رضا حسین پور | پلاک ۵۲ - Page 2

آخرین شماره مجله پلاک52

نویسنده: رضا حسین پور

حاجی واشنگتن, فرهنگستان

حاجی واشنگتن در ینگه دنیا – قصه پنجم 

دیدنِ گوسفندی را که، سر از نرده‌های آهنینِ بالکنِ اشکوب سومِ ساختمانی، بیرون آورده و ضمن تماشای عابران، سر و صدایی راه انداخته و از بختِ نا خوش خود می‌نالد، غیر قابلِ باور و از شگفت انگیز ترین و دیدنی ترین ماجرا‌های زندگیِ شان محسوب می شد.

حاجی واشنگتن, فرهنگستان

حاجی واشنگتن در ینگه دنیا – قصه چهارم 

حاجی، گاهی از فرط بیکاری، مظلومانه در کنارِ تابلویِ مظلوم‌تر از خودش تنها می‌نشست و در حالی که رفت و آمدِ مردم را تماشا می‌کرد نگرانِ این ایها الناس می‌شد که فردا در روز قیامت، چطور می‌توانند با چنین لباس‌هایی در حضور خدا حاضر شوند.

خاطرات کودکی, داستان, فرهنگستان

حموم زنونه 

اون موقع ها، ولایت ما، یک حمام داشت که صبح ها قبل از طلوع آفتاب مردانه بود تا وقتی که هوا روشن میشد. بعد یکی می رفت روی پشتِ بام و با شاخکی، بوقی می کشید. دوو دور، دوو دووررر یعنی: آهای خانم ها، حمام زنانه شد.

حاجی واشنگتن, فرهنگستان

حاجی واشنگتن در ینگه دنیا – قصه سوم 

کارِ حاجی و رییس تشریفات امور خارجه آمریکا منحصر به یافتن محلی برای سفارت دولت فخیمه ایران شد که بالاخره طلسم شکست و در خیابان فلودلفیا وارد عمارتِ دو اشکوبه‌ای شدند که جناب حاجی آقای ما با دیدن آن باغِ دل پذیر، گُل از گُلش شکفت.

حاجی واشنگتن, فرهنگستان

حاجی واشنگتن در ینگه دنیا – قصه دوم 

سر انجام، حاجی پس از پشتِ سر گذاشتنِ بلاد کفر و دیدنِ مظاهرِ متمدنانه و آثارِ مُکتَشفانه‌ی دنیای فَرنگیه، خیالاتش از هر گونه، تشویشات قبلی، راحت شد و دانست که، چاهی در کار نیست. پس آسوده خاطر، با قدوم میمنت آسای خود خاکِ آمریکا را مبارک گردانید.

حاجی واشنگتن, فرهنگستان

حاجی واشنگتن در ینگه دنیا : قصه اول 

از عجایبِ روزگار، فرضییه، ینگه دنیا، سال‌ها در زیرِ زمین، ناشناخته باقی ماند تا نوبت به ناصرالدین شاه چهارمین پادشاهِ قاجار رسید. مدت‌ها گذشت تا آمریکا نخست بنجامین و بعد از او مستر پرات را بعنوان دومین سفیرِ خود در ایران به حضور ناصرالدین شاه، می‌فرستد و شاه هم برای مودت و دوستی و ارتباط بین دو کشور، تصمیم می‌گیرد، که سفیر لایقی به آمریکا گسیل دارد.

من و الاغِ آقا شب جمعه ای
خاطرات کودکی

من و الاغِ آقا شب جمعه ای – قسمت اول 

آقا شب جمعه ای، ریشِ سفیدی داشت که روی چانه ی باریک او، نُکِش تیز می شد. هیکلِ چوب کبریتی اش، مثلِ نهال های نازکِ درختِ تبریزیِ جلوی خونمون بود. پنجشنبه ها که می شد، مادر برزگم که ما، ننه جون صداش می کردیم، چشم…

روستایی در شمال ایران
داستان, فرهنگستان, قصه های شبانه

بندِ تُنبانِ کد خدا – قسمت سوم و آخر 

گاه گاهی مُرغکی، باغچه ی ذهنم را پس و پیش میکند و دانه های خاطرات کودکیم را  که سال هاست دَرون خاک ها پنهان مانده بودند، آشکار می شود و… من امروز با آن ها زندگی می کنم … حالا شصت و سه سال است…