زهرا شهدادیان

چشمانش از خوشحالی برق می زد ، با خوشحالی وارد اتاقم شد. نامه توی دستش را تکان می داد و با جعبه شیرینی در دست دیگر به سمتم می آمد. منتظر این لحظه بودم ، ترنس بودنش را روانپزشک پزشکی قانونی تایید کرده بود. فقط دادگاه باید مجوز تغییر جنسیتش را صادر می کرد.

گرفتم خانم، مجوزم را از دادگاه گرفتم. واقعا دارم بهناز می شوم. نمی دانید چقدر خوشحالم! ۲۶ سال خودم نبودم، انگار دارم از نو متولد می شوم.

من هم خیلی برات خوشحالم بهناز جان!

با این که هنوز تغییر جنسیت نداده بود، با پوشش زنانه می آمد و به درخواست خودش، بهناز صدایش می کردم.

 لیسانس اقتصاد داشت و در یکی از اداره های دولتی تهران کار می کرد، البته همکارانش او را به نام بهروز می شناختند. تنها جایی که با پوشش زنانه ظاهر نمی شد محیط کارش بود.

هنگام مراجعه به بهزیستی با این که هنوز تغییر جنسیت نداده بود، با پوشش زنانه می آمد و به درخواست خودش، بهناز صدایش می کردم. ۵ خواهر و یک برادر داشت، متولد خوزستان بود و در جنگ ایران و عراق پدرش را از دست داده بود و خانوادگی به تهران گریخته بودند.

به غیر از یکی از خواهرانش که به همراه همسرش در ساری زندگی می کرد، بقیه خانواده طردش کرده بودند. متاسفانه پذیرش این واقعیت که هویت جنسیتی فردی می تواند با آنچه در هنگام تولد به وی اطلاق شده، متفاوت باشد برای خیلی از خانواده ها سخت است و زمانی که فرزندشان نیاز به حمایت کامل خانواده دارد، نه تنها حمایتش نمی کنند بلکه با انکار واقعیت ضربه عاطفی سختی به فرزنداشان می زنند.

بهناز از وقتی از خانه طرد شده بود، در مسافرخانه زندگی می کرد. سازمان بهزیستی فقط هزینه عمل را تقبل می کرد.

به دیدن مادر بهناز رفتم. خانمی حدود ۶۰ ساله که با لهجه شیرین جنوبی صحبت می کرد. مادرش با گریه می گفت همسرخدا بیامزرم خیلی دوست داشت پسر داشته باشد ؛ می گفت پسر اسم آدم را زنده نگه می دارد. پسر اولم که به جرم حمل مواد مخدر در زندان است، دومی هم که میگه من دخترم .. من اصلا از پسر شانس ندارم. جفت پسرهام برای من مرده اند. هر چقدر توضیح دادم که بهناز جوانی سالم و موفق است ، جوانی شریف با قلبی آزرده که نه تنها اکثریت جامعه بلکه شخص اول زندگی اش واقعیت هویت جنسیتی او را نمی پذیرد؛ اما حرف مادر یکی بود و حاضر به پذیرش بهناز نشد.

بهناز از وقتی از خانه طرد شده بود، در مسافرخانه زندگی می کرد. سازمان بهزیستی فقط هزینه عمل را تقبل می کرد. بعد از عمل تا مراحل تعویض شناسنامه را انجام دهد،علاوه بر حمایت عاطفی احتیاج به حمایت مالی داشت و نمی توانست بدون درآمد هزینه های مسافرخانه و.. را پرداخت کند.

به سراغ خواهرش که در ساری زندگی می کرد. خواهر بهناز و همسرش پیشنهاد من را قبول کردند. قرار شد بهناز بعد از عمل به ساری برود و زندگی جدیدش را به عنوان یک خانم از آنجا شروع کند.

بهناز به کمک بهزیستی و حمایت خواهرش جزو اولین کسانی بود که عمل تغییر جنسیت را در ایران انجام داد و از بهروزی دروغین به بهنازی که یک عمر خودش را در قالب او می دید ، تبدیل شد. ای کاش در این تولد دوباره مادرش در کنارش می بود.