ماجراهای هیجان انگیز این رمان سیاسی در واقع نوعی افشاگری زیرکانه پشت پرده حوادث سه دهه آخر حکومت پهلوی در منطقه خلیج فارس و شرق میانه است که یک سر تمامی این ماجراها به تهران دهه ۱۹۷۰ میلادی  ختم می شود. شهری که نویسنده از آن به عنوان کانون توطئه های خاور میانه یاد کرده و شگفت آنکه نقطه شروع ماجراهای کتاب نیز تهران زمان محمدرضا شاه پهلوی است.   قهرمان اصلی داستان یک سرهنگ ضد اطلاعات ارتش آمریکا است که به عنوان وابسته نظامی در سفارت آمریکا در تهران مشغول به کار است. به همراه او،  لیلا دختر زیبا و جذاب یک خانواده سرشناس ایرانی که به عنوان مترجم در سفارت آمریکا مشغول به کار است، خالقان اصلی این رمان جذاب و نفس گیر هستند.

نویسنده : رابین مور

برگردان : غلامرضا کیامهر

قسمت قبلی داستان ماموریت در دوبی را مطالعه کنید

 ***

«لارنز کانن آدم جالبی است و قرار است امروز بین ساعت نه تا ده به وقت محلی آمریکا تلفنی با هم صحبت کنیم پیشنهاد من اینست که تو دست کم تا روز چهارشنبه در لندن بمانی و در این مدت سر خودت را با لین گرم کنی

«حتی شاید بتوانم تا روز پنجشنبه در اینجا بمانم

با ظهور لین در صحنه زندگی فیتز او دیگر کمتر به لیلا اسمیت فکر می کرد چون در نظر او لین علاوه بر هنری که داشت از بسیاری جهات ظاهرش شبیه به لیلا اسمیت بود. فیتز در دیدار روز چهارشنبه اش با لین به او اطلاع داد که احتمالا سه تا چهار هفته دیگر همراه با نماینده شیخ حمد برای امضاء توافقنامه نهایی با شرکت نفت همسفر و وزارت خارجه انگلیس به لندن بازخواهد گشت. او ضمن ابراز این مطلب گفت:

« در این سفر به احتمال زیاد تو را با خود به دوبی خواهم برد و تو تا هر زمان که مایل باشی میتوانی نزد من بمانی و بعد در صورت تمایل تو را از طریق تهران به اسرائیل خواهم فرستاد تا دیداری هم از سرزمین هم کیشانت داشته باشی. در حال حاضر که تمامی شهر بیت المقدس و ساحل غربی رود اردن در تسلط اسرائیلی هاست تو با خیال راحت میتوانی از این مناطق که قبلا در دست اعراب بود دیدن کنی.» 

لین که از شنیدن پیشنهاد فیتز به شوق آمده بود پاسخ داد:

« برای من این یک سفر واقعا هیجان انگیز خواهد بود چون همیشه آرزوی چنین سفری را در دل داشته ام. و به همین سبب باید از حالا تا آن موقع هر چه پول به دست می آورم پس انداز کنم تا از سفر به اسرائیل حسابی لذت ببرم

«نه تو اصلا نیازی به این کار نداری و حتی می توانی این حرفه لعنتی را هم کنار گذاری چون در دوبی پول خوبی در انتظارت خواهد بود. منظورم اینست که با تهیه عکس از کاباره من در دوبی دستمزدی معادل هزارو پانصد دلار به تو خواهم پرداخت

«فیتز تو واقعا آدم سخاوتمندی هستی

سرانجام صبح روز جمعه فیتز بعد از خداحافظی با لین با یک هواپیمای شرکت هواپیمایی میدل ایست  لندن را به قصد دوبی ترک گفت.

****

درهای کاباره شمش طلا از حدود یک هفته پیش بروی مشتریان مشتاق آن باز شده بود. استقبال عربها و غربیهای مقیم دوبی از این کاباره صحت پیش بینی های فیتز را درباره آن ثابت می کرد. ساختمان کاباره از یک مجموعه بزرگ تشکیل می شد که در پشت آن ویلای شخصی فیتز قرار داشت. در وسط محوطه پشت ساختمان که از سه جهت به وسیله دیوارهای بلند سفید رنگ محصور شده بود استخر زیبایی جلب توجه می کرد. فیتز از روز بازگشت به دوبی و مشاهده براه افتادن کاباره و استخر پر آب ویلای اختصاصی اش از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. دفتر کار فیتز هم به گونه ای در قسمت فوقانی سالن رستوران کاباره طراحی شده بود که او می توانست از میان شیشه های جیوه اندود آن بی آنکه دیده شود تمامی محوطه بار و رستوران را زیر نظر داشته باشد. علاوه بر این بر روی میز نسبتا بزرگی در کنار این پنجره شیشه ای مجموعه ای از آلات و ادوات بسیار ظریف و دقیق الکترونیکی کار گذاشته شده بود بطوریکه از طریق دستگاههای گیرنده رادیویی موجود بر روی این میز فیتز می توانست مکالمات کلیه مشتریان کاباره را دقیقا شنوایی کند. موج گیر هر کدام از این گیرنده ها با طول موج فرستنده های میناتوری تعبیه شده در زیر میزهای رستوران تنظیم شده بود. تمامی درهای ورودی ویلا و دفتر کار فیتز با یک کلید باز می شد که آن یک کلید هم منحصره در اختیار خود فیتز بود و کس دیگری به آن دسترسی نداشت.

پلاک۵۲ را در اینستاگرام دنبال کنید

فیتز قسمت عمده موفقیت خود در راه اندازی این مجموعه بزرگ را مدیون (جو رابان) می دانست و عمیقا در دل او را تحسین می کرد. ساختمان مثلثی شکل کاباره شمش طلا و ضمائم آن در حد فاصل میان جاده فرودگاه دوبی و ناحیه بندری دیره با معماری خیره کننده ای بنا شده بود. در داخل سالن اصلی کاباره شمش طلا غرفه های به ظاهر خانوادگی که در اصل به گرد هم آیی های خیلی خودمانی افراد سرشناس اختصاص داشت بیش از همه جلب توجه می کرد. از همان نخستین روز گشایش کاباره شمش طلا سیل درخواست های تلفنی برای رزرو جا در این غرفه های (دنج) به سوی (جو رابان) سرازیر شده بود به طوریکه براثر افزایش سرسام آور این تقاضاها فیتز تصمیم گرفت بر تعداد غرفه های خانوادگی در سالن رستوران کابارهاش بیفزاید. در وسط سالن رستوران نزدیک به (پیست رقص) یک میز مدور بزرگ با چندین صندلی در اطراف آن به چشم می خورد که در تمام طول هفته به مشتریان آمریکایی (شمش طلا) اختصاص داشت. چون با شروع عملیات استخراج نفت از حوزه نفتی فتح هر روز تعداد بیشتری از خانواده های آمریکایی وارد دوبی می شدند و به خیل مشتریان (شمش طلا) می پیوستند.

بدین ترتیب فیتز توانست تنها دو سال پس از کناره گیری از خدمت ارتش آمریکا اولین هسته امپراطوری کوچک خود را در ساحل جنوبی خلیج فارس به وجود آورد. تاسیس کاباره (شمش طلا) از هر جهت برای فیتز موفقیتی بزرگ شمرده می شد. در کنار مجموعه بزرگ ساختمانی شمش طلا علاوه بر ویلای اختصاصی فیتز – آپارتمانی هم برای اقامت (جو رایان) و نیز میهمانسرای ویژه ای برای پذیرایی از رقاصه ها و خوانندگان وارداتی ایجاد شده بود. تا آن زمان به کوشش جو رابان یک دختر خواننده انگلیسی و چهار دختر از دیگر ملیت های مختلف اروپایی برای کار در (شمش طلا) و به دست آوردن دل مشتریان عرب کاباره وارد دوبی شده بودند. برای عربها حشرونشر آزادانه با مشتی زنان دلربا آنهم در یک محیط همگانی موهبتی کم نظیر به حساب می آمد و کاباره شمش طلا در سرتاسر سواحل جنوبی خلیج فارس برای عرب های محلی یک پدیده منحصر بفرد شمرده می شد. برای دوبی نیز ایجاد چنین کانونی یک موفقیت بزرگ تجاری محسوب میشد چه این شیخ نشین با دادن اجازه فعالیت به چنین مراکزی حتی پیش از دستیابی به درآمد نفت به درآمدهای هنگفتی دسترسی پیدا می کرد.

فیتز در عین احساس موفقیت از اینکه به خواسته سازمان (سیا) تن داده و کاباره اش را با نصب دستگاههای استراق سمع به یک مرکز عمده جاسوسی و خبر چینی مبدل ساخته بود چندان احساس رضایت نمی کرد ولی ناچار بود حتی برای جلب رضایت (ایب فروتی هم که شده دستگاههای استراق سمع را همیشه در کاباره خود آماده کار نگهدارد. فیتز با از دست دادن لیلا اسمیت حتی دیگر مانند گذشته اشتیاقی به احراز پست سفارت آمریکا نداشت و به همین سبب برای ادامه همکاری با دستگاههای جاسوسی آمریکا نیاز چندانی احساس نمی کرد.

پلاک۵۲ را در تلگرام دنبال کنید

فیتز هر شب از ساعت هفت و نیم از پشت میز کارش در طبقه فوقانی سالن رستوارن رفت و آمد مشتریان را زیر نظر می گرفت. هزینه ای که فیتز برای ایجاد و راه اندازی این مجموعه بزرگ متحمل شد به مراتب بیش از آن چیزی بود که او در ابتدا برآورد کرده بود ولی دستمزدی که از بابت دومین سفر دریایی موفقیت آمیز سپه به فتیز تعلق گرفت مقدار زیادی از این هزینه هنگفت را برای او جبران کرد. علاوه بر آن تصمیم بانک تیم مک لارن در افزایش بهره پس اندازهای کوتاه مدت برای همه صاحبان حساب در این بانک از فیتز گرفته تا خود شیخ راشد یک واقعه مسرت بخش به حساب می آمد و بر حجم موجودی آنها به مقدار قابل ملاحظه ای می افزود. مجید جابر هم با بیست درصد سهمی که از در آمد کاباره شمش طلا دریافت می کرد از هر جهت راضی و خوشحال به نظر میرسید.

در حقیقت بیست درصد سهم مجید جابر تنها مالیات و عوارضی بود که نیز از محل در آمد سرشار خود به یک فرد وابسته به شیخ راشد می پرداخت. او به این واقعیت به خوبی واقف بود که در هر کشور دیگری غیر از دوبی ناچار میشد بیش از نیمی از درآمد خود را به عنوان مالیات به دولت حاکم بپردازد.

در بعضی شبها فیتز برای خوش و بش کردن با مشتریان سرشناس و سرکشی به نحوه انجام وظیفه پیشخدمت ها سری به سالن رستوران میزد و به زبان عربی با انگلیسی با این یا آن فرد مورد نظر سر گرم گفتگو می شد. در یکی از شبها فیتز یکی از مستخدمه های رستوران به نام (اینگرید) را نزد خود خواند و نظرش را درباره کار در (شمش طلا) جویا شد. اینگرید که شاد و سرحال به نظر میرسید خنده بلندی سرداد و گفت:

« مشتریان اینجا خیلی دست و دلباز هستند. مثلا همین دیشب یکی از مشتریان عرب یک قطعه الماس کبود از زیر دشداشه اش بیرون کشید و میخواست آنرا به من هدیه کند

فیتز با نگرانی پرسید:

« آیا تو معنی این سخاوتمندی را میدانی؟ اگر نمیدانی به تو توصیه می کنم هیچ هدیه ای از مشتریان عرب شمش طلا نپذیری چون در آنصورت هر دو نفر ما دچار دردسر خواهیم شد. اما دردسر تو خیلی بیشتر از من خواهد بود

«ولی به نظر من بد نیست آدم گهگاه با این عربهای پولدار خلوت کند.»

ادامه دارد…