دکتر نرگس حسینی در کنار حرفه‌ی اصلی‌ خود که پزشکی است، تجربه‌ای بالغ بر  یازده سال در زمینه‌ی نویسندگی داستان دارد. اولین کتاب‌‌های او به نام‌های چیکسای، دنیا را به پایت خواهم ریخت و ماهرخ و ققنوس در سال ۱۳۹۷ ه.ش  از انتشارات درج سخن چاپ شد. کتاب‌های بعدی ایشان به نام‌های رقص واژه‌ها، شهد و شرنگ و هارای در سال‌های بعد از  انتشارات صدای معاصر چاپ شده است. رمان چاپ شده‌ای هم به نام منسی از  انتشارات علی دارد. در حال حاضر هم  رمان‌های عطر سپید مریم و  بانوی رنگ‌های شکوفان او در نوبت چاپ در دو انتشارات دیگر هستند. نرگس حسینی فعالیت خود را در داستان‌نویسی در زمینه‌ی داستان‌های اجتماعی در سایت‌های داستان‌نویسی و وبلاگ شخصی شروع کرد. بعد از چاپ اولین رمان‌ها،  از داستان‌نویسی در فضای مجازی فاصله می گیرد و رمان هارای را  زیر نظر  استاد گران‌قدر دکتر محسن مشایخی، دکترای ادبیات، می نویسد که این داستان دری می شود برای فعالیت او در زمینه‌ی استفاده از گویش‌های مختلف در داستان‌هایش برای  نوآوری در  سبک نگارش رمان‌های اجتماعی و  آشنا کردن خواننده‌ با گویش‌های شیرینی که در ایران عزیز داریم. رمان سلیم سامورایی یکی از داستان های بسیار جالب و خواندنی خانم دکتر نرگس حسینی است که برای اولین بار در پلاک۵۲ به دوستداران داستان های پارسی تقدیم می شود .

 

سلیم سامورایی – قسمت سیزدهم

حشمت صادقی سربه‌زیر به سمت در رفت و بعد از فشردن زنگ باغ، رو به سلیم‌سامورایی گفت:
– این موقع روز فقط هاشم و زیور خونه‌اَن.

سلیم‌سامورایی  کنجکاو پرسید:
-هاشم و زیور دیگه کی‌اَن؟

–  به کارای خونه و باغ می‌رسن، ده بالا زندگی می‌کنن. صبح زود می‌آن و غروب هم می‌رن. البته وظیفه آشپزی با ننه‌خانومه. پیر شده و چشم‌هاش خوب نمی‌بینه. پسرهاش خط درمیون می‌برنش دکتر. چند روزی می‌شه حال‌نداره و نیومده. ایرج‌خان می‌گفت مثل‌ اینکه قراره مادر شما آشپزمون باشن؟

سلیم‌سامورایی بادی در غبغب انداخت و گفت:

-تا خدا چی بخواد!
بعد از چند دقیقه مردی ریزه‌میزه در را باز کرد که سلیم‌سامورایی با دیدنش یاد اکبرفنچ افتاد. باوجودی که مدت زیادی از خداحافظی‌شان نگذشته بود، با دیدن هاشم، برای رفقایش احساس دل‌تنگی کرد.
حشمت صادقی رو به مرد گفت:
– آقاسلیم و خونواده‌ش اومدن.  قراره از این به بعد اینجا زندگی کنن.
هاشم دست دراز کرد و با زبان الکنش گفت:

-س…س…س…سلا…لا…لا…م.

سلیم‌سامورایی دست هاشم را به گرمی فشار داد و گفت:

-سلام به روی ماهت داش‌هاشم. عجیب شبیه اکبرفنچ مایی! یه آن دلم پر کشید پیش رفقام. البت اکبرِ ما از شوما جوون‌تره.

هاشم لبخند زد و گفت:

– ب…ب… فرم…م…ما داخ…خ…خل.
سلیم‌سامورایی دستش را به سمت حشمت صادقی دراز کرد و گفت:
– اول شوما که راه‌بلدی.
تعارف و تکلف دقیقه‌ای ادامه داشت و درنهایت همگی وارد باغ شدند. خدیجه روی موزاییک‌هایی که به سمت عمارت کشیده می‌شدند ایستاد و مبهوت عظمت عمارت و نمای سفیدرنگش شد. زیر لب چند کلمه نامفهوم گفت و به استخر بزرگ پر آب، باغچه‌های بلند و باریک پر از گل‌های اطلسی و مینا، بوته‌های رز رونده کنار دیوار و باغی که از پشت عمارت پیدا بود هاج‌وواج نگاه کرد.


ثبت نام کنید


 سلیم‌سامورایی متعجب رو به حشمت صادقی گفت:
– آبجیم راس می‌گفت. اینکه یه قصره. به خونه نمی‌مونه که!
– ایرج‌خان مرد ثروتمندیه.

-شوما چند ساله اینجایی داش‌حشمت؟

-بچه بودم که پدر و مادرمو از دست دادم. پدرم باغبون همین‌جا بود. ایرج‌خان زیر بال و پرمو گرفت و تشویقم ‌کرد درس بخونم. مدرک سیکلمو که گرفتم تو کارخونۀ دوست آقا چند سال پای دستگاه وایسادم. تصدیق پایه دو رو که گرفتم، راننده‌ی مخصوص ایرج‌خان شدم. صدیقه که تا آن لحظه مات و مبهوت‌تر از مادرش در حال پاییدن عمارت و باغ بود به سمت سلیم‌سامورایی آمد. چادرش را باز کرد، هوایی به تن و بدنش داد و گفت:
– قدرت خدا رو بنازم. بعضی‌ها تو خونه‌هایی زندگی می‌کنن که کلون درشون به‌کل خونه و زندگی ما می‌ارزه. یعنی این‌ها اصلاً غمی هم تو زندگی دارن؟
سلیم‌سامورایی نفسش را بیرون داد و گفت:

–  ای … ای … آبجی‌صدیق. تو از کوجا می‌دونی که غم دل اینا که تو همین خونه‌ها زندگی می‌کونن، بیشتر از ما نباشه؟ خدا رو شکر کون که سایه‌ی ننه رو سرمونه از کوجا می‌دونی که دل دختر آق‌وکیل…

یک‌دفعه نگاه همه به روبه‌رو ماند و سلیم‌سامورایی کلامش را قطع کرد. دختر جوانی که دامن کوتاه پلیسه و سورمه‌ای‌ رنگ و  بلوز بی‌آستین یقه‌باز تنش بود،  به سمت‌شان می‌آمد. با طنازی راه می‌رفت و موهایش در هوا می‌رقصید.

حشمت صادقی متعجب گفت:

-این که کتایون خانمه! مگه امروز نرفته دبیرستان؟ آقا گفت خودش می‌رسوندش.

 سلیم‌سامورایی، بی‌منظور،  محو چهرۀ فتان و زیبای دختر جوان شد. نگاهش از فرق سر تا  جوراب‌های سفید ساق کوتاه و کفش‌های چرمی مدل عروسکی دختر حرکت کرد. کتایون خم شد و سگ سفید پشمالو را به زمین گذاشت و آهسته به پشتش زد و با ملاحت گفت:

-برو پاپی جون.

سپس به سمت تازه واردین آمد. صدیقه نگاهی به لباس و سرووضع کتایون کرد. دو طرف چادرش را باز کرد و نگاهی به لباس‌های خودش انداخت. خیلی با هم فرق داشتند. انگار از دو دنیای متفاوت بودند. احساس حقارت بهش دست داد و آهی از ته دل بیرون فرستاد و چادرش را سفت به دورش پیچید که با صدای واق‌واق سگ‌ به خودش آمد و جیغ بلندی کشید:

-چِخه… چِخه.. توله‌سگ!

صدیقه این پا و آن پا شد، ولی سگ بازی‌اش گرفته بود و لابه‌لای پاهای صدیقه می‌گشت و جیغ‌وداد او را بلندتر می‌کرد:

-این وامونده رو ازم دور کنین… داداش‌سلیم!

کتایون خودش را به صدیقه رساند و روی دوپا نشست و ملایم و لطیف گفت:

-بیا پاپی… بازیگوشی بسه پسر!

سگ فوراً‌ به سمت کتایون رفت و در بغلش جا گرفت. کتایون به پا خاست و با ناز و غمزه‌ای که می‌گویند یک چشمش را امروز باز می‌کند و یکی دیگر را فردا، گفت:
– حشمت! معرفی نکردی مهمون‌ها رو!
حشمت صادقی رویش را  از صدیقه که چادرش را به شرق و غرب می‌فرستاد گرفت و گفت:
– سلام خانم.
کتایون ملیح گفت:
– سلام. خوبی؟
سلیم‌سامورایی هنوز با کنجکاوی به دختر وکیل نگاه می‌کرد و نمی‌توانست عیب و ایرادی در ریخت و قیافه‌ی او پیدا کند.



 زیر لب گفت:
– آق‌وکیل حق داره نیگرون آبجی‌مون، کتایون‌خانوم، بشه.
حشمت صادقی بازوی سلیم‌سامورایی را گرفت و با احترام گفت:
–  آقاسلیم راننده و محافظ شخصی شماست کتایون‌خانم.
کتایون دستی به پشت سگ کشید وموهای پُر و فرخورده‌ی او را از لای انگشتانش گذراند. سپس خم شد و آن را دوباره رها کرد و گفت:
– برو پاپی‌جون. برو بازی کن عزیزم.
سپس با ناز و ادا  دستش را به‌طرف سلیم‌سامورایی آورد و گفت:

– سلام. من کتایونم… همه کتی صدام می‌کنن.
سلیم‌سامورایی نگاهی به پاپی که به آن سمت حیاط می‌دوید انداخت و نگاهی به دست کتایون کرد. انگشت شست و اشارۀ همان دستی که دستمال به دورش بود را به دو طرف صورتش برد و گوشه‌های دهانش را به سمت چانه‌اش کشید و در حالی که کلمات محرم و نامحرم را در ذهنش می‌چرخاند، گفت:
– آبجی گلاب به روتون. بایس ببخشینا. واسه ما قباحت داره به ضعیفه نامحرم دست …
صدیقه عین قاشق نشسته خودش را جلوی سلیم‌سامورایی انداخت. دستش را دراز کرد به سمت کتایون و با ذوق و شوق وصف‌ناپذیری گفت:
– منم صدیقه‌ام، ولی همه صدیق صدام می‌زنن… خوشبختم.
کتایون دستش او را به گرمی فشرد و گفت:
– امیدوارم دوستای خوبی واسه هم باشیم صدیق‌جون.
صدیقه خنده‌ی سرخوشی کرد. سرش را با حرکتی ماهرانه چرخی داد که موهای مجعدش در همان فضای محدود زیر چادر رقص کوچکی کردند و دوباره رو شانه‌اش پخش شدند.
حشمت صادقی زیرکانه شاهد رفتارهای به ظاهر اتفاقی صدیقه بود. در همین موقع پاپی نزد آن‌ها بازگشت و مشغول مالیدن تن و جانش به پاهای کتایون شد. کتایون نیم‌چرخی زد و رو به سگ گفت:

-عزززیزم.

صدیقه با دیدن سگ ‌وحشت کرد و یک قدم عقب پرید. چادر زیر پاش گیر کرد و روی موزاییک‌ها افتاد. سلیم‌سامورایی نگاهی به اوضاع بی‌ریخت خواهرش کرد. رنگش از عصبانیت به‌ کبودی رو آورد. دستی به کمر حشمت صادقی زد و او را به‌طرف دیگر هل داد و گفت:
– بریم داداش. محفل زنونه‌اس.
هنوز قدم برنداشته بودند که هاشم از دم در عمارت داد زد:
آ..ق..ق…ا..حش..مت.آقا…ای..ایرج…گگ…فف..
حشمت صدایش را بلند کرد:
– فهمیدم هاشم. الآن می‌رم دنبال‌شون.
سلیم‌سامورایی ابرویی بالا انداخت و گفت:
–  هم‌کلوم ما روزا اینه؟ یا قمر بنی‌هاشم، اوس‌رجبم وقت پیدا کرده بود واسه مردن!
سلیم‌سامورایی در فکر بود که کتایون خداحافظی کرد. صدیقه لبخندی را که بیشتر به خنده‌ی قورباغه شبیه بود به‌صورت او پاشید و کشیده گفت:
– برووو قربووونت برم… جابجا که شدیم می‌آم پیشت تا بیشتر باهم آشنا بشیم.


تعیین وقت مشاوره با کارشناس فارسی زبان (ویژه ایرانیان کانادا)


 

کتایون به سمت عمارت راه افتاد.
خدیجه روی لبه‌ی باغچه نشسته بود و مهره‌های تسبیح را از هم رد می‌کرد و چشم‌ به قدم‌های کتایون داده بود و  زیر لب می‌گفت:

-اَه اَه… نجس و پاکی سرش نمی‌شه.

حشمت صادقی قبل از خروج از باغ، هاشم را صدا زد و به او گفت که سلیم‌سامورایی و خانواده‌اش را به خانه‌ی سرایداری در ته باغ راهنمایی کند. سلیم‌سامورایی نگاه معنی‌داری به صدیقه که چشم‌هایش به سم