درشب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ­ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می­شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می­شنوی؟


پلاک ۵۲ را در اینستاگرام دنبال کنید

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنچره شب دارد می­ لرزد

و زمین دارد

باز می­ماند از چرخش

پشت این پنچره یک نا معلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ­ای سوزان، در دستان

                                   عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش ­های لب­ های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد.

از مجموعه شعر تولدی دیگر

 فروغ فرخزاد