در مطبم نشسته بودم که مردی کت شلواری و شیک اما افسرده وارد شد. وقتی نشست گفت: آه دکتر دنیا خیلی خراب شده. من باید از این مملکت برم. دیگه جای امثال من نیست. دارم خودمو اینجا هدر می دم.

گفتم: مگه چی شده؟

گفت: دکتر درسته که اوضاع مملکت خرابه و گرونی و تورمه. اما دیگه سو استفاده از شرایط و نیاز همدیگه درست نیست.

نیم ساعت تمام برایم از انسانیت از دست رفته ی مان گفت. بعد از نیم ساعت بالاخره خسته شد و از روی صندلی پایین آمد و نشست.

همزمان با داغی گوش هایم، دهان خودش هم کف کرد بود. زیر لبی به خودم بابت انتخاب این شغل لعنت می فرستادم. سرانجام از طرف پرسیدم: راستی شما چه کاره این؟

گفت: دکتر جان منم متخصصی بیش نیستم. منتها در زمینه مدیریت و برنامه ریزی.

 

از داوود قنبری بیشتر بخوانید:

مدرسه ای که می رفتیم

اعترافات داوود قنبری

خاطرات یک روانپزشک؛ این قسمت : عزرائیل پریشان

 

گفتم: چه جالب. خوب برگردیم سر داستان شما. چی شده که اینقدر اعصابتون بهم ریخته؟ البته می دونم در شرایط امروز همه چی بهم ریخته است و چرخ دنده های سیستم درست کار نمی کنن.

گفت: هی دکتر دست رو دلم نگذار. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. من مدتهاست که برای دو سه شرکت بسیار بزرگ مشاوره مدیریتی انجام می دم. می دونی که یه مدیر نمونه باید بتونه آینده رو پیش بینی بکنه. منم همیشه تلاش این بوده که بتونم آینده رو پیش بینی کنم.

  • باید خیلی کار سختی باشه.
  • قطعا همینطوره. و مشکل منم از همین جاست که روحیه ام رو خراب کرده و برای جامعه ای که توش زندگی می کنم متاسف هستم و به مهاجرت و فرار مغزها فکر می کنم.
  • خوب بفرمایید مشکل شما از کجاست.
  • دکتر من که شما باشی. من سالهاست که برای اینکه بدونم آینده چه خبره می رفتم پیش یه فالگیر! از این فالگیر معمولیا نه. این یکی خیلی خوبه. شوهر دختر خالمو تا خال روی دماغشم براش پیش بینی کرده بود. کف دستتو نگاه می کنه و مثل بلبل چهچهه می زنه. دفتر کارش خیلی شلوغه. از یه ماه قبل باید وقت بگیری. ولی می دونی دکتر جان همین آدم تو این مدت شروع کرده به بالا بردن قیمت. جونم برات بگه از اول سال تا الان نزدیک به ده برابر کرده. بهش می گم مردم به شما احتیاج دارن. یکی مثل من یه حرفش روی زندگی دهها هزار نفر تاثیر مستقیم داره. می گه به من چه؟ بهش می گم انصافم خوب چیزیه ها.

وسط حرفش پریدم و گفتم: یعنی برای پیش بینی آینده می ری پیش فالگیر؟

گفت: پس چی خیال کردی دکتر؟ مگه انتظار داری من آینده نگری کنم؟ خیال کردی من یک انسان شیادم که همینطوری سر خود آینده رو پیش گویی کنم و بره پی کارش؟ هرگز چنین مباد. پس وجدان کاری ام کجا رفته؟

بلند شدم و به سمتش خیز برداشتم و یقه اش را گرفتم و گفتم: اقتصادی که با فالگیر مدیریت بشه بایدم وضعش این باشه. تو یکی جان هر کی که می شناسی فرار مغزها کن.

تلاش می کرد یقه اش از دستم رها کند گفت: پس چی خیال کردی، بیشتر همکارام می رن پیش جادوگر و جن گیر. من دیگه تا این حد پیش نمی رم. خیال کردی فوتبال ما روی پایه های علم فوتبال روز جهانه؟ زکّی! می خوای آدرس جادوگرای متخصص فوتبال رو همینجا لو بدم بره پی کارش، نگم برات از جادوگرای سازمان بورس یا مثلا ورق تاروت خوانان اداره ی هواشناسی یا مثلا کف بین های شهرداری فلان آباد و جن گیرهای متخصص اداره ی میراث فر…

که همانجا از هوش رفتم…

در عالم بیهوشی روح پیتر دراکر بزرگترین نظریه پرداز علم مدیریت در جهان را دیدم که نزار و خسته به من التماس کنان می گفت: دکتر یه قرص آرامبخش قوی سراغ نداری؟ هر چی از این فرشته ها خواهش می کنم نذارن اخبار مدیریت در ایرانو بشنوم و ببینم می گن نمی شه، انتخابی نیست.

بعد دوتایی سرهایمان را روی شانه ی یکدیگر گذاشتیم و یک دل سیر گریستیم.