در راهروی اداره با یکی از همکاران صحبت می کردم که خانمی نظرم را جلب کرد، چند بار به سمت در اتاقم رفت ولی دوباره برگشت، به سمتش رفتم و به دفتر کارم دعوتش کردم.

هنوز پشت میز ننشسته بودم که بی مقدمه شروع به صحبت کرد:

« در خانواده ای فقیر در جنوب تهران به دنیا آمدم، اولین فرزند خانواده بودم و هشت خواهر و برادر کوچکتر دارم. همگی ما یازده نفر در خانه ای چهل متری به سختی و مشقت زندگی می کردیم. پدرم به اولین خواستگاری که برایم آمد جواب مثبت داد. پانزده ساله بودم که به زور پدر معتادم به خانه شوهر رفتم.

شوهرم تک فرزند بود و در زمان کودکی پدرش را از دست داده بود، با مادرش سه تایی در یک خانه زندگی می کردیم. علی جوانی عصبی و تندخو بود و با کوچکترین جر و بحثی من را به باد کتک می گرفت و گهگاهی مادر شوهرم هم به کمک پسرش می آمد و دو تایی من را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. در همین شرایط بد باردار شدم، خوشحال بودم که شاید وجود یک بچه بتواند کمی از تلخی زندگیم کم کند ولی خیالی خام که علی حتی تحمل صدای فرزند خودش را هم نداشت.

در همین شرایط بد باردار شدم، خوشحال بودم که شاید وجود یک بچه بتواند کمی از تلخی زندگیم کم کند.

پسرم سه ماهه بود که یک روز علی سرآسیمه به خانه آمد و گفت در خیابان دعوا کرده و یک نفر را با چاقو مجروح کرده و مجبور است که مدتی به تنهایی به سفر برود و پنهان شود. از من خواست وسایلم را جمع کنم و برای مدتی در خانه پدرم زندگی کنم و گفت وقتی آب ها از آسیاب افتاد، خودش دنبال من و پسرمان می آید و دوباره با هم زندگی می کنیم. از علی خواستم که من و پسرم پیش مادرش بمانیم تا برگردد ولی قبول نکرد. مادرش هم گفت حاضر نیست یک لحظه بدون پسرش من را تحمل کند.»

مضطرب بود و بی قرار، پشت سر هم حرف می زد و در تمام طول صحبت دست هایش را به هم می فشرد. نمی فهمیدم از من چه کمکی می خواهد و نمی خواستم حرفش را هم قطع کنم.

« یک هفته ای بود که با پسرم در خانه پدری ام زندگی می کردم. در پایان هفته پدرم گفت من یک نفر را نفرستادم که دو نفر پس بگیرم، اگر شب با این نوزاد برگشتی، در خانه را به رویت باز نمی کنم.»

آن روز به خانه مادرشوهرم رفتم تا التماسش کنم که فقط به فرزندم سرپناه بدهد، که با کمال ناباوری دیدم خانه را تخلیه کرده اند.

در پایان هفته پدرم گفت من یک نفر را نفرستادم که دو نفر پس بگیرم، اگر شب با این نوزاد برگشتی، در خانه را به رویت باز نمی کنم.

به سراغ صاحب خانه که طبقه بالا سکونت داشت رفتم. خانم صاحب خانه گفت شوهرم از دو ماه قبل به آن ها اطلاع داده بوده که خانه را تخلیه می کند. گیج شده بودم، باورم نمی شد که من و پسرش را انقدر بی رحمانه و با نقشه قبلی ترک کرده اند.

بهت زده و بی پناه در خیابان ها پرسه می زدم و اشک می ریختم. شب شده بود. حرف پدرم یکی بود و من را همراه فرزندم به خانه راه نمی داد. آن قدر از شوهرم بیزار بودم که احساس کردم از هر چه که متعلق به او باشد متنفرم، حتی فرزندمان. تنفر چشمم را کور کرد و فرزندم را جلوی در مسجدی رها کردم .

در حالی که به هق هق گریه افتاده بود، ادامه داد…

قسمت دوم داستان گمشده را مطالعه کنید.