جلسه بانک مرکزی ناکجا آباد


معاون‌ رییس بانک مرکزی: خیلی وقته منتظریم. آقای رییس دیر کرده. می گم‌ جلسه رو شروع کنیم. اگه خروجی نداشته باشیم. فردا بازار می ترکه و روزنامه ها یقه مونو می گیرن. در ضمن اون بادبزنو بده، از گرما پختیم تو این بی برقی.

مشاور رییس بانک مرکزی: روزنامه هارو ولش کن. تو تلگرام مردم به سیخ می کشنمون. همین دختر خودم، دیروز تو اینستاگرامش یه استوری گذاشته بود درباره ارز که دل آدم ریش می شد.

مدیرکل شماره یک: آقا همین شماهایین که همش سرتون تو گوشی و تلگرام و این بازیاست که ارز و طلا اینطوری شد.

مشاور رییس بانک مرکزی: خداروشکر یه مقصر پیدا کردید. وگرنه این دفعه مونده بودیم چه دلیلی بیاریم.

معاون رییس بانک مرکزی: آقایان آقایان. اینجا ناسلامتی بانک مرکزیه ها. سر چهار راه استانبول که نیست.


این داستان را با صدای نویسنده بشنوید


مدیرکل شماره یک: آقا می گم بریم یه سلطان جور کنیم اسمشو بزاریم سلطان ارز ۲.

مشاور رییس بانک مرکزی: خسته نباشی. اون دیگه قدیمی شده. کسی باورش نمی شه.

مدیرکل شماره یک: آقا من می گم این جلسات زیر نور شمع چقدر شاعرانه شده ها.

معاون رییس بانک مرکزی: آقارو نیگاه ما نشستیم ببینیم با مشکل ارز چیکار کنیم، ایشان شعرش گرفته.

مشاور رییس بانک مرکزی: ولی جناب معاون درست می گه. من یکی که بیاد سفر ماه عسلم افتادم. خانومم مجبورم کرد یک ماه تمام در زیر نور شمع شام بخوریم. اصلا نمی دیدم چی دارم می خورم.

مدیرکل شماره یک: جناب مشاور ولی من یک ساعته دارم به شما نگاه می کنم. از فرصت تاریکی استفاده فرموده اید و تا الان سه تا موز و دو عدد هلو و نیم کیلو گیلاس نوش جان فرموده اید.

مشاور رییس بانک مرکزی(برافروخته): شما دارید لقمه های منو می شمرید آقا!؟؟؟ حالا که اینطور شد نوش جانم. گوشت بشه بچسبه به برخی از نقاط بدنم.

مدیرکل شماره یک :اشکالی نداره که. فقط برای هر کدام‌ ما دو تا موز روی میز در نظر گرفته شده بود که حالا یکی از ماها باید یه دو نه موز بخوره.

مدیرکل شماره دو: هر کی دیر کرده جریمه می شه و فقط یکی می خوره.

)در این وقت منشی جلسه سراسیمه وارد می شود)

منشی: جناب معاون !جناب معاون!

معاون رییس بانک مرکزی : چی شده خانم منشی. بازم ارز کشید بالا.

منشی: اونو نمی دونم. ولی جناب رییس بانک مرکزی تو آسانسور گیر کردن.

معاون رییس بانک مرکزی: چی؟ الان یک ساعت بیشتره برقا رفته.

منشی: بله. ما هم الان فهمیدیم.

معاون رییس بانک مرکزی: پس چرا الان متوجه شدید؟

منشی: آخه جناب رییس داشتن کندی کراش بازی می کردند. تازه تو بازی سوختن. بعدش به ما زنگ زدن.

مدیرکل شماره یک: اصلا این برق چرا باید الان بره. بر طبق جدول باید عصر می رفت. یه زنگ به جناب وزیر نیرو باید بزنیم.

معاون بانک مرکزی: درسته. خانم منشی لطفا یک زنگ بزنید.

منشی: زنگ زدم.

معاون بانک مرکزی: چی گفتند.

منشی: گفتند، می خواستن با این کارشون به دزدای سیمهای خطوط برق رکب بزنن. آخه نامردا بر اساس جدول خاموشی می رفتند سراغ سیم برق دزدی.

معاون بانک مرکزی: پس برید زنگ بزنید به آتش نشانی و اورژانس.

منشی: زنگ زدم. اورژانس گفت. تا دو ساعت دیگه نمی رسه. آمبولانس کم داریم.

مشاور بانک مرکزی: آمبولانس کم دارن؟

منشی: بله. مگه نمی دونین کرونا اومده.

مدیرکل شماره دو می ایستد و شمایل یک قهرمان را به خودش می گیرد: آقایان الان باید متحد باشیم و به نجات رییس بریم. من کمک های اولیه رو بلدم.

معاون بانک مرکزی: امیدوارم بهتر از شغل معاونتت باشه. شمع یادتون نره که با خودتون بیارید.

همه از اتاق خارج می شوند.

داوود قنبری

گوزن طولانی


از همین نویسنده : از دفتر خاطرات یک استاد نابهنجار


داستان صوتی

محکوم به زندگی

وودی آلن

با صدای طوفان مهردادیان




#Davood_Ghanbari #pelak52

#پلاک۵۲ #داوودـقنبری

PELAK52 Media and Advertising Inc.

Vancouver : 586 Silverdale Pl, North Vancouver, BC V7N 2Z5

(778)682 6253 (778)929 5362

Toronto :15 Carousel Crescent ,RichmondHill, ON, L4E 3X7

(416) 875-8543

  • Instagram
  • Facebook
  • Twitter
  • LinkedIn - Grey Circle