اندی وارهول (Andy Warhol) هنرمند مادی‌گرا و عامه‌پسندی بود که تلویزیون واقع‌نما (Reality TV)، فیس‌بوک، اینستاگرام، سلفی و تیک‌تاک همه تحقق پیش‌گویی معروف او به حساب می‌آیند: این‌که در آینده همه به‌مدت ۱۵ دقیقه مشهور خواهند شد. حداقل در نگاه اول اینطور به نظر می‌رسد. ولی این اندی وارهول واقعی نیست. وارهول پیش‌گویی بود که باطن مرموزش پشت ظاهر غلط‌اندازش پنهان شده بود. از تریسی امین (Tracy Emin)، یکی از هنرمندان آوانگارد که از بسیاری لحاظ پیروی راه وارهول است، نقل است:

«آن چیزی که مردم درباره‌ی اندی وارهول فکر می‌کنند اندی وارهول نیست.»

برای درک این موضوع آزمایشی انجام دهید. شروع به ضبط کردن یک ویدئو کنید و به‌مدت سه دقیقه جلوی دوربین بنشینید. حق ندارید صحبت کنید. حق ندارید از روی صندلی بلند شوید. فقط به دوربین نگاه کنید. «خودتان باشید.» ولی خود واقعی‌تان دقیقاً کیست؟

کارخانه، پاتوق اندی وارهول و دوستانش در دهه ۶۰
در دهه‌ی ۱۹۶۰، وارهول در کارخانه (The Factory)، استودیوی خود واقع در نیویورک، چنین آزمایشی را روی کسانی که ازشان تست بازیگری می‌گرفت انجام داد. از چهره‌ی این افراد مشخص بود به‌خاطر زیر ذره‌بین قرار گرفتن معذب‌اند. آن‌ها نمی‌توانستند پیروز شوند. هرکاری که انجام می‌دادند، دوربین بی‌حرکت و بی‌توقف حقیقت وجود آن‌ها را فیلم‌برداری می‌کرد.

قیافه‌ی باب دیلن (Bob Dylan) در پرتره‌اش در هم رفته بود؛ مشخص بود که از این آزمایش بیزار است و گفته می‌شود که در ازای موافقت برای انجام این تست یکی از نقاشی‌هایی را که وارهول از الویس کشیده بود، به‌عنوان «دستمزد» با خود برد. با این حال این چهره به پرتره‌ی نهایی او تبدیل شد، پرتره‌ای که تصویر درناکی از خامی جوانی است.


یکی دیگر از پرتره‌های او متعلق به جوانی‌های لو رید (Lou Reed) است. در پرتره‌ی اول رید لطیف و آسیب‌پذیر به نظر می‌رسد، ولی در پرتره‌های آتی او قواعد بازی را یاد گرفته یا حداقل فکر می‌کند که یاد گرفته.

در یکی از این پرتره‌ها او در حالی‌که با عینک دودی‌اش سعی دارد خود واقعی‌اش را از دوربین مخفی نگه دارد، در ژستی طعنه‌آمیز به آثار هنری عامه‌پسندانه‌ی وارهول، مشغول نوشیدن نوشابه از شیشه‌ی کوکا کولا است. این پرتره بازتابی بی‌نقص از هویت واقعی لو رید در آن برهه از زندگی‌اش است. اگر شبکه‌های اجتماعی مثل تست بازیگری وارهول بودند، ما همیشه در کلیسا در حال اعتراف به گناهان‌مان می‌بودیم. ما با پیروی از حقیقت زندگی می‌کردیم.

مطالعه کنید : ماجرای کوکاکولای سفید در ارتش سرخ شوروی

عکس وارهول از لو لید در حال نوشیدن کوکا کولا
یکی از معروف‌ترین پرتره‌های وارهول در ماه می امسال، در موسسه‌ی حراج کریستی (Christie’s Auction House) در نیویورک به حراج گذاشته خواهد شد: پرتره‌ی او از مریلین مونرو (Marilyn Monroe)، نمادین‌ترین چهره‌ی هنر عامه‌پسندانه. وارهول برای اولین بار آن را در سال ۱۹۶۲ خلق کرد، سال خودکشی مونرو.

او یکی از عکس‌های تبلیغاتی مونرو برای یکی از فیلم‌های اولیه‌اش به نام نیاگرا (Niagra) را گرفت و انحصاراً روی صورتش تمرکز کرد. سپس او تور مخصوص چاپ سیلک‌اسکرین درست کرد تا بتواند به هر تعداد که بخواهد از آن پرینت بگیرد و رنگ‌های دستی به کپی‌های پرینت‌شده اضافه کند. این احتمالاً یکی از معروف‌ترین آثار اوست. اگر بخواهیم متن تبلیغاتی‌ای را که کریستی برای اثر نوشته جدی بگیریم، «یکی از نادرترین و متعالی‌ترین تصاویر موجود است».

همچنین کریستی این پرتره را با مونا لیزا و ونوس بوتیچلی مقایسه کرده است. اگر تخمین کریستی درست باشد، نقاشی او با عنوان مریلین آبی‌رنگ یا Shot Sage Blue Marilyn به قیمت دویست میلیون دلار فروخته خواهد شد.

این یعنی این نقاشی گران‌قیمت‌ترین اثر هنری به‌حراج‌رفته در قرن بیستم شناخته خواهد شد. رکورد فعلی به پیکاسو تعلق دارد. بنابراین اندی وارهول به جایگاهی بزرگ‌تر از پابلو پیکاسو دست پیدا خواهد کرد و لقب بزرگ‌ترین هنرمند عصر مدرن را تصاحب خواهد کرد؛ حداقل طبق ارزش‌گذاری مالی و هنری‌ای که خودش پایه‌گذاری کرده بود.

مرلین آبی که ممکن است عنوان گرانقیمت ترین اثر هنری قرن بیستم را کسب کند

در سال ۱۹۶۲، وارهول به پرینت کردن اسکناس‌های دلار روی آورد، ولی هدف او از این کار نه جعل اسکناس، بلکه خلق اثر هنری بود. هنر عامه‌پسندانه بر این باور بود که پول زیبا است. بعداً او رویکردی فلسفی نسبت به موضوع اتخاذ کرد: «داشتن شم اقتصادی جالب‌ترین نوع هنر است. پول درآوردن هنر است و کار کردن هنر است و بیزنس خوب داشتن بهترین نوع هنر است.»

ولی چه عاملی باعث شده که مریلین آبی‌رنگ اینقدر ارزشمند باشد؟ در سال ۱۹۶۴، یکی از بازدیدکنندگان استودیوی وارهول به نام دوروتی پادبر (Dorothy Podber) تفنگی از جیب خود درآورد و با شلیک کردن تیری به پیشانی مریلین که تازه به‌روش سیلک‌اسکرین چاپ شده بود، هنر اجرایی خاص خود را پدید آورد.

این تیر از بوم‌های نقاشی‌ای که پشت عکس مریلین ردیف شده بودند عبور کرد. در نقاشی‌ای که امروزه به فروش گذاشته شده اثر گلوله همچنان دیده می‌شود. امضای تاریخی خشونت و آشوب، بازارگرمی موثری برای بالا بردن قیمت است. ولی این همه جار و جنجال راهی برای بازار است تا با این حقیقت عجیب و جنجال‌برانگیز کنار بیاید که اندی وارهول بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین هنرمندی بود که پس از ۱۹۴۵ شروع به فعالیت کرد.


بیلبورد بیست و هشتم – مرجان آل خمیس نوازنده قیچک در ونکوور



پرتره‌ی وارهول از مریلین خلاصه‌ای از هویت خودش نیز است. او کسی بود که باعث رواج واژه‌ی «سوپراستار» شد. او هرکسی را که به‌نحوی توجهش را جلب می‌کرد و می‌توانست در جو طعنه‌آمیز و آمیخته به آمفتامین «کارخانه» دوام بیاورد، سوپراستار صدا می‌کرد. استودیو و پاتوق او با دیوارهای پوشیده از فویل نقره‌ای‌اش به یکی از عناصر هویت‌بخش منهتن دهه‌ی ۶۰ تبدیل شد و معمولاُ در فیلم‌ها بازتابی از آن به‌عنوان مقصدی خیال‌انگیز برای مهمانی نمایش داده می‌شود.

وارهول ستاره‌های «واقعی» مثل مونرو، الیزابت تیلور و الویس پرسلی را ستایش می‌کرد، ولی در کنارش به این باور داشت که هرکسی می‌تواند سلبریتی شود، حتی شده برای یک لحظه.

گفته می‌شود که یک بار جودی گارلند (Judy Garland) در مهمانی‌ای در کارخانه شرکت کرد، ولی به‌شدت مورد بی‌توجهی قرار گرفت. وارهول خودش را هم به یک سلبریتی تبدیل کرد و راه را برای بسیاری از هنرمندان امروزی باز کرد. او در همه‌جور فرمت رسانه‌ای شرکت می‌کرد تا خود را مطرح کند؛ از شوهای گپ و گفتگو گرفته تا سریال‌های ملودراماتیک (Soap Opera) و حتی تبلیغ همبرگر که پس از مرگش به کلیپ وایرال تبدیل شده است. پرتره‌های پولارویدی که در دهه‌ی هفتاد ساخت، حتی اشخاص مشهور و ثروتمند را ترغیب کرد تا خود را به دست وارهول بسپرند تا او با هنرش تعریف‌شان کند. او برای خود هویتی جعلی از فردی گول‌زننده و مرموز ایجاد کرد که همیشه نیمی از چهره‌اش در سایه مخفی بود.


ویدئوی معروفی که در آن وارهول بدون هیچ توضیح یا مقدمه‌ای روی یک همبرگر سس می‌زند و آن را می‌خورد.
این ویدئو به ویدئوهای ASMR معاصر تشبیه شده است:



پشت وارهولی که فکر می‌کنیم می‌شناسیم، یک وارهول بهتر وجود دارد. بزرگ‌ترین اثر هنری‌ای که او از مریلین خلق کرد مریلین آبی نبود. این افتخار به دولوحی مریلین (Marilyn Diptych) تعلق دارد که در سال ۱۹۶۲، درست پس از مرگش، نقاشی شد. در یک سمت دولوحه، مریلین با رنگ‌های شاد و روشن نقاشی شده و در سمت دیگر او در حال غرق شدن در رنگ خاکستری، سفید و سیاه است، به‌نشانه‌ی حافظه‌ای که در حال پاک شدن است، شهرتی که در حال رنگ باختن است و وقتی که در حال تمام شدن است. در این اثر هنری باطن وارهول دارد خودی نشان می‌دهد و به ما می‌گوید که در ذهنش دغدغه‌ای فراتر از شهرت و پول دارد.

تریسی امین اعتراف می‌کند که به‌تازگی ذات واقعی وارهول را کشف کرده است. او هم مثل تمامی هنرمندان آتی و طرفداران دیوید بویی (David Bowie) که در دهه‌‌ی هفتاد، در شهر مارگیت (Margate) انگلستان بزرگ شده بودند، به وارهول علاقه‌مند بود.

او می‌گوید:

«وقتی مدرسه بودم، توی خیالاتم با کشتی به نیویورک می‌رفتم و وقتی که داشتم از کشتی پیاده می شدم، اندی وارهول آن جلو منتظرم بود.» ولی بعداً، در مقام هنرمندی جوان، او از خود پرسید: «ترجیح می‌دهی چه‌کسی باشی: اندی وارهول یا یوزف بویس (Joseph Beuys)؟»

در آن روزها بینش هنری بویس، ملقب به شامان (Shaman) بیشتر او را تحت‌تاثیر قرار داد. بویس یکی از خلبان‌های آلمانی در جنگ جهانی دوم بود که بمب‌اندازش بر فراز کریمه‌ی اوکراین مورد اصابت قرار گرفت و سقوط کرد، ولی طبق گفته‌ی خودش شامان‌های تاتار او را نجات دادند و زخم‌های او را با چربی و نمد پوشاندند. برای همین چربی و نمد به مواد اصلی او برای خلق آثار هنری تبدیل شدند.

اندی وارهول و یوزف بویس

برخلاف او، وارهول در سال ۱۹۲۸ در پیتسبرگ پنسلوانیا به دنیا آمد، در دهه‌ی ۵۰ در منهتن به هنرمند موفقی در عرصه‌ی تبلیغات (و طراحی کفش برای تبلیغات) تبدیل شد و در دهه‌ی ۶۰ به هنرهای زیبا روی آورد، چون یک سری از هنرمندان معاصر مثل جسپر جانز (Jasper Johns)، رابرت روشنبرگ (Robert Rauschenberg) و روی لیکتنستاین (Roy Lichtenstein) ثابت کردند که با استفاده از اشیاء مربوط به زندگی روزمره و فرهنگ عامه نیز می‌توان هنر خلق کرد. اِمین در این باره می‌گوید: «همیشه به نظر می‌رسد که وارهول در حال نگاه کردن به دنیای بیرون است، ولی شامان واقعی خودش بود.»

شامان کسی است که می‌تواند تغییرشکل دهد و وارد دنیاهای دیگر شود تا با ارواح مردگان حرف بزند. مثلاً «پنج مرگ به رنگ نارنجی» (Five Deaths On Orange)، نقاشی وارهول در سال ۱۹۶۳ را به‌عنوان مثال در نظر بگیرید.

در این اثر شوکه‌کننده که انگار از صفحه‌ی حوادث روزنامه برگرفته شده، وارهول با استفاده از سیلک‌اسکرین سیاه و نارنجی تصویر مرد و زن جوانی را نشان می‌دهد که در حال بیرون آمدن از خودرویی واژگون‌شده به‌صورت سینه‌خیز هستند. آن‌ها به قفس فلزی درهم‌تنیده‌ای که از آن فرار کردند نگاه می‌کنند و زنی را بین جسدها می‌بینند که با چشم‌هایی توخالی در حال نگاه کردن به شماست. آیا او مرده، نزدیک به مردن است یا صرفاً گیج شده؟ از نگاه او معلوم است چیزهایی دیده که زنده‌ها نمی‌بینند. دو بازمانده طوری به نظر می‌رسند که انگار در حال زل زدن به آستانه‌ی بین مرگ و زندگی هستند، در حالی‌که زنی که به ما زل زده از این آستانه عبور کرده است.

پنج مرگ به رنگ نارنجی
اگر قرار بود که ۲۰۰ میلیون دلار از پولم را خرج یکی از آثار وارهول کنم، بدون‌شک یکی از آثار او در مجموعه‌ی مرگ و فاجعه (Death & Disaster) را خریداری می‌کردم که این نقاشی به آن تعلق دارد.

در واقع، تاکنون رکورد قیمت آثار وارهول متعلق به اثر سانحه‌ی رانندگی نقره‌ای (Silver Car Crash) است که در سال ۲۰۱۳ به قیمت ۱۰۵ میلیون دلار فروخته شد.

وارهولی که فکر می‌کنیم می‌شناسیم مدت زیادی دوام نیاورد. در سال ۱۹۶۲، او در گالری فروس (Ferus Gallery) در لس‌آنجلس نمایشگاهی پرآب‌وتاب از نقاشی‌های دقیق قوطی‌های سوپ کمبل (Campbell’s Soup Cans) برگزار کرد. در سال ۱۹۶۳ او و دستیارش جرارد مالانگا (Gerard Malanga) مشغول جستجو بین روزنامه‌ها بودند (روزنامه‌هایی که سابقه‌ی بعضی‌شان به دهه‌ی۴۰ می‌رسید) تا عکس هر تصادف و خودکشی‌ای را که در آن‌ها چاپ شده بود پیدا کنند و با استفاده از سیلک‌اسکرین آن‌ها را به‌شکل لکه‌های سیاهی در زمینه‌های بنفش، قرمز، سبز و نقره‌ای دربیاورند. در همان سال جان اف کندی به قتل رسید و وارهول جکی کندی را در مراسم ختمش به تصویر کشید، در حالی‌که زخم ناشی از این فاجعه‌ی ملی روی صورت حجاب‌دارش مشخص بود.

نقاشی‌های وارهول از قوطی‌های سوپ کمبل تلاش او برای نشان دادن زیبایی بسته بندی های تجاری بود.
در  اثر سانحه‌ی رانندگی سبز (Green Car Crash)، وارهول پشت‌سرهم، طوری‌که انگار خودش هم باورش نمی‌شود، تصویر مردی را نشان می‌دهد که در آن مردی از خودرو به بیرون پرتاب شده و روی یک درخت به سیخ کشیده شده است. زیر جسد آویزانش خودرویی در حال سوختن است. رهگذری در کمال بی‌خیالی در حال رد شدن است و ظاهراً این صحنه‌ی دلخراش عین خیالش هم نیست.
سانجه رانندگی سبزر رنگ
بسیاری فرض را بر این می‌گیرند که آن رهگذر بی‌تفاوت خود وارهول بود: تماشاچی‌ای خنثی که بی‌تفاوتی را ستایش می‌کرد و مثل پرنده‌ای سیمین‌بال با دوربینش چشم‌چرانی می‌کرد.

رابرت هیوز (Robert Hughes)، یکی از تند و تیزترین منتقدان وارهول، در مقاله‌ای که در آن وارهول را یکی از «قهرمانان بی‌مایه» عصر رسانه معرفی کرده بود، این اثر را «خشک و بی‌احساس» توصیف کرده بود. ولی در سانحه‌ی رانندگی سبز این وارهول است که بی‌احساس بودن را به باد انتقاد می‌گیرد:

رهگذر بی‌تفاوت حتی از ماشین در حال سوختن نیز ترسناک‌تر است. آنچه که رهگذر نادیده می‌گیرد، آنچه که به ما انسان‌های مدرن و سکولار آموزش داده می‌شود تا نادیده بگیریم، نوعی معجزه یا نشانه‌ی ماورایی وسط فاجعه‌ای وحشتناک است. مردی که از درخت آویزان شده، تمثیلی از عیسی مسیح است؛ بدن او آن بالا متصل شده تا همه او را ببینند.

جان ریچاردسون (John Richardson)، زندگی‌نامه‌نویس پیکاسو و یکی از دوستان وارهول، در سخنرانی‌ای در مراسم ختم وارهول در سال ۱۹۸۷ اعلام کرد که وارهول در طول عمرش مرتباً کلیسا می‌رفت و به‌صورت مخفیانه در آشپزخانه‌های خیریه‌ی سرو سوپ برای نیازمندان خدمت می‌کرد. دنیا بیش از سه دهه فرصت داشت تا اطلاعات مربوط به مذهبی بودن وارهول را وارد حافظه‌ی جمعی خود کند، با این حال برای عده‌ی زیادی این حقیقت تلخ‌تر از آن است که بتوان آن را پذیرفت.

بلیک گوپنیک (Blake Gopnik)، آخرین زندگی‌نامه‌نویس وارهول، سعی دارد جلوی پذیرش ایده‌ی «وارهول به‌عنوان هنرمندی کاتولیک» را بگیرد. او می‌گوید:

«زندگی وارهول با اصول قداست همخوانی نداشت. آثار هنری مستهجنی که خلق کرد و گناهان کبیره‌ای که مرتکب شد، بیش از آن بودند که وجدان کاتولیکی معتقد – حداقل طبق تعاریف زمانه‌ی خودش – بتواند تحمل‌شان کند.» ولی سوال اینجاست که هنرمندان کاتولیک از کی تا حالا پاک و بی‌گناه بوده‌اند؟ از آثار کاراواجو گرفته تا رمان‌های اولین وو (Evelyn Waugh) و گراهام گرین (Graham Greene)، قدرتمندترین آثار هنری کاتولیک همیشه با نوعی حس نفرین و محکومیت الهی همراه بوده‌اند. از امین نقل است: «وارهول رویکردی روحانی نسبت به همه‌چیز داشت.»
اندی وارهول

شما می‌توانید در آثار وارهول چیزی جز مادی‌گرایی نبی