ما احساس می کنیم که تو در آنجا دچار دردسر شده ای. چنانچه کمکی از دست ما ساخته است ما را خبر کن.»

قسمت یازدهم:

«ما احساس می کنیم که تو در آنجا دچار دردسر شده ای. چنانچه کمکی از دست ما ساخته است ما را خبر کن.» شولومون کسی جز معاون وزیر اطلاعات کابینه اسرائیل نبود. او مناسبات بسیار دوستانه ای با سرهنگ فيتز داشت. فیتز به سرعت پاسخ دوست اسرائیلی خود را روی یک صفحه کاغذ نوشت و آن را جهت مخابره به تل آویو به دست نامه رسان مخصوص سفارت داد. سپس نوبت به تلگرام حاکم دوبی رسید که فیتز تک تک کلمات آنرا با دقت مرور کرد. متن تلگرام حاکم دوبی از این قرار بود:

«ما از پیوستن شما به جرگه تجارتی خودمان استقبال می کنیم. در اینجا فرصت های بسیاری انتظار شما را می کشد. ما با کمال مسرت از نظرات مشورتی شما استفاده خواهیم کرد و چشم به راه دیدار با شما هستیم. به مقام های گمرکی و گذرنامه دستور داده شده تا با نهایت احترام از جنابعالی استقبال کنند».امضاء: شیخ راشد

فیتز با خواندن دعوت نامه شیخ راشد به فکر عمیقی فرو رفت. او به دبی و حاکم تاجر پیشه آن می اندیشید که توانسته بود در میان شیخ نشین های امارات متصالح، امور قلمرو تحت فرمان خود را با هوشیاری و درایت اداره کند. اگر چه در آن زمان دوبی برخلاف دیگر همسایه عربش ابوظبی هنوز به منابع نفت و عایدات سرشار آن دست نیافته بود، اما شیخ راشد بن سعيد آل مكتوم این سرزمین کوچک ساحلی را به یکی از پررونق ترین مراکز بازرگانی در خلیج فارس مبدل ساخته بود به طوری که دوبی حتی بدون برخورداری از درآمدهای نفتی نیز شیخ نشینی ثروتمند و مرفه به شمار می­رفت. بندر دوبی که روزگاری به بندر "دزدان دریایی" شهرت داشت اینک به بندر قاچاقچیان معروف شده بود که البته شهرت اخير با موقعیت واقعی بندر دوبی تناسب چندانی نداشت.

در حقیقت به سبب نبودن عوارض گمرکی و سود بازرگانی، سیل کالاهای تجارتی به جز مواد مخدر را از چهار گوشه عالم به سوی دوبی سرازیر کرده بود و همین وضع سبب شده بود تا بندر دوبی در میان عوام به بندر قاچاق شهرت یابد. در حقیقت کالاهایی که بدون عوارض گمرکی به دوبی وارد می­شد به صورت صادرات مجدد یا مضاعف راه بنادر دیگر کشورهای خلیج فارس را در پیش می گرفت که در جریان این فعل و انفعال­ها سود سرشاری نصیب شیخ نشین دوبی می شد. در این میان گهگاه کالاهای ممنوعه و گرانقمیتی نظیر طلا، سیگار و مشروبات الکلی زیر پوشش کالاهای تجارتی از طریق دوبی به کشورهایی چون هند و پاکستان و ایران راه می یافت.

فیتز به دلیل وقوف به این حقایق نمی­توانست دعوت شیخ راشد حاكم دوبی را نادیده انگارد و به آسانی از کنار آن بگذرد. با آن که دعوت­های کم و بیش مشابهی از دیگر حکمرانان و سران کشورهای عربی برای فیتز ارسال شده بود اما او به خوبی احساس می کرد که رویاهای دیرینش برای دستیابی به ثروت و مکنت تنها در شیخ نشین دوبی بر آورده خواهد شد.

فيتز در ساعت چهار بعدازظهر به دفتر کار ژنرال فیلدینگ فرا خوانده شد. او در کمال خونسردی صندلی کنار میز کار افسر مافوقش را اشغال کرد و منتظر ماند تا ژنرال فیلدینگ سر صحبت را باز کند و چنین نیز شد:

« بالاخره درباره خودت چه تصمیمی گرفتی؟»

«تصميم من این است که همچنان در لباس نظامی باقی بمانم هر چند که احساس می کنم دیگر همه راه ها به روی من بسته شده است».

ژنرال فیلدینگ شروع به صحبت کرد:

«یکی از نمایندگان حوزه نیویورک در کنگره قرار است ظرف چند روز آینده از تهران دیدن کند. هدف این عضو کنگره از سفر به ایران تحقیق درباره شایعاتی است که پیرامون وجود روحیه ضد یهودی در میان کارکنان سفارت آمریکا در تهران این روزها در واشنگتن رواج پیدا کرده و به نظر من راه عاقلانه اینست که پیش از ورود فرستاده کنگره خودمان به این غائله خاتمه دهیم و مراتب را هم طی پیامی به اطلاع وزارت خارجه و پنتاگون برسانیم».

فیتز با شنیدن پیشنهاد ژنرال فیلدینگ بی آن که مقاومتی از خود نشان دهد سری به نشانه موافقت تکان داد و گفت:

«بسیار خوب، من آماده ام تا در همین لحظه درخواست بازنشستگی خود را امضا کنم. چون اطمینان دارم که بعد از بازنشسته شدن زندگی تازه ای را از سر خواهم گرفت.»

ژنرال فیلیدنگ که از شیندن موافقت سرهنگ فيتز غرق خوشحالی شده بود از پشت میزش برخاست و با رسیدن به نزدیک فيتز دست خود را با مهربانی روی شانه او گذاشت و گفت:

«چه تصمیم خردمندانه­ای گرفتی. مطمئن باش در آینده هر وقت به کمکی نیاز داشته باشی، سفارتخانه از تو دریغ نخواهد کرد».

اما در آن لحظات افکار فیتز در جای دیگری سیر می کرد.

فیتز اندرزهای ژنرال " اسکار بیل " تنها حامی خود را به یاد می آورد که روزی خطاب به او گفته بود:

«خود را از دایره جنگ ویتنام کنار بکش و برای در امان ماندن از گزند حوادث هرگز خود را به مسائل جنجال برانگیز آلوده مکن».

و بدینسان پرونده خدمت سرهنگ دوم فیتزلود در ارتش آمریکا در آن روز برای همیشه بسته شد...

هنگامی که فیتز از پلکان هواپیمای جت شرکت هواپیمایی ملی ایران در فرودگاه بین المللی تازه تاسیس دوبی پائین می آمد موجی از هوای داغ و شرجی از او استقبال کرد. پس از آن نوبت به ابراهیم مطروس دوست عرب فيتز رسید تا در پای پلکان هواپیما، ورود او را به دوبی خوش آمد بگوید. ابراهيم مطروس که دشداشه سفید بلند بر تن و چفیه بر سر داشت فیتز را به گرمی در آغوش گرفت.

«خوش آمدی فیتز. تو با آمدن به دوبی ما را سرافراز کردی»

«ما احساس می کنیم که تو در آنجا دچار دردسر شده ای. چنانچه کمکی از دست ما ساخته است ما را خبر کن.» شولومون کسی جز معاون وزیر اطلاعات کابینه اسرائیل نبود. او مناسبات بسیار دوستانه ای با سرهنگ فيتز داشت. فیتز به سرعت پاسخ دوست اسرائیلی خود را روی یک صفحه کاغذ نوشت و آن را جهت مخابره به تل آویو به دست نامه رسان مخصوص سفارت داد. سپس نوبت به تلگرام حاکم دوبی رسید که فیتز تک تک کلمات آنرا با دقت مرور کرد. متن تلگرام حاکم دوبی از این قرار بود:

«ما از پیوستن شما به جرگه تجارتی خودمان استقبال می کنیم. در اینجا فرصت های بسیاری انتظار شما را می کشد. ما با کمال مسرت از نظرات مشورتی شما استفاده خواهیم کرد و چشم به راه دیدار با شما هستیم. به مقام های گمرکی و گذرنامه دستور داده شده تا با نهایت احترام از جنابعالی استقبال کنند».امضاء: شیخ راشد

فیتز با خواندن دعوت نامه شیخ راشد به فکر عمیقی فرو رفت. او به دبی و حاکم تاجر پیشه آن می اندیشید که توانسته بود در میان شیخ نشین های امارات متصالح، امور قلمرو تحت فرمان خود را با هوشیاری و درایت اداره کند. اگر چه در آن زمان دوبی برخلاف دیگر همسایه عربش ابوظبی هنوز به منابع نفت و عایدات سرشار آن دست نیافته بود، اما شیخ راشد بن سعيد آل مكتوم این سرزمین کوچک ساحلی را به یکی از پررونق ترین مراکز بازرگانی در خلیج فارس مبدل ساخته بود به طوری که دوبی حتی بدون برخورداری از درآمدهای نفتی نیز شیخ نشینی ثروتمند و مرفه به شمار می­رفت. بندر دوبی که روزگاری به بندر "دزدان دریایی" شهرت داشت اینک به بندر قاچاقچیان معروف شده بود که البته شهرت اخير با موقعیت واقعی بندر دوبی تناسب چندانی نداشت.

در حقیقت به سبب نبودن عوارض گمرکی و سود بازرگانی، سیل کالاهای تجارتی به جز مواد مخدر را از چهار گوشه عالم به سوی دوبی سرازیر کرده بود و همین وضع سبب شده بود تا بندر دوبی در میان عوام به بندر قاچاق شهرت یابد. در حقیقت کالاهایی که بدون عوارض گمرکی به دوبی وارد می­شد به صورت صادرات مجدد یا مضاعف راه بنادر دیگر کشورهای خلیج فارس را در پیش می گرفت که در جریان این فعل و انفعال­ها سود سرشاری نصیب شیخ نشین دوبی می شد. در این میان گهگاه کالاهای ممنوعه و گرانقمیتی نظیر طلا، سیگار و مشروبات الکلی زیر پوشش کالاهای تجارتی از طریق دوبی به کشورهایی چون هند و پاکستان و ایران راه می یافت.

فیتز به دلیل وقوف به این حقایق نمی­توانست دعوت شیخ راشد حاكم دوبی را نادیده انگارد و به آسانی از کنار آن بگذرد. با آن که دعوت­های کم و بیش مشابهی از دیگر حکمرانان و سران کشورهای عربی برای فیتز ارسال شده بود اما او به خوبی احساس می کرد که رویاهای دیرینش برای دستیابی به ثروت و مکنت تنها در شیخ نشین دوبی بر آورده خواهد شد.

فيتز در ساعت چهار بعدازظهر به دفتر کار ژنرال فیلدینگ فرا خوانده شد. او در کمال خونسردی صندلی کنار میز کار افسر مافوقش را اشغال کرد و منتظر ماند تا ژنرال فیلدینگ سر صحبت را باز کند و چنین نیز شد:

« بالاخره درباره خودت چه تصمیمی گرفتی؟»

«تصميم من این است که همچنان در لباس نظامی باقی بمانم هر چند که احساس می کنم دیگر همه راه ها به روی من بسته شده است».

ژنرال فیلدینگ شروع به صحبت کرد:

«یکی از نمایندگان حوزه نیویورک در کنگره قرار است ظرف چند روز آینده از تهران دیدن کند. هدف این عضو کنگره از سفر به ایران تحقیق درباره شایعاتی است که پیرامون وجود روحیه ضد یهودی در میان کارکنان سفارت آمریکا در تهران این روزها در واشنگتن رواج پیدا کرده و به نظر من راه عاقلانه اینست که پیش از ورود فرستاده کنگره خودمان به این غائله خاتمه دهیم و مراتب را هم طی پیامی به اطلاع وزارت خارجه و پنتاگون برسانیم».

فیتز با شنیدن پیشنهاد ژنرال فیلدینگ بی آن که مقاومتی از خود نشان دهد سری به نشانه موافقت تکان داد و گفت:

«بسیار خوب، من آماده ام تا در همین لحظه درخواست بازنشستگی خود را امضا کنم. چون اطمینان دارم که بعد از بازنشسته شدن زندگی تازه ای را از سر خواهم گرفت.»

ژنرال فیلیدنگ که از شیندن موافقت سرهنگ فيتز غرق خوشحالی شده بود از پشت میزش برخاست و با رسیدن به نزدیک فيتز دست خود را با مهربانی روی شانه او گذاشت و گفت:

«چه تصمیم خردمندانه­ای گرفتی. مطمئن باش در آینده هر وقت به کمکی نیاز داشته باشی، سفارتخانه از تو دریغ نخواهد کرد».

اما در آن لحظات افکار فیتز در جای دیگری سیر می کرد.

فیتز اندرزهای ژنرال " اسکار بیل " تنها حامی خود را به یاد می آورد که روزی خطاب به او گفته بود:

«خود را از دایره جنگ ویتنام کنار بکش و برای در امان ماندن از گزند حوادث هرگز خود را به مسائل جنجال برانگیز آلوده مکن».

و بدینسان پرونده خدمت سرهنگ دوم فیتزلود در ارتش آمریکا در آن روز برای همیشه بسته شد...

هنگامی که فیتز از پلکان هواپیمای جت شرکت هواپیمایی ملی ایران در فرودگاه بین المللی تازه تاسیس دوبی پائین می آمد موجی از هوای داغ و شرجی از او استقبال کرد. پس از آن نوبت به ابراهیم مطروس دوست عرب فيتز رسید تا در پای پلکان هواپیما، ورود او را به دوبی خوش آمد بگوید. ابراهيم مطروس که دشداشه سفید بلند بر تن و چفیه بر سر داشت فیتز را به گرمی در آغوش گرفت.

«خوش آمدی فیتز. تو با آمدن به دوبی ما را سرافراز کردی»

قسمت دوازدهم:

ابراهيم مطروس که دشداشه سفید بلند بر تن و چفیه بر سر داشت فیتز لود را به گرمی در آغوش گرفت.

«خوش آمدی فیتز. تو با آمدن به دوبی ما را سرافراز کردی!»

ابراهيم مطروس که از یاران نزدیک شیخ راشد حاكم دوبی محسوب می شد به زبان انگلیسی نسبتا فصیحی سخن می گفت اما فیتز در پاسخ به خوش آمد گویی او با لهجه غلیظ عربی علیک السلامی تحویل او داد و همراه او به طرف ساختمان فرودگاه به راه افتاد. در طول راه ابراهيم سعی داشت تا هر چه بیشتر مراتب رضایتمندی حاکم دوبی و خوشحالی وی را از آمدن فیتز به دوبی به او گوشزد کند:

«از این که در این هوای گرم و طاقت فرسا دعوت ما را برای سفر به دوبی پذیرا شدی بی­نهایت از تو متشکریم. در این فصل از سال گرمای هوای روزها از (۵۰) درجه هم تجاوز می کند و رطوبت هوا گاه به ۱۰۰ درصد می رسد. البته بیشتر فعالیت ها هم در این ایام تعطیل می­ شود و خارجیان مقیم دوبی برای تفریح و استراحت به کشورهای خود می­روند».

فیتز با دقت و اشتیاق به صحبت های محبت آمیز دوست حاكم دوبی گوش می­داد.

«باید به اطلاعت برسانم که تشریفات گمرکی مربوط به ورود تو قبلا انجام گرفته و به محض آن که چمدان هایت از هواپیما تخلیه شود یکراست به مهمان سرای ویژه حاكم خواهیم رفت. حضرت حاکم دوبی بسیار علاقه مند است که وسائل رفاه تو در اینجا از هر جهت مهیا باشد.»

فیتز که از شدت گرمای درون ساختمان فرودگاه احساس کلافگی می کرد، در حالی که پنکه های سقفی سالن فرودگاه را با دست نشان می­داد از ابراهیم پرسید:

«به چه علت تا به حال این ساختمان را به سیستم تهویه مجهز نکرده اید ؟ »

ابراهيم مطروس که متوجه ناراحتی فیتز شده بود لبخندی زد و گفت:

«ان شاءالله تا یک سال دیگر خنک کننده های فرودگاه دوبی آماده بهره برداری می شود.»

دقایقی بعد با رسیدن جامه دان های فیتز، ابراهیم مطروس و میهمان آمریکائی او سوار بر یکی از اتومبیل های اختصاصی حاكم دوبی عازم مهمان سرا شدند. در طول راه فیتز تلاش زیادی می کرد تا پرسش هایی را درباره اوضاع و احوال دوبی با ابراهیم در میان گذارد اما گرما و شرجی فوق العاده هوا توانایی حرف زدن را از فیتز سلب کرده بود. اتومبیل حامل فيتز و ابراهیم با عبور از روی پل تازه ساز آل مكتوم که بر روی خور دوبی ساخته شده بود، راه مرکز شهر را در پیش گرفت. در سمت راست آنها مشرف بر آب های خلیج فارس بنای نسبتا رفيع کارلتون هتل در ناحیه معروف ديره به چشم می خورد که شکل و شمایل آن تناسب چندانی با ساختمان های داخل شهر نداشت. در این لحظات فیتز داستان هایی را که قبلا درباره سرگذشت دوبی و تلاشهای شیخ راشد در جهت متحد ساختن دو ناحيه دوبی و دیره شنیده بود در خاطر مرور می کرد. براساس شنیده های فیتز، شیخ راشد در سال ۱۹۷۹ یعنی در زمانی که شیخ سعید پدرش هنوز در قید حیات بود با هوشیاری تمام توانسته بود نقشه های پسر عمه­اش شيخ آل منا حاکم ناحیه دیره را برای چنگ اندازی بر عوارض ورود و خروج لنج ها به خور دوبی خنثی کند.

شیخ آل منا که دریافت این عوارض را حق مسلم خود می دانست همواره با پدر شیخ راشد بر سر این مسئله جدال و منازعه داشت. شیخ راشد که در آن زمان ۳۰ سال بیشتر نداشت و هنوز همسری اختیار نکرده بود. بنا گاه تصمیم گرفت با لطیفه ( شیخه هند بنت مکتوم بن جمعه آل مکتوم) دختر حاکم ابوظبی که نزد خانواده آل منا در دیره زندگی می کرد ازدواج کند. در شب عروسی، شیخ راشد اجازه یافت تا همراه با یاران و ساقدوشان خود با عبور از خور دوبی وارد قلعه دیره شود اما او به محض ورود به قلعه به کمک همراهانش افراد حاكم دیره را به صورتی برق آسا خلع سلاح کرد و با این اقدام برای همیشه به حضور خاندان آل منا در دیره خاتمه داد.

شگفت آن که اجرای این نقشه کمترین لطمه ای بر روند ازدواج شيخ راشد با لطیفه خانم وارد نساخت و آنها تا به امروز با صمیمیت در کنار هم زندگی می کنند که البته باید گفت این هم یکی دیگر از ویژگی های استثنایی شیخ راشد در میان دیگر شیوخ و حکام عرب منطقه خلیج فارس است. به علاوه شیخ راشد تاکنون جز همسر اولش لطیفه همسر دیگری اختیار نکرده و همسر او هم که از جهات اخلاقی در میان دیگر همگنان خود کم نظیر است بیشتر هم و غم خود را صرف نگهداری و تعلیم و تربیت کودکان یتیم و بی سرپرست کرده است. *

هنگامی که اتومبیل حامل ابراهيم مطروس و فیتز از روی پل بزرگ مکتوم می گذشت ابراهیم رو به فیتز کرد و گفت که شیخ راشد بامداد روز بعد آماده دیدار با او خواهد بود و ادامه داد که شیخ دوبی آن شب به سبب در پیش داشتن ملاقاتی با حاکم شارجه، قادر به دیدار او نیست. ابراهیم همچنین به فیتز اطلاع داد که شیخ راشد و حاكم شارجه قصد دارند در دیدار آن شب خود درباره کشیدن بزرگ راهی میان دو شیخ نشین با هم مذاکره کنند. فیتز با شنیدن صحبت های ابراهیم شانه­ای بالا انداخت و گفت:

«مسئله زمان ملاقات با شیخ راشد برای من چندان مهم نیست.»

«از تو متشکرم. ضمنا تو طی اقامت در مهمان سرای مخصوص حضرت شیخ می­توانی با چند آمریکایی و خارجیان دیگری که در مهمان سرا اقامت دارند هم صحبت شوی. دلیل هجوم این خارجی ها به دوبی بیشتر به خاطر منابع نفتی است که به تازگی در دوبی کشف شده.»

*شیخ راشد، سال ها از نگارش این داستان و در سال ۲۰۰۴ با شاهدخت هیا بنت الحسین دختر ملک حسین پادشاه فقید اردن و خواهر ناتنی ملک عبدالله دوم پادشاه کنونی اردن هاشمی نیز ازدواج کرد و از او دو دختر دارد. در ژوئیه ۲۰۱۹ دیلی بیست گزارش داد شاهدخت هیا بنت الحسین به همراه دو فرزندش (زاید و جلیله) از امارات گریخته و به آلمان پناهنده شده‌است.


قسمت بعدی ماموریت در دوبی را در نسخه دیجیتال پلاک۵۲ مطالعه کنید.