اتاقمون بزرگ نبود اما کُرسیمون گرمِ گرم بود. به هر طرفِ کرسی، یک پِله می گفتیم. پله ی بالا، جای بابام بود، این وَرِش مادرم می نشست و اون سَمتش خواهرم ولو می شد. جای من، پله ی پایین بود نزدیکِ در. همه جز من پُشتی و متکایی داشتن و جایی برای لمیدن فقط این من بودم که از این نعمت ها سهمی نداشتم.


این داستان را با صدای نویسنده گوش دهید :


فضای اتاق گرم نبود اما سرمای بیرون بیداد میکرد. بارون یک سره می بارید و دل آسمون گاه گاهی چنان می ترکید که من فکر میکردم برای فردا دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه.

نور چراغ گرد سوزی که وسطِ یه سینیِ بزرگ روی کرسی بود، سو سویی میکرد و روی حصیر و تیرهای چوبیِ سقف، یه گردی درست میکرد و سایه منو روی گلیمِ پشت سَرم شکل هر حیونی میکرد جز شکلِ خودم.

جا به جای اتاقمون ظرف های کوچیک و بزرگ بود که بیشترش به نظرم جهیزیه مادرم بود. دیگچه و دولاب و کاسه وتَشتِ مسی که قطره های بارونِ بی صاحاب که از سوراخ های سقف توی هر کدوم از اون ها با صدای دَلنگ و دولونگی که چکه می کرد منو حالی به حالی می کرد انگار که با هر چِک وچک هر قطره یک قسمت از دیوار های مغزم فرو می ریخت. ترس از این که مبادا سقف روی سرمون خراب بشه خواب رو از چشم هام می دزدید.

بامِ خانه ی دلم مدت هاست مثلِ تخته های نشانه گیریِ تفنگ های بادی بچگی هایم سوراخ سوراخ شده است. میخواهم کاه و گِلی رویش بِکِشَم تا، اشک های آسمان از آن ها چکه نکند. انگار که خُل شده ام چون دلم می خواهد بر گردم زیر همون سقف، همون پله پایین کرسی وبا اشک هایم بخندم و همه ی آن کسانی که دوستشان ندارم را به باد فحش بگیرم.

شش ساله بودم به مدرسه ی ده راهم ندادند. دلم سوخت چون عشقم دفتر و مداد بود و کتاب های عکس دار.

فردای یکی از همان روز ها مادر بزرگ دستم را توی دستِ های پوسیده ملا باجیِ ده گذاشت. اون طرفِ مکتب خودِ ملا بود که صورتش به اندازه ِ نصفِ متکای بابام پشم داشت به بزرگتر ها قران یاد می داد، این ورِ دیوار عجوزه اش بود که صورتش عینهو سنگ پای توی حموم زنونه سوراخ سوراخ بود که، ما ملا باجی باید صدایش میکردیم.

به پاداشِ دو تا کله قند و یک من آرد و یک قواره پارچه ی پیشکشیِ مادر بزرگ، من صاحبِ یک جزوه بیست ورقی شدم که بعد ها فهمیدم، اسمش عمه جزو بود به اضافه یک کتابچه ی دیگه که بِهش می گفتند توبه نامه، که نه عکس گُلی داشتند و نه بلبلی. ما باید هر روز، هر دو را با اون هایی که خواندن را یاد گرفته بودند مثلِ زنبور های قصابیِ مش مُشاله همگی با هم وزو وز میکردیم، تا شاید بعد ها اگر خدا خواست و از سرِ تقصیراتمون گذشت ما هم ملا بشیم …

از رضا حسین پور مطالعه کنید:

حموم زنونه

بندتنبان کدخدا

فردا، اون دفترچه رو که اَزَش خوشم نمی آمد و اسمشو رو هم یاد نگرفته بودم با خودم نبردم. ملاباجی پرسید: با خودت چی آوردی؟ گوشتِ کوبیده آبگوشت دیشب رو که مادرم لای نون تو دستمال پیچیده بود که اگه گرسنه شدم بخورم نِشونش دادم، مثلِ کلاغ از دستم قاپید و گفت: کره خر عمه جزوتو میگم، کجاست ؟ دماغم که آویزون شده بود با آستین قیچی شده ِ کُت بابام که تنم کرده بودند پاک کردم و گفتم:

عمه ام داشت میرفت حموم.

پُفی کرد و کله اش که شکل خربوزه کج و کوله ی کرم خورده بود بالا برد به تیرهای موریانه خورده سقف نگاهی انداخت دو دستی محکم کوبید توی سرم که، هرچی تو دماغم بود یِهو پرید توی صورت و چارقدِ سفیدش. اول ترسید فکر کرد مُخم از دهنم زده بیرون اما وقتی فهمید اوضاع از چه قراره چنان عَربده ای کشید که با عَر عرِ الاغِ ملا که بیرونِ در کشیک می داد قاطی شد. حالا از غِیضش گوشامو با پنجول هاش می کشید و بد وبیرا به آقاجونم میگفت که با هم میونه خوبی نداشتن:

توله سگ الهی که رو تختهِ مرده شور خونه بِبَرنِت که تخمِ اون جَد به کمر زده ی بی نماز و روزه ای ..

وقتی داشت قار و قور میکرد و ملا رو صدا می زد، من از ترس شلوارمو خیس کردم اما ، تا مُلا بِرسه مثلِ فِشنگِ شصت تیرِ از در، زدم بیرون ..

بعد از چند قدم وایسادم دادم زدم آهای ملا باجی؟

میخواستم بگم :

آی نَنَه… اما بغض راهِ گلوم رو بست نگذاشت چند تا از اون فحش هایی که عباس خری به خر هاش میگفت بگم … نگفتم به جاش تُف کردم تو گالش هاشو و فرار کردم. مثل بابام گفتم گور بابای تو و اون عَمَتو اون مُلات. حالا برو حصیر هاتو بشور که من نَجِسش کردم …دلم برای گوشت کوبیده ام می سوخت. اما داشتم برای فرداهایش نقشه ها می کشیدم.