ماجراهای هیجان انگیز این رمان سیاسی در واقع نوعی افشاگری زیرکانه پشت پرده حوادث سه دهه آخر حکومت پهلوی در منطقه خلیج فارس و شرق میانه است که یک سر تمامی این ماجراها به تهران دهه ۱۹۷۰ میلادی  ختم می شود. شهری که نویسنده از آن به عنوان کانون توطئه های خاور میانه یاد کرده و شگفت آنکه نقطه شروع ماجراهای کتاب نیز تهران زمان محمدرضا شاه پهلوی است.   قهرمان اصلی داستان یک سرهنگ ضد اطلاعات ارتش آمریکا است که به عنوان وابسته نظامی در سفارت آمریکا در تهران مشغول به کار است. به همراه او،  لیلا دختر زیبا و جذاب یک خانواده سرشناس ایرانی که به عنوان مترجم در سفارت آمریکا مشغول به کار است، خالقان اصلی این رمان جذاب و نفس گیر هستند.

نویسنده : رابین مور

برگردان : غلامرضا کیامهر

قسمت قبلی داستان ماموریت در دوبی را مطالعه کنید

 ***

 اینگرید یک دختر نروژی موطلایی بود. درست از آن نوع دخترهای مورد پسند عرب های زن باره که حاضر بودند برای تصاحبش پول زیادی خرج کنند. جو رایان با تجربه ای که در زمینه دایر کردن انواع بارها و عشرتکده ها در تهران و بیروت کسب کرده بود شبکه گستردهای از انواع زنان و دختران اروپایی برای کار در اینگونه مکان ها در اختیار داشت و به محض احساس نیاز محمولهای از این نوع زنان را به آسانی وارد دوبی می کرد.

فیتز با مشاهده سماجت اینگرید شروع به اندرز دادن او کرد!

« من اینجا را بهتر از هر کسی میشناسم. سعی کن فقط با مشتریان غربی معاشرت داشته باشی چون آنها در اینجا ماندنی نیستند ولی اگر عربی نسبت به تو علاقه پیدا کند دست بردارت نیست. بیرون رفتن با یک عرب همان و بازنگشتن همان. اینجا کشور عرب هاست و اگر برای تو مشکلی پیش بیاید کار زیادی از دست من ساخته نیست. اصلا تو با اینهمه انعامی که از مشتری ها دریافت می کنی چه نیازی به پذیرفتن هدایای مشریان عرب داری ؟

آنروز قرار بود عبدالحومارد با هواپیما از طریق بیروت وارد دوبی شود. طبق قرار قبلی فیتز و عبدالحومارد تصمیم داشتند برای مذاکره با شیخ حمد و پسرش صفر به عجمان بروند. در عین حال، فیتز میخواست به تلافی پذیرایی های عبدالحومارد در لندن در مدت اقامت او در دوبی اینگرید را مامور پذیرایی همه جانبه از او کند. سرنوشت سرمایه گذاری عظیم فیتز و شرکایش در حوزه نفتی جزیره ابوموسی به نتیجه تلاشهای این عرب فلسطینی بستگی داشت.

پلاک۵۲ را در اینستاگرام دنبال کنید

هر چه از عمر فعالیت کاباره شمش طلا می گذشت بر شهرت فیتز در سرتاسر شیخ نشین های جنوب خلیج فارس هم افزوده م یشد به طوریکه سرشناس ترین شخصیت های عرب و غیر عرب منطقه سعی می کردند به هر بهانه شده شبی را در شمش طلا سپری کنند و با فیتز طرح دوستی بریزند. برای فیتز اداره چنان مکان پر رفت و آمدی کاری خسته کننده بود اما فیتز میتوانست از پلگان طلایی آن برای رسیدن به رویاهای دیرینه اش بالا رود.

حدود ساعت دو بعد از نیمه شب فیتز برای استقبال از عبدالحومارد با اتومبیل راهی فرودگاه دوبی شد. او در بین راه به یک پدیده تازه یعنی افزایش غیرمنتظره رفت و آمد خارجیان به دوبی در چند روز گذشته فکر می کرد. تجار و شخصیت های سرشناس خارجی دسته دسته با هواپیما وارد دوبی می شدند، یکراست به کاباره شمش طلا می رفتند، با طرف های عرب و غیر عرب خود مذاکراتی انجام می دادند و در همان روز با شب ورود از شمش طلا یکراست عازم فرودگاه می شدند و دوبی را ترک می کردند.

فیتز غرق این تفکرات بود که بلند گوی فرودگاه خبر برزمین نشستن هواپیما را اعلام کرد. این هواپیما از لندن و از طریق بیروت وارد فرودگاه دوبی شده بود. عبدالحومارد نخستین مسافری بود که از قسمت درجه یک هواپیما بر روی پلکان ظاهر شد. مجید جابر قبلا ترتیب معافیت عبدالحومارد از بازرسی های گمرکی را داده بود و میهمان فلسطینی فیتز بی کمترین تشریفاتی از گمرک فرودگاه دوبی گذشت مورد استقبال فیتز قرار گرفت. در بین راه فیتز به میهمانش پیشنهاد کرد در صورت تمایل می تواند سری به کاباره شمش طلا بزند و گوشه ای از برنامه های آنجا را تماشا کند او ضمن ارائه این پیشنهاد با شکسته نفسی متذکر شد:

«البته برنامه های شمش طلا به پای چیزهایی که تو در لندن دیده ای نمیرسد ولی به قول معروف لنگه کفش کهنه در بیابان غنیمتی است

آنها حدود ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب وارد بار کاباره شمش طلا شدند. در آن وقت شب در کاباره جای سوزن انداختن نبود به طوریکه عبدالحومارد از مشاهده ازدحام مشتریان سخت شگفت زده شده بود و گفت:

«اصلا باور کردنی نیست. شمش طلا هیچ چیز از بهترین تفریحگاه های دنیا کم ندارد. اینهمه دخترهای خوشگل را چه طوری در اینجا جمع کردهای؟ شک ندارم که یک دلال محبت حرفه ای با تر همکاری دارد

فیتز لبخند غرور آمیزی تحویل عبدالحومارد داد و گفت:

«مسئول تدارکات من یک جوان نیمه ایرانی- نیمه آمریکایی است. که دوره لازم را در تهران و بیروت طی کرده است. نامش (جو رایان) است

در این هنگام فیتز به اینگرید که سرگرم دلربایی از چند مشتری سرشناس عرب بود اشاره ای کرد و گفت:

«نامش اینگرید است و همانطور که می بینی در خوشگلی همتا ندارد. اگر بتوانی هر چه سریعتر ترتیب کار من با شیخ حمد را بدهی اینگرید در اختیارت خواهد بود

عبدالحومارد بی آنکه واکنشی به پیشنهاد فیتز نشان دهد از فیتز خواست که او را برای خواب به محل اقامتگاهش راهنمایی کند.

پلاک۵۲ را در تلگرام دنبال کنید

 ***

صبح روز بعد فیتز به اتفاق عبدالحومارد سوار بر اتومبیل لندرور برای ملاقات و گفتگو با شیخ حمد عازم عجمان شدند. راه ساحلی میان دوبی و عمان شنی و ناهموار بود و اتومبیل لندرور هر بار پس از طی مسافتی با افتادن در یک چاله با دست انداز از حرکت باز می ایستاد و فیتز با زحمت زیاد موفق میشد آنرا دوباره براه اندازد. آنها به هر زحمتی که بود حدود ساعت ۹ صبح خود را به مرکز شهر عجمان رساندند. شهر بر یک تپه شنی مشرف به خلیج بنا شده است. برج و باروی قدیمی شهر که قلعه محل سکونت شیخ حمد در میان آن قرار داشت از فاصله دور جلب توجه می کرد. شیخ حمد از مدتها پیش یک شرکت مقاطعه کاری انگلیسی را مامور بازسازی قلعه محل سکونت خود کرده بود و تصمیم داشت بنای قلعه را به ساختمانی مجلل و امروزی مبدل سازد. ساختمان محل تشکیل جلسات روزانه شیخ حمد در کنار ساحل قرار داشت ولی هر زمان که ضرورتهای فوق العاده ایجاب می کرد این جلسات در پشت اتاق های در بسته قلعه قدیمی تشکیل می شد. در درون همین قلعه قدیمی بود که قرارداد نفتی میان گروه شرکای فیتز و شیخ حمد به امضاء رسید.

فیتز و عبدالحومارد در مقابل سکونتگاه شیخ حمد از اتومبیل پیاده شدند و نگهبانان عرب که تفنگ های ساخت انگلیس در دست داشتند با مشاهده آنها به حالت احترام ایستادند. در مدخل قلعه اقامتگاه شیخ حمد مردی که لباس عربی به تن داشت به استقبال فیتز و عبدالحومارد آمد و آنها را به اندرون راهنمایی کرد. هوای داخل اتاق های قلعه به کمک ارکاندیشن های نیرومند خنک و مطبوع شده بود و کمترین شباهتی به هوای گرم و شرجی بیرون نداشت. مرد راهنما فیتز و عبدالحومارد را به اتاق کوچکتری که محل جلسات خصوصی تر شیخ حمد بود هدایت کرد.

شیخ حمد در قسمت بالای اتاق بر روی یک مبل راحتی لمیده بود. و بر روی میز کنار دستش انبوهی از اوراق و اسناد گوناگون به چشم میخورد. شیخ صقر پسر ارشد شیخ حمد و چهار تن از مشاوران ارشد او به ترتیب در کنارش نشسته بودند اما با ورود فیتز و عبد الحومارد دو تن از مشاوران شیخ از جا برخاستند و جای خود را به تازه واردین دادند. عبدالحومارد علاوه بر شیخ حمد، شیخ صقر و اغلب مشاوران او را هم به خوبی می شناخت به طوریکه هنگام سلام و احوالپرسی یکایک آنها را به نام صدا می کرد. عناوین و القابی که شیخ هنگام برخورد با عبدالحومارد نسبت به او بکار می برد حاکی از نهایت ارادت و احترامی بود که شیخ کهنسال به دلایلی نامعلوم برای این تاجر پیشه هزار چهره فلسطینی قائل بود. عبدلحومارد در راه دوبی به عجمان به فیتز گفته بود که مژده ای بزرگ برای شیخ حمد دارد و به او هشدار داده بود چنانچه مشاهده کرد او ضمن مذاکره با شیخ حمد موضوع بحث را به مسئله دیگری کشید از خود واکنشی نشان ندهد.

پس از جلوس فیتز و عبدالحومارد بر مبل های کنار شیخ حمد پیشخدمتهای مخصوص جام قهوه به دست شروع به چرخش به دور مجلس کردند.

عبدالحومارد با پیش کشیدن موضوع همکاری خود با یکی از شرکت های عمده نفتی جه