ویگن، محبوب ترین خوانندۀ مرد در نیم قرن گذشتۀ ایران، ششصد ترانه اجرا کرد – به طور متوسط سالی دوازده ترانه یا یک ترانه در ماه – هیچ خواننده ای پرکاری، پشتکار و سلامتی او را نداشته است. او مظهر فرهنگی است که در ایران، افغانستان، عراق، امارات، ارمنستان، ترکیه و هر جایی که پارسی زبانی زندگی می کند، طرفداران زیادی دارد.

ویگن دردریان در 2 آذر 1307ش، در همدان، به دنیا آمد. پدربزرگ مادری اش اهل همدان بود اما پدرش از بازماندگان خانواده ای بود که تمامی اعضای آن در نژادکشی ارمنیان از بین رفته بودند و او از ترکیه به ایران گریخته و دست سرنوشت او را به باغ پدربزرگ مادری ویگن کشانده بود. آنها هم به او اجازه داده بودند تا در باغ زندگی کند. پس از مدتی هم پدر و مادر ویگن عاشق یکدیگر شده و با هم ازدواج کرده بودند. حاصل این ازدواج هشت فرزند بود، پنج پسر به نام های زاون، ویگن، کارو، هراند و واهه و سه دختر به نام های ژولیت، هلن و آرمینه. ویگن چهارمین فرزند خانواده بود.

ویگن دِردِریان
کارو، برادر ویگن و از شاعران بی همتای ایران، در مورد خانواده و پدرش می گوید:

«پدر ما یک ارمنی متعصب بود و شاید به همین علت بود که این چنین و بدون وقفه صاحب فرزند شد. از دیدگاه پدرم بیش از 1/5 میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی، با فجیع ترین روش های ضد انسانی، به خواب جاودانی فرستاده بودند و لازم بود که ملت ارمنی را از انقراض نجات داد».



خانوادۀ ویگن، به علت شغل پدرش که تجارت فرش بود، به اراک نقل مکان کرد. یک سال بعد هم به بروجرد رفتند. هنوز دو سال از اقامت آنها در این شهر نگذشته بود که پدر ویگن به علت ابتلا به بیماری ذات الریه در 39 سالگی درگذشت و خانواده را با چالشی جدی رو به رو کرد.

کارو در مورد مرگ پدرشان می گوید:

«در بروجرد بود که پدرمان به فرمان سرنوشت، نابهنگام تر از آنچه انتظار می رفت، به خواهران و برادران خویش پیوست. چه کسی می داند شاید از ترس اینکه مبادا بار دیگر شاهد کشتار دسته جمعی میلیون ها انسان و خانواده اش باشد خجلت زده از اینکه هشت قربانی جدید به جامعۀ آینده تحویل داده است به آغوش خاک پناه برد؟ پس از مرگ پدرمان هرچه بود حسرت بود، آه بود و احتیاج و در به دری.

کشیدیم بار گرسنگی را شهر به شهر، خانه به خانه

و سر کشیدیم شرنگ می شهد آفرینش را پیمانه به پیمانه

و بعد از آن، هرچه بود، درد بود، درد بی پدری… درد بی پدری

بعد از آن، هرچه بود حسرت بود، آه بود و احتیاج و در به دری».

گیتار را استالین به خانه ما فرستاد!

خانواده به علت فقر و تنگ دستی مجبور به مهاجرت دوباره و این بار به مراغه، نزد پسر بزرگ خانواده، زاون، شد که به عبارتی در غیاب پدر نان آور خانواده بود. زندگی سخت خانواده، هم زمان با آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال ایران، ادامه داشت تا اینکه دست سرنوشت ویگن و خانواده اش را با جوانی ارمنی به نام باریس آشنا کرد که توانسته بود از تسویه حساب های خونین سال های 1936 – 1938 شوروی جان سالم به در برد و به ایران فرار کند. باریس همراه خود موهبتی به ایران آورده بود به نام گیتار.

در آن دوران، ویگن حنجره نداشت. در واقع، حنجره داشت اما حنجره اش پنجره نداشت. کارو در مورد آشنایی خانواده با باریس می گوید:

« گیتار را استالین به خانۀ ما فرستاد. در مراغه بودیم که گیتار اهدایی استالین به خانۀ ما راه یافت. گیتار را جوان برازنده ای به نام باریس با خود به آشیانۀ تهی از دانه و بیگانه به ترانۀ ما آورد و تصادف روزگار باریس را، به تب عشق خواهر بزرگم، هلن، دچار ساخت و این گیتار بود که با نغمه های شب زنده دار پنجره های بستۀ حنجرۀ ویگن را به سوی آفتاب باز کرد. در مراغه بود که ویگن نخستین بار ویگن شدن را آغاز کرد».

ویگن و برادرش کارو

علاقۀ ویگن به موسیقی از همان زمان و از بدو ورود باریس به خانواده نمایان شد به طوری که خواهرش، ژولیت، در مورد کودکی ویگن می گوید:

«آن زمان که ویگن در خانه آواز می خواند همه با او دعوا می کردیم که چرا می خوانی. او هم به گوشه ای می رفت و در تنهایی خودش آواز می خواند».

علاقۀ ویگن به موسیقی و وجود باریس سبب شد تا ویگن نواختن گیتار را از او بیاموزد و روزنه ای از امید بر خانواده بتابد زیرا اکنون ویگن می توانست با نواختن گیتار تا اندازه ای صدای ناهنجار فقر و گرسنگی را در نت های گیتارش موزون سازد و لحظاتی کوتاه خانواده را خشنود سازد.

کارو می گوید:

«وقتی ویگن هنوز نمی توانست کلمۀ گرسنگی را – نه از لحاظ املایی که از لحاظ مفهوم – درست بنویسد، وقتی که نخستین نت گرسنۀ یک حنجرۀ گرسنه را با گیتاری گرسنه در شبی گرسنه خواند،

جوانی، آه… افسوس

افسوس که به سرگذشت انسانی مربوط است

و انسان… افسوس… در برابر آنچه سرنوشتش می نامند

تا پایان زندگی… مبهوت است.

بارقۀ امید بر ما چشمک زد».

از مراغه به تبریز

زندگی سخت و طاقت فرسا، فقر و تنگ دستی دوباره خانواده را مجبور به مهاجرت و این بار به تبریز کرد. در تبریز ویگن، که دیگر پانزده سال از سنش می گذشت، همراه با دیگر برادرها مشغول به کار شد و دست از نوازندگی و ترانه سرایی برداشت اما پس از اندکی بهبودی در وضعیت معیشت خانواده و آسودگی خاطر با تشویق های مادر به کلاس موسیقی، نزد لئون گریگوریان، رفت و با آثار آهنگ سازان برجستۀ ارمنستان – از جمله کومیتاس و سایات نوا – آشنا شد و شروع به خواندن ترانه های آنها کرد.

لئون گریگوریان
کارو در این مورد می گوید:

«کومیتاس نخستین الهام بخش واقعی حنجرۀ فردای ویگن بود و این مادر بزرگوار ما بود که ویگن را با کومیتاس آشنا کرد. مادرم دلش نمی خواست یأس زاییده از فقر فریاد حنجرۀ ویگن را در سینۀ آرزومندی که داشت خاموش کند».

ویگن با موسیقی جاز آشنایی نداشت و هرچه می خواند از ترانه های معروف ارمنی بود که اغلب به گذشته های نزدیک و اندوه بار آنها مربوط می شد یا به عبارت صحیح تر، از گذشته های نزدیک و اندوه بار ملت ارمنی الهام می گرفت. از اولین ترانه هایی که ویگن با گیتارش در نوجوانی خواند ترانۀ پرستو از شعرهای شاعر ارمنی، قازاروس آقایان و ترانۀ آنوش، از شاعر نامی ارمنی، هوانس تومانیان، است.

با بهبود وضعیت مالی خانواده خواهر ویگن، هلن، با باریس ازدواج کرد و ویگن اولین بار در سن شانزده سالگی در عروسی آنها به روی صحنه رفت و تشویق حاضران را برانگیخت.

کارو در این مورد می گوید :

«کولاک کرد. ویگن را می گویم. آن شب برای نخستین بار کولاک کرد. آن شب برای نخستین بار دویست جفت دست غریبه بی اراده برای صدای ویگن عصیان کردند. آن شب برای نخستین بار شهرتی پنهان نصیب ویگن شد. ما به جای خود اما غرور مادرمان توصیف ناپذیر بود. در تمام مدتی که ویگن می خواند مادر آشپزخانه را به خدا سپرده بود و محو صدای پسرش آهسته آهسته اشک می ریخت».


در مراسم عروسی هلن و باریس، کارو عاشق دختری به نام کریستینه شد اما از آنجا که پدر کریستینه مانع از دوستی آنها شد کاروی عاشق اما دل شکسته و شکست خورده از عشق نوجوانی، گوشه گیر شد. از آنجاکه ویگن عاشق برادرش بود با دیدن حال او دلش به درد آمد و تصمیم گرفت دست به کاری زند که برادرش را خوشحال کند. در همین زمان ویگن مجذوب داستان زویا، دختر روس هجده سالۀ پارتیزان، شد که آن روزها محبوبیت خاصی در مطبوعات جهان پیدا کرده بود. او، که پس از خواندن ماجرای زویا منقلب شده بود، نخستین آهنگ خود را با گیتار، در شانزده سالگی و با کمترین آشنایی با نت های موسیقی، با نام مرگ زویا برای شهادت او ساخت. او بعدها گفت که این آهنگ را با الهام از داستان زویا و برای عشق کارو به کریستینه ساخته است اما تا پایان عمر، به احترام عشق برادرش، هیچ گاه این آهنگ را اجرا نکرد.

کارو در مورد صمیمیتش با ویگن می گوید:

«نمیدانم چرا من و ویگن از همان دوران قبل از جوانی این چنین دیوانه وار همدیگر را عزیز می داشتیم. که می داند شاید بدبختی مشترک دو استعداد گرسنه یا سرشک زندگی همۀ سراب دو آرزوی تشنه ما را آن قدر به هم نزدیک کرده بود».

مسابقه اول فصل دوم مترونم

انیسا از تهران


هتل ریتس تهران،‌ اولین صحنه

با بهتر شدن وضعیت زندگی خانوادۀ ویگن و به دلیل موقعیت بهتر پایتخت آنها بار دیگر مهاجرت کردند و این بار به تهران