اصغر آقا فرمون به کانادا می رود



داوود قنبری

" اسی جان! الان که دارم این نامه را برات می فرستم دلم مثل یاتاقان پیکان گوجه ای روزگار جوانیم، سوخته. اصلا بگو جزغاله شده. آقایی که شما باشی کاش دستم می شکست و این پسر ناخلف رو نمی فرستادم اون سر دنیا. آخه تقصیریم نداشتم. ما چه می دونستم کانادا کجاست و چجوریه. نهایتش نوشابه "کانادا درای" رو می شناختم که تابستونا تگری می زدیم.

پرویز واسه ی درس و مشق رفت و موندگار شد. زن که گرفت، ریشه زد و کلا اونجایی شد. خدابیامرز آقام می گفت: مرد تا زن نگرفته باشه معلوم نمی شه واسه کجاست. سرتو درد نمی آرم. بالاخره بعد چند سال، پرویز واسه ی ما دعوت نامه فرستاد. یادته که چقدر خوشحال بودم. اصلا نه فقط اونجام، بلکه در تموم بدنم عروسی بود.

چه می دونستم اونجا چه خبره؟ چی منتظرمه؟! همون روز اول از پرویز یه چیزایی دیدم که پیش خودم گفتم ایشالا گربه است. چشمات روز بد نبینه، باورت نمی شه اسی، در خونه و ماشینو واسه ی خانومش باز می کنه. دم به دقیقه صداش می کنه: هانی هانی. به زبون خودشون می شه عزیزم.! حالا اینارو ولش کن. اینا که خوبن. با همین دو تا چشممام دیدم که داره ظرفارو می شوره.! باورت می شه؟ پسر اصغر فرمون، راننده ی سی سال خدمت تو خط میدون آزادی و میدون ونک، اونوخت بیاد کارِ خونه بکنه!؟ کشیدمش کنار و بهش گفتم: پسر! داری چیکار می کنی؟ پاک آبرومونو بردی که. الان پدر بزرگت، ابرام خوش فرمون تو قبر داره می لرزه. می گه پِری خستس، کمکش می کنم. مرد باید تو خونه همپای زنش کار بکنه.!

خدا به سر شاهده، دروغ نمی گم. پرویز خونه رو تمیز می کنه. مثل دسته ی گل! اسی به جون خودت، یبار ندیدم سر زنش داد بزنه. از گل نازکتر نمی گه.! بهش گفتم، مگه مرد نیستی، مگه از تخم و ترکه من نیستی. آخه بابا جون! یه دعوایی، کتک کاری ای، یه فحشی چیزی.! می گه اینجا از این خبرا نیس. زن و مرد برابرن.!

اسی من که شما باشی، همین اقدس خودمم پررو شده. معلومه که باید پررو بشه. این چیزارو دیده. هفته ی پیش اومده یه کاره می گه: اصغر آقا، دیدی پرویز در رو برای زنش باز می کنه؟ یاد بگیر! دیدی با هم کارای خونه انجام می دن؟

به جون خودت اسی، نمی دونی چه خشمی مارو گرفت که نگو. خلاصه قاطی کردیم. پرویز اومده می گه همسایه ها دیدن و زنگ زدن به پلیس. تازه از حبس درومدم. می گن ممکنه دیپورت شم. به وکیله گفتم اصلا بهتر. خودمم می خوام برگردم. اسی جون اینجا جهنمه، جای موندن نیست به جون خودت. فقط موندم با اقدس چیکار کنم. می گه وقتی برگشتیم حق و حق و حقوممو می خوام. می گم زن! چه حقی چه حقوقی. یه عمره داری مفت می خوری، مفت می گردی. می گه حق برابر می خوام. گفتم برابر یعنی چی؟ بیا یه مچ بندازیم ببینیم کی می بره؟ خوب گفتم نه!؟ ولی اشتباه نکن اسی !، بلانسبتت غلط کردم.

اقدس برگشت و گفت: طرفدار کدوم تیمی؟ گفتم ما طرفدار آقامون علی پروین.! گفت: وقتی تو استادیوم، تیمتون داره با یه تیم دیگه بازی می کنه، قبول می کنی داور به نفع شما بگیره؟ گفتم: عمرا! اصلا تو مرام ما نیست. گفت: این یعنی حق برابر! اینجوری قانعم کرد.

نگم برات اسی! از اینجا رونده و از اونجا مونده شدم. چند روز پیش مجبور شدم برم پیش پرویز. بهش گفتم کسی نفهمه، چجوری ظرف می شورن؟ دستش درد نکنه ظرف شستن یادم داد. الانم دارم آشپزی تمرین می کنم. اسی به جون خودت نباشه! تا الان نمی دونستم استعداد دارم. وگرنه به جای شوفری الان یه آشپز درجه یک بودم. وقتی برگشتم براتون کباب ماهی تابه می پزم انگشتاتونم بخورین.

دیگه باید برم سیب زمینیام ته گرفت. بچه هارو از قول من سلام برسون.

عزت زیاد.

داوود قنبری

  • Instagram
  • Facebook
  • Twitter
  • LinkedIn - Grey Circle

PELAK52 Media and Advertising Inc.

Vancouver : 586 Silverdale Pl, North Vancouver, BC V7N 2Z5

(778)682 6253 (778)929 5362

Toronto :15 Carousel Crescent ,RichmondHill, ON, L4E 3X7

(416) 875-8543