زهرا شهدادیان

زیبا بسیار امین و درستکار بود و مورد اعتماد مربی ها و مددکارها بود، اخلاق و منش خوب زیبا از چشم خیرینی که به مرکز رفت و آمد داشتند هم دور نمانده بود. دختر زیبا سه ساله شده بود که یکی از افراد نیکوکار مرکز پیشنهاد داد که زیبا به همراه دخترش برای کمک در امور منزل به خانه ایشان برود و در سوئیت سرایداری زندگی کند. پیشنهاد کار را با زیبا مطرح کردم. با رضایت زیبا اقدامات لازم جهت ترخیص مادر و دختر از مرکز انجام شد.

سه چهار سالی از ترخیص زیبا گذشته بود، از اوضاع و احوالش خبر داشتم زندگی خوب و آرامی داشت. یکی از اقوام خانم نیکوکار که همسرش فوت شده بود و او نیز دختری دبستانی داشت از زیبا خواستگاری کرده بود. مرد فهمیده و خوبی بود. زیبا ازدواج کرد و دخترش برای اولین بار در زندگی گرمای آغوش مهربان پدر را حس کرد و همسر زیبا را مانند پدری که هرگز نداشت عاشقانه می پرستید.

دخترش برای اولین بار در زندگی گرمای آغوش مهربان پدر را حس کرد و همسر زیبا را مانند پدری که هرگز نداشت عاشقانه می پرستید.

زیبا در زندگی جدیدش کمبودی به غیر از دلتنگی خانواده اش نداشت. در تمام این سال ها یک گوشه دلش همیشه غمگین بود. کم کم دچار افسردگی شده بود. همسرش نگرانش بود و موضوع را با من مطرح کرد. همسر زیبا امید داشت که خانواده زیبا وقتی خوشبختی و خوشحالی آن ها را ببینند حتما خطای دوران نوجوانی دخترشان را می بخشند. به اصرار زیبا و همسرش از یکی از مددکارهای اجتماعی سوسنگرد خواستم با مادر زیبا تماس بگیرند و در صورت مناسب بودن شرایط برنامه ای ترتیب بدهند که زیبا بتواند خانواده اش را ببیند.

به اصرار زیبا و همسرش از یکی از مددکارهای اجتماعی سوسنگرد خواستم با مادر زیبا تماس بگیرند و در صورت مناسب بودن شرایط برنامه ای ترتیب بدهند که زیبا بتواند خانواده اش را ببیند.

مادر زیبا که از دلتنگی دخترش بی قرار بود از این پیشنهاد استقبال کرد ولی گفت که بهتر است این دیدار مخفیانه باشد و فعلا فقط مادر زیبا بدون اطلاع بقیه به دیدار زیبا برود. زیبا به همراه همسر و دخترش روانه سوسنگرد شدند. دیدارها تازه شد و بعد از سال ها مادر و دختر بار سنگین دلتنگی ها را به زمین گذاشتند و یک دل سیر همدیگر را در آغوش کشیدند.

پدر زیبا، او را از ارث محروم کرده بود و اعلام کرده بود که زیبا از نظر وی مرده است.

عموی زیبا که قرار بود پدرشوهرش هم باشد ، به علت کهولت سن فوت شده بود. پسرعموی زیبا که چند سالی بود از زندان آزاد شده، ازدواج کرده و برای کار به دبی رفته بود؛ گویا در دبی کسب و کار خوبی دارد و توانسته است خواهرها و برادرهایش را هم زیر چتر حمایت خود به دبی ببرد. برادران زیبا هر کدام مشغول زندگیشان هستند و با گذر عمر پخته و عاقل شده اند و دست از شرارت برداشته اند. پدر زیبا، او را از ارث محروم کرده بود و اعلام کرده بود که زیبا از نظر وی مرده است. او حتی اگر دلتنگ دخترش باشد و در دل خطای زیبا را بخشیده باشد ، خلاف رسم غرور و مردانگی ایل است که این شفقت را به زبان آورد.

اما همسر زیبا برای آن که آرزوی زیبا که همان دیدار با خانواده اش بود، را برآورده کند دست بردار نبود و بارها و بارها به دیدار پدر زیبا رفت و هر بار پدر او را از خود می راند، البته هر بار دوستانه تر و ملایم تر از دفعه قبل جواب رد می شنید. وقار و منش داماد، پدر زیبا را تحت تاثیر قرار داده بود. همسر زیبا از تلاش دست نکشید و با وساطت مادر زیبا ، بلاخره پدر قبول کرد که دختر و نوه اش را ببیند. دیدارها تازه شد و به لطف اراده و پشتکار همسرش، زیبا به آغوش خانواده بازگشت و غبار دلتنگی ها از دلش زدوده شد.