نویسنده : رضا حسین پور

سر انجام ، حاجی پس از پشتِ سر گذاشتنِ بلاد کفر و دیدنِ مظاهرِ متمدنانه و آثارِ مُکتَشفانه ی دنیای فَرنگیه ، خیالاتش از هر گونه ، تشویشات قبلی ، راحت شد و دانست که ، چاهی در کار نیست .

پس آسوده خاطر ، با قدوم میمنت آسای خود خاکِ آمریکا را مبارک گردانید و با این امید که اگر خدا بخواهد که حتمن می خواهد ، در این کفرستان ، مُبَشِرِ اسلام می شود و یحتمل پادشاه این جا را هم مطیع قبله ی عالم خواهد کرد . اگر چنین شود که ، می شود ، این خدمات موجب سر فرازیش پیش شاه و رعایای ایران شده و گوشِ شیطان کَر ، این افتخاری است که ، تاریخ به نام او ثبت خواهد کرد .

با این خوش خیالی ها و سیر در عالمِ ملکوت ، چند شبی میهمان وزارت خارجه بود . یک روز صبح با حمایلِ زر دوزی شده و کلاهِ قجری و سرداریِ مخصوص و ریشِ قرمز حنا بسته ، همراهِ دیلماجش میرزا محمود خان و چند نفری از روسای وزارت خارجه آمریکا برای اجاره ی مکانی جهت استقرارِ جنابِ سفیر و سفارتخانه ی ایران به دیدنِ چندین عمارت در خیابان های واشنگتن رفتند… اما ، هیچ کدام موردِ پسند و موافق حالِ حاجی واقع نشد .

حاجی واشنگتن - رضا حسین پور
تصویرسازی: حمید سهرابی

چون حاجی خواستار خانه ای بود که در وسط حیاطش حوضی باشد با خروار ها آب و عمقی معین ، نظیف و پاکیزه که آب از میان آن به سوی آسمان جهیده تا در تلطیفِ هوا بسیار نافع واقع شود . در چهار سویش رواق باشد و دارای شاه نشینی شایسته . که او بتواند همه روزه با فراق بال ، با تکیه بر مخده ایرانی قلیانی چاق کند و دودش را به آسمان بفرستد و کیفی کند و خاطرات وطن را تازه کرده و نگرانیِ حاصل از دوریِ یار و اغیار را بفراموشی بسپارد .

رییس تشریفات و همراهان مات و مبهوت که حوض و رواق و شاه نشین یعنی چه ؟و میرزا محمود خان با نیمچه زبانِ انگلیسی که بلد بود نتوانست به آمریکایی ها بفهماند که منظور حاجی چیست . جناب حاجی هم دست وپا می زد و تلاش می کرد و حرص و جوش می خورد و با زبانِ فارسی می گفت : شما با این همه کَبکبه و دَب دَبه چطور می شود از این نوع خانه ها نداشته باشید ! خزینه هم که ندارید پس ، غسلِ واجب را چطور و کجا انجام می دهید و با تشر به میرزا محمود خان که می گفت حاجی ،این ها غسل ندارند ، طعنه میزد که تو نمی توانی حالی شان کنی وگرنه مگر می شود که این همه آدم همیشه نجس باشند ؟

استغفراله عجب گیرِ آدم های زبان نفهمی افتادیم . القصه ، آمریکایی های بی خبر از رسوم و تعلقاتِ خاطرِ ما ایرانیانِ عزیزِ آن دوران ، هاج واج ، مانده بودند که چگونه باید انجامِ وظیفه نمایند تا موافق طبعِ این سفیرِ مشکل پسند باشد . ناچار پس از مشورتی کوتاه ، دستِ حنا بسته ی حاجی را گرفته و به گشت و گذار در خیابان های شهر و دیدار از مکان های جور واجور مشغول شدند تا شاید بتوانند ، هم حاجی را به سر منزل مقصود برسانند و هم خود را از شرّ این موجود عجیب و غریب برهانند …

هم وطنم ، قربونت برم اجازه میخوام که چند روزی به من فرصت بدید تا دنبالِ این گروه برم و ببینم اون آمریکایی ها بالاخره ، تونستند برای این هم ولایتی ما با اون یال و کوپال و با اون شکل و شمایل که برای همه دیدنی بود ، کاری که شایسته ی نماینده سلطانِ صاحبقران و دارالخلافه تهران باشد ، انجام بدهند یا خیر …منتظر باشید تا قصه بعد….

قسمت های قبلی را در وب سایت پلاک۵۲ مطالعه کنید.