در مطبم نشسته بودم که ناگهان در باز شده و مردی با تاج و شنلی بلند وارد شد. مرد شنل پوش نیامده نشست روی مبل و گفت:

دکتر دستم به روپوش سفیدت.

بعد نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:

دکتر! پس روپوش سفیده ات کجاست؟

گفتم:

عزیزم چون من دکترم دلیل نمی شه که روپوش سفید بپوشم. حالا بگو چی شده که اینقدر آشفته ای.

مرد گفت:

دکتر اسم من شهریاره و شاهی بیش نیستم. چند سال پیش با زنی که دختر وزیرم بود و می خواستم اول باهاش ازدواج کرده و سپس فردایش بکشمش ازدواج کردم.

وسط حرفش پریدم و گفتم:

بکشی؟

گفت:

آری دیگر. اما دیدم چه خوب قصه می گوید. گفتیم زنده نگهش داریم تا برایمان قصه بگوید.

گفتم:

نکنه داری شهرزاد قصه گو رو می گی؟

 

شهرزاد قصه گو - داوود قنبری - شماره ۲۹

 

شاه از جا پرید و گفت:

اااا شما می شناسیدش؟

گفتم:

همه ی مردم دنیا می شناسنش. قصه هاش همه جا هست. حالا بگو چرا اینطور آشفته ای؟ نکنه داری به خاطر توانایی اش در قصه گویی و شهرتش، بهش حسودی می کنی؟

شاه گفت:

حسودی کدام است؟!. قدیم ها شب ها قصه می گفت تا ما خوابمان برود و خوشحال بودیم. اما اکنون دیگر ول کن نیست و قصه گویی اش روز و شب و نمی شناسد. زندگیمان شده قصه. اصلا نمی فهمیم چه کار داریم می کنیم، چه می خوریم چه می پوشیم.

هر موقع هم داستان کم می آورد زارو زندگیمان را در قالب قصه تعریف می کند. دیگر کل مملکت از تمام جیک و پوکمان با خبرند. یک راز مملکتی نداریم. انگشت در بینی‌مان می کنیم فردایش همه باخبرند. شده ایم گلاب به رویتان بلانصبت شبیه مملکت سوییس.! آخر به بالا و پایین ما نگاه کن. کجایمان به سوییس می خورد.؟

به سرتا پایش نگاهی انداختم.راست می گفت.


این داستان را با صدای نویسنده گوش دهید.


 

ادامه داد:

همه ی اینها هیچ! تا صبح نمی گذارد بخوابیم و هی قصه می گوید. دکتر! در آرزو و حسرت یک خواب درست و حسابی داریم می سوزیم.

گفتم :

چرا خودش رو با خودت نیاوردی تا باهاش صحبت کنم. ببینم چی می گه.

شاه گفت:

با خودمان آورده ایم. اکنون نزد منشی و دیگر مریض های شماست. دارد برایشان قصه تعریف می کند.

به منشی ام زنگ زدم و گفتم فوری شهرزاد قصه گو را بفرستد داخل. چند دقیقه گذشت تا اینکه در باز شد و منشی ام عملا شهرزاد قصه گو را به زور فرستاد داخل مطب.

شهرزاد وارد می شود

شهرزاد به محض ورود گفت:

سلام آقای دکتر. قصه ی اون مردی رو شنیدی که می خواست بره بجنورد اما سر از بیجار درآورد؟ بی آنکه منتظر پاسخ من بماند گفت: ای روانپزشک جوانبخت! اونو ولش کن بزار قصه ی اون مردی رو بگم که تو امین آباد زندگی می کرد. مرد همان شب اول ورودش که روی تخت خوابیده بود. در نیمه های شب دستی سرد را بر پشت گردنش احساس کرد. تا برگشت، دیوی را دید که از کله اش دودی بلند بود. دیو گفت: از من نترس داداش، مگه تا حالا یه دیو دیوونه ندیدی؟ دیوونه شدن من داستان داره که بزار برات تعریف کنم…

 

شهرزاد قصه گو

 

شاه پرید وسط حرف شهرزاد و گفت:

بس است دیگر! دیوانه شدیم از بس قصه شنیدیم.

شهرزاد شروع کرد با صدای بلند به گریستن و گفت:

آری می دانم تو دیگر من را دوست نداری. قصه ی آن شاهی رو شنیدی که ملکه اش را به گریه انداخت و شاخ روی سرش سبز شد؟

شاه گفت:

شهرزاد قرار بود فقط هزار و یک شب باشد. الان می دانی چند سال است که داری شب و روز قصه می گویی؟

شهرزاد گفت:

چکار کنم آخه. دیگر دست خودم نیست. معتاد قصه گفتن شدم. اگر قصه نگویم بدن درد می گیرم. اصلا قصه ی اون معتادی رو شنیدین که ….

شاه فریاد کشید و گفت:

دکتر تو یه کاری بکن. اصلا چطور دکتری هستی؟

داستان ژینوس

تا خواستم چیزی بگویم شهرزاد ژست داستان گوها را به خود گرفت و گفت: این یکی داستان که براتون تعریف خواهم کرد بسی زیباست. و در آن احتمالا از جن و دیو هم خبری نیست.

در زمان های قدیم دختری بود به غایت زیبا با چشمانی چون دُّر غلتان در سیاهی شب، و ابروانی همچون کمان آرش کمان گیر، صدایی که با شنیدنش قناری و چلچه ها مست می گشتند. هنگام خندیدن ازخنده اش هوش از هر انس و جنی می برد و موهایی که سر خود میزان پیلی بود و رنگش در روز به گندم زار می مانست و شب ها به خرمایی می زد و قدش به بلندی …

 

شهرزاد قصه گو - شماره ۲۹ - داوود قنبری

 

شهرزاد که به اینجای قصه رسید آب از لب و لوچه من و شاه سرازیر شده بود. به طوری که شاه در حالی که بر سر و روی خود می کوفت به زانو درآمد و قصه ی شهرزاد را قطع کرد و آب دهانش را قورت داد و گفت:

شهرزاد جان گفتی این دختر زیبا نامش چه بود؟

شهرزاد گفت:

اسمش را در خانه ژینوس صدا می زدند. اما دوستانش به او مهپاره می گفتند و در محل پسران او را جوون و یا گاهی اوقات جیگر صدا می زدند. و البته در فامیل …

شاه و من هر دو فریاد کشان گفتیم: بس است دیگر آدرس این جیگ … نه ببخش دختر کجاست.

شهرزاد که به نظرم تازه متوجه اوضاع ما شده بود. با دو دستش همزمان بر سر ما دو نفر کوبید. به طوری که ستاره های نورانی را بالای سرم می دیدم. بعد در حالیکه شنل شاه را از پس گردن گرفته بود و او را کشان کشان از مطب بیرون می برد، گفت:

یعنی خاک بر سر دله ات کنم. این همه سال برایت قصه گفتم نگو به دنبال آدرس این دختره بودی. دیگر قصه گفتن تمام شد.

شهرزاد و شهریار شاه که از مطبم رفتند بیرون. در دلم به شانسم بد و بیراه می گفتم.

چند روز بعد نامه ای از طرف شاه برایم رسید که نوشته بود، چند روزی را مجبور شده بود بیرون در قصرش بخوابد. اما اکنون دیگر زندگی اش شیرین شده و از قصه خبری نیست