«در میان ایرانیان مثل همه مردمانی که پیشتر استعمار شده‌اند، یک نوع ویروس وجود داشت و همچنان وجود دارد: که ما فکر می‌کنیم همه بلاهای کشور از انگلیسی‌ها یا خارجی‌ها سرچشمه می‌گیرد.»

این اظهارات ایرج پزشکزاد، دیپلمات، نویسنده و مترجم برجسته‌‌، هسته‌ی اصلی رمان «دایی‌جان ناپلئون» را بیان کرده. او که بعد از مدت کوتاهی وکالت به عنوان مدیر کل امور فرهنگی وزارت امور خارجه مشغول کار بود بعد از پیروزی انقلاب به فرانسه نقل مکان کرد و سال‌ها در آپارتمان کوچکی در محله‌ی پانزدهم پاریس زندگی ‌کرد. سال‌های پایانی عمر را در کنار بهمن تنها پسرش در لس‌آنجلس گذراند تا اینکه در ۹۴ سالگی درگذشت. در این مطلب ۷ اثر ایرج پزشکزاد، نویسنده، طنزپرداز و مترجم برجسته‌ی ایرانی، معرفی می‌شود. اما پیش از آن زندگی‌اش را مرور ‌کنیم.

ایرج در ابتدای بهمن ماه سال ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. پدر پزشک‌اش بعد از شش سال خدمت به دولت در گوشه‌کنار ایران همراه مادر قجرش به تهران برگشت و شروع به طبابت کرد. او بعد از دریافت دیپلم در دانشگاه حقوق شروع به تحصیل کرد و به فرانسه رفت و در سال ۱۹۴۷ که هنوز آثار جنگ، کمبودها و جیره‌بندی‌ها دیده می‌شد به پاریس رسید. بعد از اتمام تحصیل، در اوایل دهه‌ی سی شمسی، وقتی ۲۵ ساله بود به ایران برگشت. دوران ملی شدن نفت باعث شد او بیکار بماند و در خانه‌ی پدر مستقر شود. در کافه فردوسی، پاتوق محبوب‌اش، با بسیاری از شاعران، نویسندگان و روزنامه‌نویس آشنا شد. یک روز به دلیل حمله‌ی هواداران حزب سومکا به کافه فردوسی پناه برد. وقتی کرکره بالا رفت نصرت رحمانی با سر و صورت خون‌آلود ظاهر شد. او را با احمد شاملو اشتباه گرفته بودند. پزشکزاد کارش را با ترجمه‌ شروع کرد و اولین درآمدی که از این راه به دست آورد، ترجمه‌ی نمایشنامه‌ای از مولیر بود. اما هم‌زمان به گذراندن دوره‌های کارآموزی قضایی پرداخت و در مرداد ۱۳۳۲ حکم دادیاری دادسرای تهران را گرفت: «صبح ۲۸ مرداد که یک چهارشنبه به یادماندنی بود، من مثل روزهای دیگر، به حکم نومنصبی، سرساعت در دادسرا بودم. قضات دادسرا اینجا و آنجا دور هم جمع شده و درباره وقایع روز، به خصوص میتینگ جبهه ملی و تظاهرات حزب توده و احتمالات آینده بحث می‌کردند.»

زمانی که در دادگستری بود، از یک وکیل دادگستری تازه‌کار که در کوچه آقا قاسم شیروانی در خیابان نادری آپارتمان سه اطاقه‌ای اجاره کرده بود، یک اطاقش را اجاره کرد: «سه چهارصندلی و یک میز کوچک تحریر از خانه آوردم. دوستم تورج فرازمند یک صندلی چوبی راحتی تشکچه‌دار برای تکمیل مبلمان آورد و توضیح داد که این صندلی در اصل مال شازده نمی‌دانم چی‌چی‌میرزا بوده است.»

با این‌که کار در دادگاه‌ها سوژه‌های دست‌اولی را برای قصه‌نویسی به پزشکزاد داد، اما او از این شغلش چندان رضایت نداشت. پزشکزاد بعد از بازگشت به ایران دوست داشت کار مطبوعاتی کند، اما در دوران خدمت در وزارت خارجه بود که فرصت بیشتری برای نوشتن پیدا کرد. این نویسنده که حالا دیگر دیپلمات شده بود، نه با اسم واقعی بلکه با اسم «ا.پ. آشنا» نوشتن طنز برای نشریات را آغاز کرد و برخی از نوشته‌های مطبوعاتی او در قالب کتاب نیز منتشر شدند.

پزشکزاد در فاصله‌ی نیمه‌ی دهه‌ی ۳۰ تا نیمه‌ی دهه‌ی ۴۰ شمسی کتاب‌های «حاج مم‌جعفر در پاریس»، «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید»، «بوبول» و «آسمون‌ریسمون» را منتشر کرد.

پزشکزاد جزو معدود رمان‌نویسان ایرانی است که طنز را شاکله‌ی اصلی رمان قرار داده و مهم‌ترین اثر او «دایی‌جان ناپلئون» که در ابتدا به صورت پاورقی در مجله‌ی فردوسی منتشر شد، بیش از آن‌که یک رمان تاریخی، سیاسی یا اجتماعی باشد، رمانی طنز است. این نویسنده که به زبان فرانسه مسلط بود سه رمان «دزیره»، «شوایک سرباز پاک‌دل» و «سرباز کازابلانکا» را به فارسی برگرداند.

۱دایی‌جان ناپلئون

این رمان در زمان انتشارش به صورت کتاب در سال ۱۳۵۱ با وجود بایکوت شدن توسط روشنفکران و منتقدان کتاب، با استقبال زیاد اهل کتاب مواجه شد. علت محبوبیت این رمان چیست؟ پزشکزاد نه عضو محفل‌های ادبی بود و نه نویسنده‌ای نوگرا. با این وجود رمان‌اش به عنوان نمونه‌ای جدی از رمان طنز مطرح شد. حتی اقتباس درخشان ناصر تقوایی از آن نیز برای نویسنده جایی میان نویسندگان جاسنگین باز نکرد. چون جزو رمان‌های ملتزم به گفتمان پرطرفدار غرب‌زدگی نبود، بلکه با ریشخند شخصیت «دایی‌جان» که همه‌جا دست انگلیسی‌ها را در کار می‌بیند، باورمندان به گفتمان «توهم توطئه» را هجو می‌کرد.

عامل دیگر محبوبیت این اثر می‌تواند طنز شیرین / تلخ آن باشد. رمان و داستان کوتاه فارسی را کمبود طنز و سرخوشی رنج می‌برد. در حالی که مردم هر فرصتی را برای کناز زدن آوار اندوه و ایجاد شادی غنیمت می‌شمارند، ادبیات ما زیادی غم‌زده است. اما پزشکزاد موفق می‌شود خواننده را در بازی سرخوشانه‌ی شخصیت‌های خود مشارکت دهد و لذت رمان خواندن را به خواننده بچشاند.


داستان از دید سعید، نوجوانی عاشق روایت می‌شود که پزشکزاد ماجرای عشقی او را از ماجرای عاشقانه‌ی واقعی خود الهام گرفته بود. اما خیلی زود این ماجرای شخصی، به هزارتوی ماجراهای خانواده‌ای بزرگ و اشرافی گسترش می‌یابد. هر یک از اعضای خانواده برای حفظ امتیازهایی می‌کوشند که دوران‌شان گذشته و این برخورد طبقاتی است. دایی‌جان، بزرگ‌ترین عضو خانواده و نایب بازنشسته‌ی فوج قزاق، نماد این نسل بیمار است که با اندیشه‌های غیرواقعی به واقعیت غیرقابل تحمل واکنش نشان می‌دهد. دایی‌جان که در یکی دو درگیری کوچک با اشرار شرکت داشته، از بس درباره‌ی ناپلئون کتاب خوانده، خود را در حد او می‌بیند و درگیری‌های کوچک‌اش را بیش‌از اندازه بزرگ جلوه داده و به شکل مبارزه با قشون انگلیس جا می‌زند.

۲- خانواده نیک‌اختر

قصه‌ی بلند «خانواده نیک‌اختر» داستان خانواده‌ای ایرانی را روایت می‌کند که به کانادا مهاجرت کرده‌اند. نویسنده اعضای خانواده را معرفی می‌کند:

– محمود نیک اختر پدر خانواده که خواهی بخواهی بعنوان یک ایرانی مهاجرت کرده پایش به جریانات سیاسی باز شده است در حالی که خودش بیشتر در فکر جریانات اقتصادی و پر کردن جیبش است.

– بدری مادر خانواده که سعی می کند خود را بعنوان یک زن با فرهنگ در بین همپلاکی هایش نشان بدهد.

– خانم بزرگ، مادر زن محمود که در ظاهر بیشتر به دین و دیانت میپردازد و در آخر داستان به نوعی تغییر روش می دهد.

– فرهاد، پسر تنبل خانواده که بیشتر به دنبال تیغ زدن پدر و مادرش است.

– فرشته، که در بیشتر داستان به دلیل سفر با بوی فرندش حضور ندارد.

– فاطی، کلفت جوان و روستائی زاده خانه که در خارج درس خوانده و واقعاً با فرهنگ شده است.

– خردل، سگ خانواده که هر چند دچار بیماری روانی علاقه به همجنس شده، ولی هنوز آنقدر غیرت دارد که در آخرین سکانس فیلم پاچه تازه داماد خارجی فامیل را گاز بگیرد.

داستان با ورود دوست قدیمی محمود به نام خان عمو که استاد سابق دانشگاه بوده و تازه به آمریکا سفر کرده، شروع می‌شود. در مقابل بقیه شخصیت‌ها خان‌عمو آدم روشنفکری به نظر می‌رسد.

در طول داستان مشخص می‌شود خانواده که درگیر مشکلات مالی است پیش از این برای جلب کمک و محبت فرزاد جوان اقتصاددان معروف ایرانی، تلاش کرده‌اند آشنائی بین او و فرشته ایجاد شود. اما بر خلاف تصور آن‌ها فرزاد عاشق فاطی شده است.

خانواده به محض با خبر شدن از این موضوع کمر به نابودی فاطی می‌بندند و می‌خواهند او را به ایران بفرستند.

خان‌عمو که طرفدار فاطی است، سعی می‌کند کمک‌اش کند. اما در نهایت این شانس است که به یاری فاطی می‌آید.

شخصیت‌ها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که هر کس به‌ خوبی بتواند کاریکاتوری از یکی از اعضای خانواده‌های نسبتا روشن‌فکر یا به‌اصطلاح تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی ایرانی را نشان دهد. به‌عنوان مثال پدر با وجود اینکه در حقیقت دغدغه‌ی اصلی‌اش مالی است معمولا پز سیاسی مخالف می‌گیرد یا مادر خانواده تلاش می‌کند خودش را زنی روشنفکر نشان دهد اما رفتارهای او به شکلی کاملا متناقض است. پسر خانواده در اغلب موارد سعی می‌کند از اعضای خانواده پول بگیرد. تنها عضو عاقل خانواده خدمتکاری است. فاطمه تحصیلکرده‌ی فرنگ است که با رفتار معقول‌اش سعی می‌کند افکار پوسیده و رفتارهای متناقض و غلط اعضای خانواده را اصلاح ‌کند.

 

۳حافظ ناشنیده‌ پند

این کتاب، آخرین اثر چاپ شده‌ی نویسنده‌ی «دایی‌جان ناپلئون» است. ایرج پزشکزاد در «حافظ ناشنیده پند» بخشی کوتاه از زندگی حافظ را از زبان محمد گلندام، دوست حافظ، روایت می‌کند. او از نزدیکان حافظ است که دیوان شعرش را پس از مرگ‌ جمع‌آوری کرد و بر آن مقدمه نوشت. او با نثری روان و زیبا، برهه‌ای از زندگی شخصی و اجتماعی شاعر را روایت کرده. او چهره‌ای از شاعر تصویر کرده که نشان‌دهنده‌ی جوانی سبک‌سر و بی‌خیال است که صدای خنده‌اش گوش فلک را کر کرده است.

در بخشی از کتاب «حافظ ناشنیده پند» می‌خوانیم:

«عازم حرکت از خانه، برای رفتن نزد شمس‌الدین بودم که اسحق رسید. گفت پدرش از من خواسته که فوراً و تنها به دیدنش بروم. دو روز طولانی در انتظار خبری از جانب او گذرانده بودیم. با شمس‌الدین قرار گذاشته بودیم که به اتفاق پیش عبید برویم. با این پیغام مولانا، منتظر رسیدن شمس‌الدین نشدم. مولانا را شاد و سردماغ دیدم. تا مرا دید گفت:

ـ خبرهای خوب دارم که خواستم اول به تو بدهم و بعد به شمس‌الدین. بنفشه را هم پی کاری فرستادم که با تو تنها صحبت کنم.

و بعد از آنکه به من اجازهٔ نشستن داد، دنبالهٔ کلامش را گرفت:

ـ مثل اینکه توطئهٔ ما به نتیجه رسیده است. چون بعد از اینکه قاصد ما پیغامش را با امانت تمام به مقصد رسانده…

با جسارت کلامش را بریدم:

ـ از غانم خبر تازه‌ای به مولانا نرسیده است؟

بعد از عذرخواهی از اینکه کلامش را قطع کرده‌ام، افزودم:

ـ شمس‌الدین نگران عواقب مزاحی است که با غانم دربارهٔ تعداد ابیات قصیده کرده است.

عبید گفت:

ـ بیخود نگران است. چون غانم به وسیلهٔ کلو عمر به امیر مبارز معرفی شده و با اینکه شنیده‌ام که امیر مبارز فقط دو بیت قصیده‌اش را گوش کرده و سر بیت دوم هم با مهترش دربارهٔ علیق اسب‌ها مشغول صحبت شده، غرق شعف و افتخار است. دور شهر می‌گردد و خبر این باریابی شرف‌خیز را به همه می‌دهد. اما خبر خوش این است که انگار وحشت از کارد و گزلیک بُرّندهٔ زیر بالش عروس، داماد را از شوق دامادی انداخته است. دیروز دوباره دل نازک کلو فخرالدین برای من تنگ شده بود و باز به ناهار دعوتم کرد. خیال کردم می‌خواهد نتیجهٔ نصیحت من به جهان خاتون را بداند. نصیحتی که البته من نکرده بودم. ولی دیدم کار از کار گذشته، چون وقتی مرا دید با قیافهٔ غمزده‌ای گفت که ناصرالدین عمر به او خبر داده که به علت اشتغالات و مشکلات وظایف خطیر شحنگی شهر بزرگ شیراز، از ازدواج با جهان خاتون منصرف شده است و به او مأموریت داده که موضوع را به اطلاع دختر برساند. فخرالدین که از این پیشامد سخت غصه‌دار شده، معتقد است که سنگینی وظایف شحنگی بهانه است و به یقین حرف یا حرکت نامناسبی از طرف دختر، موجب این انصراف شده است.»

داستان چند ماهی بعد از شکست و فرار شاه شیخ ابواسحق از شیراز و فرار و غلبه‌ی زورمندانه‌ی امیر مبارزالدین اتفاق می‌افتد. حافظ آزاده که دوست و ندیم شاه فراری بوده است، در حکومت امی