برگشته بودم. آدم وقتی برمی گردد وسوسه شخم زدن خاطرات به سراغش می آید، به هر گوشه ایی سرک می کشد، به آدم هایی که رفته اند اما هنوز سایه شان آنجاها هست .

برای حمید دلتنگ بودم. او رفته بود به آنور آب ها، اما می دانستم می توانم حضورش را در کنارم یک جا احساس کنم، آن جا دانشکده بود، جایی که راهروهایش را بارها و بارها شانه به شانه هم زیر پا گذاشته بودیم.

***

دانشکده خالی از هیاهو بود. در راهروی طبقه دوم او داشت از روبرو به ما نزدیک می شد. همه چیز تمام شده بود، با چند پیام کوتاه بدون هیچ پافشاری و اصراری. از کنارمان که گذشت، حمید رو به من کرد و گفت: ” نگاهش به تو بود “. . .

بعد از سال ها به سوی حمید برگشتم، می خواستم از او بپرسم : ” نگاهش چطور بود ؟ ” اما دیر شده بود.


گپ و گفت با آزیتا صاحب جمع، بنیانگذار باله ملی پارس در ونکوور (تماشا کنید)


از مهدی توکلی تبریزی بیشتر بخوانید:

داستان کوتاه : کویِ جـنـت

داستان کوتاه – دلباغ 

حمید حال و هوای رفتن را داشت و من ماندن. بالاخره روزی رسید که او رفت و من ماندم. حمید خودش را برای رفتن حتی قبل از ورود به دانشکده آماده کرده بود، از همه چیز بریده و دل به کسی نسپرده بود، چمدانش را خیلی وقت بود که بسته بود و من در مقابل او دل در گروی خاک و خانواده داشتم. وقتی برایش از فریبا می گفتم انگار از پدیده عجیب و غریبی که برای او هیچ معنا و مفهومی نداشت صحبت می کردم، اما با این حال همان گوش شنوایش دلگرم کننده بود.

 

***

حمید حالا به چهاردیواری خانه و خانواده وابسته شده است، غربت با آدم ها شوخی ندارد، باید روی پای خود ایستادن را یاد بگیرند.

عکس ها را که می بینم باورم نمی شود که حمید در باغچه کوچک خانه شان در ملبورن درخت و سبزیجات کاشته است و هر روز به آن ها آب می دهد. تصویر دستپخت های تبسم، همسرش، روی میز شام و برق نگاهشان رو به سوی لنز دوربین همه حکایت از جریان دلپذیر زندگی دارد. تنها نشانی که او از سرزمین مادری بعد از سال ها زندگی در غربت با خود دارد یک نام با ریشه ایرانی است شاید تنها پلی برای پشت سر.

 آذر ۱۴۰۰