هر کدام از ما یک قصه‌ى زندگی داریم، گذشته، حال، آینده… مهاجرت گویی آن نقطه ای هست که این آهنگ متصل را خیلی ناگهانی متوقف می کند. یک حسی شبیه توی برزخ بودن؛ یک بحران هویتی تمام و کمال. جایی که من هر آنچه که بودم، آنچه که برایم آشناست، آنچه که به من احساس تعلق و خانه می دهد را پشت سر می گذارم… به امید آینده ی بهتر. حالا این بهتر برای هر کدام از ما یک معنی دارد.


این نوشتار را از زبان نویسنده بشنوید:


جمله ی طلایی نیچه

هر کس چرایی برای زندگی داشته باشد، با هر چگونه ای خواهد ساخت. گویی همه چیز در همان معنا خلاصه می شود. به خصوص در سختی ها؛ که من برای خودم چطوری می خواهم تعریفش کنم، چه معنایی می خواهم به آن بدهم. آن معنا، آن تصویر، آن امید، به من توان و انگیزه ی روبرو شدن با سختی ها و موانع را می دهد. از زبان و آشنا شدن با محیط اطراف گرفته تا پیدا کردن شغل و درآمد و سقف بالای سر… و کم کم گذشتن از سطح نیازهای اولیه و فیزیولوژیک تا رسیدن به سطوح بالاتر نیازهای اجتماعی و روانی مثل روابط اجتماعی یا مناسبات فرهنگی… و در نهایت با گذشتن از این سطوح به عمیق ترین سطوح نیازهای روحی مثل احساسات پیچیده در مورد گذشته و وطن، کنار آمدن با احساس دلتنگی، احساسات پیچیده ی هویتی که من در برخورد فرهنگ غرب و شرق کجای این قصه هستم، تعاملات پیچیده ی خانواده و به خصوص تفاوت ها و شکاف بین نسلی و تربیت فرزند در فرهنگی بسیار متفاوت، احساس انزوا و تعلق نداشتن به محیط یا جامعه و ….

برای مطالعه بیشتر: وقتی نیچه گریست

 

مهاجرت، تجربه ای شخصی

هر کدام از ما به شیوه ی کاملا منحصر به فرد خودمان موضوع  مهاجرت  را تجربه می کنیم؛ بسته به ویژگی های فردی مثل نقاط قوت و ضعف، توانمندی ها و آسیب پذیری ها، خواسته ها، نیازها، رویاها، ترس ها، تجربیات گذشته، تصور آینده، ارتباطات، تحصیلات، موقعیت، ویژگی های جسمانی و …. ویژگی های خانوادگی مثل طبقه ی اقتصادی و اجتماعی، روابط درون خانواده، میزان صمیمیت و حمایت، میزان همانندسازی و احساس تعلق و …. ویژگیهای اجتماعی و محیطی مثل فرصت ها و موقعیت ها، امکانات، شرایط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، امید به آینده و … خلاصه عوامل مختلفی روی هم اثر می گذارند که نتیجه آن می شود تصمیم یا عدم تصمیم به مهاجرت و همینطور تصمیم به ماندن یا برگشتن.

تصمیمی سرنوشت ساز

تصمیمات معدودی هستند که تمام ابعاد زندگی را تحت تاثیر قرار می دهند؛ مهاجرت قطعا یکی از آنها است. آن قدر ابعادش گسترده هست که تا آخر عمر به شکلی در حال هضم و جذب کردن لایه هایی از آن هستیم. پشت سر گذاشتن خانه و حاشیه امن و شیرجه رفتن در دنیای ناشناخته. و این در حالی است که ذهن ما به عادت کردن و خو گرفتن نیاز دارد. محیط و شرایط شناخته شده به ما انسان ها احساس امنیت می دهد. شرایطی که ما حتی باید احساس هویت خودمان را از اول بسازیم، می تواند خیلی اضطراب آور باشد.

اضطراب و گم گشتگی

مهم است که بدانیم این اضطراب و گم گشتگی طبیعی است. از ابزاری که خیلی می تواند کمک کند یادآوری سختی های گذشته است. این که من در زندگی با چه چالش ها و سختی هایی روبرو شدم، چه چیزهایی به من کمک کرد، نقاط ضعف و قوت من کجاست، از کجا بهتر است شروع کنم که کم کم احساس کنترلم روی اوضاع و شرایط بیشتر بشود، در چه زمینه هایی و از چه کسانی می توانم کمک بگیرم که هم استرسی از وجودم کم شود و هم احساس تنها بودن در شرایط سخت کمتر بشود، چه چیزهایی از کنترل من خارج است و روی چه چیزهایی می توانم تمرکز و کنترل داشته باشم. پیدا کردن و شروع کردن از آن نقاط خیلی می تواند کمک کننده باشد.

برای مطالعه بیشتر: برای کمک به نیازهای عاطفی و روانی بدن چه باید کرد؟

مهم است که بدانیم پیدا کردن احساس تعلق زمان بر است و کار می برد. باید حواس مان باشد چیزی که کمک می کند به عبور از سختی ها و روبرو شدن با موانع، هدف گذاری هست و اینکه برای سختی ها معنی پیدا کردن. پیدا کردن این که مهاجرت در قصه ی زندگی من چه معنایی دارد یا سوال بهتر اینکه چه معنایی میخواهم به آن بدهم. من از این تجربه و مسیر اکتشافی چه می خواهم خلق کنم.

یادمان باشه مهاجرت هم مثل همه ی چیزهای دیگر در زندگی، مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها است و پذیرش این دوگانگی مهم است. باید تحمل مان رو برای این دوگانگی و تصویر متناقض بالا ببریم. برای پذیرش این واقعیت که هر بدست آوردنی با خودش یک از دست دادنی هم می آورد. پذیرش این خاکستری و کنار آمدن با آن، تصویر واقع بینانه و متعادلی از پدیده ی مهاجرت به ما می دهد.