خاطرات یک روانپزشک


دیروز مطب خلوت بود. کلا دو نفر بیمار داشتم.

مریض اولی می گفت احساس می کند به غیر از خودش، دو نفر دیگر هم در سرش زندگی می کنند. حتی اسم هایشان را هم می دانست.

اولی خلاف کار سابق ژان والژان و دومی بازرسی بود به نام ژاور. می گفت خودش چندان مشکلی با این قضیه ندارد، اما این دو نفر در تمام مدت مانند تام و جری مشغول تعقیب و گریز هستند. بخصوص موقع یقه کشی و دعوا اصلا به ساعت نگاه نمی کنند. یک دفعه هم که داشته بعد از مدت ها خواب خوبی می دیده که برای تعطیلات به سواحل جنوب فرانسه می رفته، دعوای این دو نفر به خوابش هم کشیده شده و کل برنامه مسافرتش را خراب کرده است.

تا خواستم براش نسخه بنویسم گفت که به جای بیرون انداختن این دو نفر، یک راهی پیدا کنم تا بتوانند باهم کنار بیایند و تلاش کنم آشتیشان بدهم، بلکه در این وضعیت مملکت بتواند از آنها اجاره بگیرد. بالاخره هیچی نباشد بالاخانه اش را اشغال کرده اند. اینطوری یک منبع درآمد مطمئن و خوب پیدا می کند. راستش را بخواهید پیشنهادش به نظرم عاقلانه آمد. من هم در نسخه اش، آدرس یک بنگاه معاملاتی مطمئن را که می شناختم و همینطور آدرس یک کتاب فروشی برای خرید یک نسخه از کتاب بینوایان را نوشتم و او خوشحال و راضی رفت.

مریض دومی با آقایی که بارانی سیاه بلندی پوشیده بود و چتری در دست داشت، داخل شدند. مریضم می گفت همیشه خیال می کند که یک مردی با بارانی سیاه همیشه در تعقیبش است و با یک چتر توی سرش می زند.


این داستان را با صدای نویسنده بشنوید


هنوز حرفش تموم نشده بود که آن مرد بارانی پوش با چتر زد توی سرش.! من به مریضم گفتم که احساس نمی کند و واقعا یک نفر با بارانی سیاه همراهش است و با چتر می زند توی سرش. اما مریض قبول نمی کرد. می گفت:" دکتر مگه همچین چیزی می شه که کسی اینقده بیکار باشه تا بی خود و بی جهت راه بیفته دنبال من و با چتر بزنه توی سرم. این تصور ذهنی آشفته ی منه. یه قرصی شربتی چیزی بده."

آن مرد بارانی پوش همینطور با خیالی راحت، انگار که دارد به وظیفش عمل می کند، هرازگاهی با چتر می زد تو سر مریض. راستش خیلی دلم می خواست آدرس نزدیک ترین ایستگاه پلیس را به او بدهم. اما چون زیر بار نرفت. برای اینکه از دستشان خلاص بشم، یک نسخه براش نوشتم و رفت. اما چیزی که خیلی اذیتم می کند این است که آن یاروی بارانی پوش طوری رفتار می کرد که انگار من در نظرش وجود خارجی نداشتم. راستش را بخواهید، این فکر به مغزم رسیده است که نکند من توهمی بیش نیستم که فقط به چشم مریضم آمده ام. وگرنه چرا آن مرد بارانی پوش کوچکترین توجهی به من نکرد.؟

فکر می کنم به یک تعطیلات خوب و طولانی احتیاج دارم.

داوود قنبری

گوزن طولانی


از همین نویسنده : از دفتر خاطرات یک استاد نابهنجار


داستان صوتی

محکوم به زندگی

وودی آلن

با صدای طوفان مهردادیان




#Davood_Ghanbari #pelak52

#پلاک۵۲ #داوودـقنبری

  • Instagram
  • Facebook
  • Twitter
  • LinkedIn - Grey Circle

PELAK52 Media and Advertising Inc.

Vancouver : 586 Silverdale Pl, North Vancouver, BC V7N 2Z5

(778)682 6253 (778)929 5362

Toronto :15 Carousel Crescent ,RichmondHill, ON, L4E 3X7

(416) 875-8543